نقل قول نوشته اصلی توسط samanft نمایش پست ها
سلام بی وفا جان خوبی؟؟؟؟ماشالا چه زود عروسی کردی،تو که تازه میخاستی برسی خواستگاری ،تبریککککککککک،بی وفا جان من با نظر خانم sara 65 موافقم،نذار این قضیه عصبانیت و حساس بودنت لوس شه برا خانمت،به نظرم یکم حرفه ای تر عمل کن،به خانمت توضیح بده خط قرمزات چیه و از چی بدت میادبعدش نتیجه رو ببین ،نه اینکه یهو اوج بگیری ،شاید اون بیچاره نمیدونه اصلا،ببین دوست خوبم تو الان با طرز تفکر خودت داری رفتار میکنی و فکرم می کنی درسته اما شاید نظراتی که اینجا میذارن باعث بشه تو دیدت عوض شه و ببینی یه جاهایی اشتباه کردی،پس مشورتی که دوستان میدن رو حتما به کار ببند و با طرز تفکر صرف خودت جلو نرو،منم یه ادمی هستم تقریبا مثل خودت اما اینقدر زود به سیم اخر نمیزنم شما هم با حرف زدن مشکلت حله پس دور داد و بیداد و قهر رو خط بکش

سامان جان سلام ببخش من دیروز حال نسبی خوبی نداشتم که قادر به نوشتن نبودم شرمنده
سامان منو که خوب میشناسی یعنی تا حدی میشناسی دیگه درسته؟
اقا من خودم با خانواده پدریم خیلی خیلی راحتم با دختر عموم خیلی بینهایت راحتم ولی بعد ازدواجم یه چیزایی خود به خود عوض میشه برات یه مثال میزنم
من قبل ازدواجم تو دوران مجردی با فامیل های پدریم که خیلی راحتم ممکن بود در مجالسی منجر به روبوسی میشد دست میشد ولی ایا بعد ازدواج ممکنه اینکار انجام میشه؟مطمئنا ادم اگه بیشتر از یه پلنگتون مغزش کار کنه برای زنشم شده برای بقای زندگیش نه برای نگه داشتن حرمت عشق و دوست داشتنی که نسبت به تموم زندگیش داره باید یه مواردی رعایت بشه خودت مجردی می دونی چی میگم ولی بعد ازدواج همه چی به کی عوض میشه انشالله روزی خودت بهتر می بینی و درکم خواهی کرد از این مسئله ناراحت نیستم روزی باید اتفاق می افتاد
با این مثالم سوء تفاهم برات پیش نیاد خانوم من راحته با فامیلاش ولی راحتیش خیلی از من کمتره نه دستی رد و بدل میشه نه چیزی غیر این ولی اون افرادی که باهاشون خوبه ادم های درستی نیستن(دختر خاله هاش و اینا منظورمه)

من از خانومم راضی هستم بازم خدارو شکر مثل خودم گیرم اومد میدونی دیگه شرایط ازدواجم در چه حدی بود از این بابت راضی هستم ولی اون چیزی که منو ازار میده سطحی نگریشه و فکر می کنه من براش یه دوستم تا شوهر گاهی اوقات پیش خودم می گم شاید بخاطر سنشه اخه خانوم من 22 سالشه و 4 سال از من کوچکتره بازم گیج شدم


از یه طرفی نمی دونم مشکل منم مشکل اونه یا مشکل فامیلاشن که از همون روز خواستگاری به دلم ننشستن یا هم شک بی موقع منه یا اینکه اعصاب من هستش
پاک معنای قاطی کردن رو می فهمی الان درگیر اون حالتم نمی دونم چیکار کنم؟

دیشب حالم خوش نبود
رفتم خونه بهم خسته نباشید گفت و سلام کرد و اینا منم گفتم مرسی و ممنون یکم حرف زدیم شام خوردیم اینا رفتم یکم تلویزیون ببینم اومد کنارم نشست تا بیشتر در مورد کار و اینا حرف بزنیم ولی نمی دونم چرا همش یه حسی بهم میگه باهاش سرد باش هنوزم متوجه اشتباهش نشده
از ته دلم بینهایت دوسش دارم خودشم میدونه تو چشاش زل زدم گفتم
اون مواقعی مشد که اون دختره که می گم چجوری گیرش انداختم اس ام اس میداد با خط های مختلف تو چشاش زل میزدم میگفتم بخدا تو زندگیم کسی رو جز تو دوست نداشتم و نخواهم داشت واقعا هم به این صورته اونم بهم گفت میدونم انشالله حلش می کنیم ولی همش قول می گرفت که کاری به کارش نداشته باشم موقعی که فهمیدم کار کیه
اینارو گفتم که بدونی من هم احساس رضایت از کارام ندارم
از یه طرف دیگه جوشی بودن منه خودتم گفتی مثل منی ولی ارومی ای کاش منم مثل تو بودم برادر
نمی دونم حکمت خداست که اینگونه صفات رو در من قرار داد یا نه
پاک متعجب خلقتشم

بازم ممنون داداش خیلی لطف کردی مرد بزرگ ولی مشکل اصلی من کاراشه که چه دلیلی داره که حتی با حرفم متوجه نمی شم و بعد اون جوشی بودنمه که برگشته چون می دونم سرچشمه تموم این مشکلاتم از همین مغرور بودنم و جوشی بودنمه

به هر حال شرمنده دیر جواب دادم

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط دختر بیخیال نمایش پست ها
با سلام و احترام خدمت اقای بی وفا

از تاپیک نامفهومتون متوجه شدم حتما کاربر قدیمی هستین و تاپیک های قدیمی ای هم دارین رفتم شکسته پکسته یکم نگاهشون کردم تا حدودی فکر کنم متوجه مشکلتون شدم. البته تاکید کنم که فکر کنم .

