سلام
میشل حرفات همه درست ومن قبول دارم حتی همون حس بدبختی که حدس زدی درسته تو میتونی در اون شرایطی که داری واقعا احساس خوشبختی وشادی کنی ؟
من نمیتونم با این وضعیت وشرایط احساس خوشبختی کنم چون یه غم بزرگ روی دلم سنگینی میکنه هیج جوری نمیتونم احساسم برای مدت زیادی تغییر بدم مگه اینکه واقعا حسابی غرق کاری بشم برای چند دقیقه یا چند ساعت بهش فکر نکنم ولی تا سرم خلوت شد دوباره تمام اون افکار میاد تو ذهنم کلا این فکرای منفی با گوشت و پوست خون من انگار عجین شده بهشون عادت کردم انگار از شاد بودن خجالت میکشم گاهی وقتا داخل بعضی موقعیتها ادم قرار میگیره برای چند لحظه احساس شادی میکنه من دقیقا در همون لحظه یهو به خودم نهیب میزنم که منو چه به شادی کردن وخوشحال بودن میگم تو لیاقت نداری دلت به چی خوشه میخندی ؟و دوباره همون غم میاد سراغم.
فکر میکنم تغییر این روحیه و این افکار توی این سن کار محال یا اونقدر سخته که واقعا دیگه در توان من نباشه.خیلی امتحان کردم ولی فقط مدت کوتاهی جواب داد بعدش دوباره برگشتم سر خونه اول.
.................................................. .......
مینوش جان من پست همه دوستان هر روز میام چند بار میخونم ومرور میکنم .اینکه زیاد نمیام و حرفی نمیزنم چون ذهنم خیلی اشفته وبهم ریخته است میام خیره میشم به صفحه سفید میگم حرفا همه درست قضاوتها همه درست پس چرا من نمیتونم هیچ تغییری تو خودم ایجاد کنم؟
دردم میدونم چیه نمیتونم درمانش کنم در توانم نیست! یا کلا من اراده ندارم
شاید نسبت به دخترای اطرافم واقعا خیلی موفق بودم ولی این موفقیتها اصلا منو خوشحال نمیکنه جون تو زندگیم به دردم نخورده منو به جایی که خواستم نرسونده زندگیم تغییری نکرد میگم اگه برگردم عقب میشینم سر جام همون دختر ساده روستایی میموندم وتو سن کم ازدواج میکردم یه زندگی روزمره با کارهای تکراری از صبح تا شب تا اخر عمرم ادامه میدادم. لااقل دیگه حسرت نمیخوردم که چرا با این همه تلاش وموفقیت باید این سرنوشتم باشه یعنی عمرم واقعا هدر رفته؟
.................................................. ....
اقای باغبان رسیدن به اون مقام معنوی یا به مرحله ای که بهش میگم حب الله کارساده ای نیست اونم برای یه انسان خیلی عادی مثل من اینکه بتونیم همه مشکلات مادی ومعنوی وکم وکاستی های زندگی رو نادیده بگیریم فقط خدارو داشته باشیم وبا همین شاد زندگی کنیم وارامش داشته باشیم کار عرفاست اونایی که همه زندگیشون وقف رسیدن بهش کردن . من خدارو با تمام وجودم تو زندگیم حس میکنم یه زمانی واقعا بدجور هوام داشت مثل یه معجزه گاهی اونقدر واضح وروشن بود که نزدیکترین دوستم میگفت خیلی وقتا حواسم بهت هست قدر خودت بدون نمیدونم چرا خدا اینقدر حواسش به تو هست اونقدر که منم حسش میکنم
ولی الان دیگه اون حس ندارم اون نزدیک بودن نمیبینم یامن از خدا دور شدم یا خدا منو به حال خودم گذشته ولی اونقدر گنهکار نیستم که بخواد بیخیالم بشه واونقدر خوب نیستم که همیشه بخواد نزدیکم باشه
اقای باغبان من تو خیلی زمینه ها استعداد دارم بخصوص هنری ولی نمیدونم چرا انگیزه و اراده ندارم همین بلاتکلیفی تو زندگی باعث دلسردیم میشه همینکه جا ومکان ندارم با خیال راحت بشینم کارهایی که دوست دارم انجام بدم جا ومکان درست بشه سرمایه شروع کار وخرید وسایل مشکل مهم بعدیه
چند سال تدریس کردم ولی از بس حقم خوردن دانشگاه ازاد پولم بالا کشید که کلا گذاشتم کنار تدریس. بعدش کارهایی دیگه ای شروع کردم که بیشتر از یه سال نتونستم ادامه بدم یکی چون سرمایه نداشتم تازه کلی هم بدهی بالا اوردم . بعدش دوباره رفتم شهر دیگه یه سال دور از خانواده ولی به خاطر اخلاق بد مسئول اونجا مجبور شدم ول کنم چون روحیه ام واقعا خراب شده بود ونتونستم تحمل کنم.
ببینید مثلا کاری میخوام شروع کنم اولش کلی انگیزه وایده دارم ومیگم باید خیلی موفق بشم من استعدادش دارم ولی نمیدونم چرا دقیقا برعکس میشه اون انتظاری که خودم ودیگران ازم دارن نمیتونم براورده کنم نمیدونم مشکل کارم کجاست؟ خیلی هم تلاش میکنم به خاطر همین از شروع کردن کار دیگه ای واقعا میترسم میگم ممکنه اینم مثل بقیه از عهداش بر نیام نتونم موفق بشم بدتر احساس سرشکستگی کنم وغرورم هم از بین بره.
در یک کلام من استعدادهای زیادی دارم ولی نمیتونم اونجور که میخوام ازشون استفاده کنم یا راهش بلد نیستم نمیدونم
ببخشید فکر کنم خیلی بی ربط وپراکنده حرف زدم چون ذهنم واقعا اشفته است شما ها رو هم سردرگم میکنم![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)