
نوشته اصلی توسط
دختر بیخیال
آخ آخ آخ دیدی چی شد ناشکری کردم !
دیروز داشتم میرفتم دانشگاه یک آقایی دیدم روی ویلچر ، پاهاشون قطع شده بود.
یکی دیگه هم دیدم داشتن بسختی از خیابون رد میشدن ، ماشین ها هم تند تند از کنارش رد میشدن اینقده دلم سوختتتت.
هردو جا خدارو شکر کردم بابت نعمت سلامتی ای که دارم. اما ببین چه بنده ناشکریم من، بخاطر یک مشکل کوچولو الکی الکی ناشکری کردم.
کلا تو این 23 سال عمری که از خدا گرفتم متوجه شدم من هروفت مشکل دارم اولش حسرت اونایی میخورم که این مشکل و ندارن ، ولی به این فکر نمیکنم یسری ها هم وجود دارن تو این دنیا که حسرت جایگاه منو دارن!
شاید نتونم برم زیر بارون ولی میتونم خودم با پاهای خودم گاهی برم سمت پنجره رو پاهام بایستم و از تماشای بارون لذت ببرم.
میتونم راه برم.
میتونم بدوام.
اینو نوشتین یاد این افتادم:
یه دبیر ادبیات داشتم سال سوم دبیرستان ،شخصیتشم یه جورایی عرفانی بود ،تو پرانتز بگم بعضی وقتا فرشته اردیبهشت مثه اون میشه؛ بعد تعریف میکرد ،میگفت زیر بارون بودم کنار خیابون ؛ماشینا هم رد میشدند و آب میپاشیدند بهش، یکی از این ماشین خیلی گرونا از جلوش رد میشه ،میگفت یه لحظه گفتم خدایا چرا یکی از اینارو من ندارم؟ ؛بعد راننده ماشیه وایمیسه که دبیر ما رو سوار کنه ؛تا در و باز میکنه میبینه ماشینش برا کسایی طراحی شده که پا ندارند ؛اونوقت میگفت خیلی شرمنده شدم از خواستم.
ویژگی ادماست ؛بعضی وقتا یادمون میره چه چیزایی داریم که شاید بقیه حسرت فقط 10 درصدشو دارند.فقط منفیای خودمون و مثبتای دیگرانو میبینیم. من کارنامم خیلی سیاهه تو این زمینه.
من دیوانه چو زلف تو رها میکردم / هیچ لایقترم از حلقه زنجیر نبود
علاقه مندی ها (Bookmarks)