
نوشته اصلی توسط
شاپرک 114
ناراحتی من ازمادرشوهرم این بودکهرفت سراغ مسائل گذشته درصورتیکه همیشه مانع من میشد ازگذشته حرف بزنم چطوریه که یه کاربرای من بده برای خودش خوب؟
چرا می گی موضوع این نیست؟
خودت هم گفتی شش ماه بود زندگیتون آروم بود. با یه بحث و دعوا با مادرشوهرت، دوباره همه چی به هم ریخته. پس موضوع همینه دیگه !
6ماه بودکه خیلی همه چی خوب شده بودزندگیمون اروم بوداماهمه چی بهم ریخت ازیه بحث کوچیک بامادرشوهرم شروع شد بعدازاون ادامه داره بحث های ما ویه روزدرمیون داریم بحث میکنیم
فرض کنیم که مادرشوهر شما اشتباه می کنه و شما را از کاری منع می کنه که خودش انجام می ده،
حالا چی؟
می خوای بخاطر اشتباه مادرشوهرت زندگیت را خراب کنی؟
پست آخر شما تمامش داستان مادرشوهرت و مادرت بود. مامانم گفت، مامانش گفت ...
شما اعصاب همسرت را با این بحث ها و صحبت ها خورد می کنی، دیگه جایی برای زندگی خودتون و حرفهای خودتون نمی مونه.
می شینی گلایه مادرش را می کنی، غر می زنی، داستان می بافی ... حالا گیرم ایشون طرف شما را بگیره یا مادرش را. آخرش که چی؟
دو سه ساعت که شب خونه است و با هم حرف می زنید به جای محبت و آرامش و ... یه سره باید گله گذاری گوش کنه و داور دعواهای شما و مادرش بشه.
دیگه وقتی نوبت به خودت می رسه، معلومه که ظرفیتش تمام می شه و داد می زنه و دعوا می شه.
هر کسی باشه خسته می شه یکی دائم براش مرثیه بخونه و گله شکایت کنه. مطمئن باش شوهرت هم حال و حوصله نداره که هر روز این قصه ها را بشنوه.
"واحد" عزیز، خانم هستند.
اگر می خواهید برای صلح جهانی کاری انجام دهید به خانه خود بروید و به خانواده تان عشق بورزید .
مادر ترزا
علاقه مندی ها (Bookmarks)