از این همه گیر دادن ها ، ازین همه حرف خوردن،ازین بی پولی و ساختن ها، از این همه حساسیت بیش از اندازه، ازین دوری لعنتی، ازین دلتنگی لعنتی، ازین شهر ازین همه بی کسی از ادمای غریبه این شهر حالم بهم میخوره...من چی بودم کی بودم و الان چی شدم...دلم تنگه. دلم گرفته واس خودم..چقدر پر از اعتماد بنفس بودم چقدر خودمو دوست داشتم...الان خیلی خستم...هیچ کیو ندارم........ هر چی میپوشم هر مانتویی که میپوشم بم گیر میده...خستم..خستم...... بخاطر این پسر از همه چیم از چیزی که بودمو دوست داشتم گذشتم.الان هیچی ندارم..خستم........از گیراش حالم بهم میخوره..از محجبه بودن الکیشون حالم بد میشه..من اینجا چیکار میکنم...های میخام درست کنم این زندگیو..ولی من خیلی ضعیفم








علاقه مندی ها (Bookmarks)