
نوشته اصلی توسط
m.reza91
اینو نوشتین یاد این افتادم:
یه دبیر ادبیات داشتم سال سوم دبیرستان ،شخصیتشم یه جورایی عرفانی بود ،تو پرانتز بگم بعضی وقتا فرشته اردیبهشت مثه اون میشه؛ بعد تعریف میکرد ،میگفت زیر بارون بودم کنار خیابون ؛
شرمنده ببخشیدااااااااااااااااااا ااا
ولی منم با این نوشته شما ( البته تا همین جا که نقل قول گذاشتم ) یاد این افتادم
زیر بارون.... توی ایووون ....شده خسته.... یه پریشون 
من عذر خواهی می کنمااااااااااا ولی خوب دست خودم نبود یهو یادم افتاد
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تورا عاشق کرد، شوخی کاغذی ماست بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی، به خدا مثل تو تنهاست بخند ...
علاقه مندی ها (Bookmarks)