سلام من ٢٦سالمه و نامزدم ٢٩ همديگرو واقعا دوست داريمو بعد چهار سال دوستي به هم رسيديم انصافا مرد خوب و زحمت كش و مسوليت پذيريه مشكلم باهاش اينه كه حرف من احساس ميكنم ارزشي براش نداره يعني هميشه ميخواد حرف حرف خودش باشه بزارين يه چند مورد از رفتاراشو كه باعث شده تو اين يك سال و نيم نامزديمون اين حس رو داسته باشم و بگم : اول نامزديمون عيد ٩٢ بود بعد سال تحويل رفتيم عيد ديدني خونشون صحبت از مسافرت بود كه يهو نامزدم گفت تو جمع كه ميخواييم بريم شمال در حالي كه اصلا حرف مسافرت بين خودمون نداشتيم منم سكوت كردم چون نميخواستم جمع بفهمه از خودش ميكه كه دامادشون گفت چرا تنها شما كه ميرين بيايين با ما كه فردا ميخواييم راه بيوفتيم فلان جا بريم همسر من هم بدون اينكه ازم نظر بخواد گفت باشه ولي من فكر كردم الكي گفته مثلا واسه اينكه ضائع نشه ولي شبش كه ميخواست منو پياده كنه تو خونمون گفت فردا صبح ميام دنبالت كه بريما منم كه اصلا دوست نداشتم و سختم بود با خانواده نامزدم كه تاره تاره وارد جمعشون ميشدم برم گفتم ممن نميخوام بريم ولي نامزدم برگشت بهم گفت اگه نياي من خودم ميرم!!!منم از ترسم كه اگه نرم أين خودش ميره و من هيچ توضيحي نميتونم براي مامانم أينا داشته باشم (چون بعد چند سال طرفداري ازش مامانم أينا راضي به ازدواج مون شدند) مجبور شدم باهاش برم.سال بعدشم علي رغم ميل من كه نميخواستم با دوستا برم تركيه باهاش رفتيم و خودش به حرفايي كه دليل من براي نخواستنم به رفتن با دوستا بود پي برد و منم گرچه تجربه تلخي شد اما خوشحال بودم كه حرفا و پيشگويي هاي منو با چشم دديد و ازين به بعد ديگه هر جا بريم با هم دوتايي ميريم (من عاشق مسافرت و گردش دو نفري هستن ولي نامزدم عشقش مسافرت و گردش با جمع هست )چند ماه بعد اون تو شمال هتل رزرو كردم و بعنوان كادو روز مرد رفتيم و خيلي خوش گذشت و خودشم اعتراف كرد كه سفر دوتايي خوش ميگذره و من خوش خيال هم خوشحال از اينكه ديگه مزه دونفره رفتن و چشيده و خوبه كه خودش فهميده اما زهي خيال باطل!!!قرار بود اخر ماه بريم زيارت مشهد. ماه قبل بود باز تو جمع خانوادگيشون بدون اينكه ازم از قبل نظر بخوا بين برادراش د گفت ميريم هر كش ميخواد بياد و بعد كه تنها سديم من بهش اعتراض كردم و گفتم ميخام دوتايي برم و اونم كمي راضي شد ولي در كمال تعجب دو خفته بعدش بهم گفت بابا و مامانم هم ميخوان برن دوباره اعتراض كردم و قرار شد دوتايي بريم و تا پريروز كه بهم گفت داداشم با نامزدش ميخوان بيان كه ديگه من قاطي كردم و گفتم من نميخوام جمع برم و اونم گفت اصلا مشهد بي مشهد نميبرمت!!!مشكل من باهاش اين مسائله درك نميكنه نظر نميخواذنظرمم بهش گفتني توجه نميكنه برنامه هامونو تو جمع مطرح ميكنه يكي همين موضوع مسافرتو!!! احساس ميكنم نميتونه به كسي نه بگه جز من بدبخت.تنها تو خيابون بودني ميگه برو از فلان جا بستني بخوريم ميگه نه از بستنياونجا بدم مياد ولي جمع باشيم يكي بگه بريم اونجا ميره و حتي ميخوره!!دچار ترديد در مورد زندگي باهاش شدم ميترسم بگين چيكار كنم لطفا








علاقه مندی ها (Bookmarks)