سلام
من و شوهرم فامیل هستیم ولی ما قبل از ازدواج رابطه ی خانوادگی با هم نداشتیم یعنی سالی یه بار اونم تو دیدو بازدید عید خونه همدیگه می رفتیم بعد از اینکه نامزد شدیم اولاش خوب بود اخلاقش خوب بود اما بعد از دوسه ماه اول نامزدیمون عوض شد خیلی عوض شد همش حرف از پشیمونی از ازدواجش می زد بعدها شنیدم که چنبار تو خونشون حرف طلاق رو پیش کشیده که پدر مادرش و عموش نزاشتن و جلوش رو گرفتن البته همه ی این حرفارو من بعدا از دختر عموش که الان جاریه من میشه شنیدم من قبل از ازدواجم دانشجو بودم تو دوران نامزدی پدرم هزینه دانشگاه من رو میداد ولی بعد از عروسی که چهار ترمم مونده بود شوهرم هزینش رو داد ولی خودش بارها گفت من فقط به خاطر این گذاشتم درس بخونی که پدرمادرت نگن که نتونست هزینش رو بده یعنی برای روکم کنی این کارو انجام داده
میدونین هرچقدر که فکر میکنم که یه خاطره ی خوشی یا یه حرف خوبی از این مرد به یادم بیاد اما هیچی به ذهنم نمیرسه
بارها اومدم تو تالار و تاپیک خاطرات قشنگ و عاشقانه رو خوندم اما همیشه افسوس خوردم کاش منم میومدم اینجا و از خاطرات خوشمون میگفتم
شوهرم یکم عصبی و بددهن هست ولی دست بزن نداره اهل خیانت نیست
البته شاید منم مقصر باشم تو زندگیمون خودم قبول دارم ولی می خوام خودمو عوض کنم می خوام که شاد باشم دیگه نزارم کسی منو مسخره کنه دیگه نمی خوام خونواده ی شوهرم ازم از رفتارم سو ئ استفاده کنن
منم می خوام توزندگیم آرامش داشته باشم می خوام شوهرم باهام باهام همراه و همدل بشه
البته حرفای عاشقانه و قشنگ ازش نمی خوام فقط دیگه نمی خوام که تحقیرم کنه
فایل کلید مرد رو هنوز گوش نکردم
تو رو خدا کمکم کنین تا بتونم به حق خودم تو زندگیم برسم
من از امروز شروع کردم که خودم رو تغیییر بدم
امروز وقتی خواستم بیرون برم یکم آرایش کردم ولی دودل بودم شاید دوس نداشته باشه و عصبانی بشه
ولی خدارو شکر چیزی نگفت
دوستان راهنماییم کنین که چی کار کنم دوباره اعتماد به نفس پیدا کنم دیگه از شوهرم نترسم حرفم رو قاطعانه بهش بزنم








علاقه مندی ها (Bookmarks)