داستانتون منو یاد داستان دوستم انداخت بد نیست بشنوین:

من یدوستی داشتم پسری که دوستش داشت مثه شما بود همکار خانوم زیاد داشت . این اقا مثه شما هرکسی بمشکل برمیخورد کمکش میکرد که اتفاقا جنسیتشم فرقی نداشت یعنی منظورم اینه که مشکلات همکارای خانومشو حل میکرد. لازمه ذکر کنم حتما که همکارای این اقا پسر مثه همکارای شما هم نبودن یعنی محترم بودن و اس عاشقانه اینا نمیفرستادن یعنی در این حد صمیمی نبود روابط هم خانوم هاش متشخص بودن اهل این حرفا نبودن هم اون اقا اونقد دیگه صمیمی نمیشد. اما خب بازم گاهی مثلا جو صمیمی میشد خانوم ها تو جمع هم یشوخی میکردن میخندیدن این اقا هم درکنارشون خب خندش میگرفت و میخندید .اینا رو گفتم روابط بدونین که درچه حدی بود.
دوست من اوایل که زیاد به این اقا پسر وابسته نشده بود خب واسش زیاد مهم نبود. اما وقتی رفتارای عاشقانه این اقا رو دید و دوست داشتناشو دید خب وابستگیش زیاد شد (البته روابط عاشقانه با دوستم نه خدایی نکرده با همکاراش)
تازه دوهزاریش افتاد که نه دیگه رفتارای این خانوما ناراحتش میکنه
دیگه دوست نداره شوهرش مشکل خانومای دیگه رو حل کنه
اما تاحالا نگفته بوده الان یهو بیاد بگه ؟ خب ترسشو داشت.
یه اشتباهی میکنه
خب این اقا پسر بدوست من وابسته بود این اقاپسر یدوستی داشت که از قضا همکلاسی هردوشون بود یعنی تو دانشگاه میدیدنشون این اقا پسر دوست نداشت که دوست من با دوستش حرف بزنه (حرف که میگم نه شوخی و خنده )حرفای معمولی مثلا حتی سلام و احوال پرسی
کلا خوشش نمیومد از دوستش دیگه ، دوستش بوده ها اما دوست نداشت خانومش با این اقا رفت و امدی داشته باشه. (البته رو ی این دوستش خیلی حساس بود چون خیلی میدینش وگرنه این اقا پسر رو تمام اقایون حساس بود دوست نداشت خانومش به اقایون دیگه هم توجه کنه.)

بگذریم ، خلاصه این خانوم از این حساسیت خبر داشت ، با خودش میگه خب منم که مثه همین شوهرم دوست ندارم شوهرم غیر من بقیه خانوما توجه کنه و مشکلاتشون و حل کنه خب میخوادم حل کنه اگه خیلیییییییی حاده بمن بگه من انجامش میدم براشون.
(اما این ناراحتی رو نمیتونست زبونا بگه روش نیمشد خجالت میکشید حالا هرچی دلیلش واسه خودش بود)

این خانوم میاد دقیقا رفتارهای این اقا پسرو تقلید میکنه تازه خوباشو تقلید میکنه مثلا بهیچ عنوان اجازه نمیده پسری باهاش شوخی کنه بگه بخنده چون اهل این حرفا نبوده اصن اما یسری توجهاتی میکنه.
مثلا بگم شوهرش واسه یکی از خانوم ها که مشکلی پیش اومده میاد یه کتاب روانشناسی به این خانوم معرفی میکنه و بهش میده (کتابی که واسه هردوشون خیلی ارزش داشت توش کلی شعر واسه دوستم نوشته بود که همه اونا رو چون میخواسته بده به این خانوم پاکش میکنه) اینکارو از رو قرض انجام نداده بعدش پشیمون شده اما خب دیگه پشیمونی چه فایده ، دوست ما میاد اینجوری تلافی میکنه که جزوه هاشو میده به یکی از همکلاسیای پسرش که نیاز داشته از یطرف این اقا پسر خیلی روی این همکلاسیه حساس بوده.
طفلکی دوستم میخواسته اینجوری به این پسره بفهمونه که بابا رفتارت ناراحتم کرده اینجوری با عملش خواسته حسشو منتقل کنه این کارش بضررش شد بدتر ، اون اقا پسر مثه شما بدوست ما شک کرد. درست مثه شما مثه حس شما. هرچی دوستم اومد گفت بابا بخاطر این بوده که خودت این رفتارارو داشتی اون اقا پسر ورداشت گفت نه من از خودم مطمعنم و من فقط قصدم خیره و از این حرفا
دوستم گفت خب منم از خودم مطمعنم من تو تمام این سالها ی عمرم اصن با جنس مخالف دوست نبودم اصن بهشون محلم نمیذاشتم چه برسه بدوست.
او اقا پسر میگفت تو بخودت مطمعنی اما من به پسرای دیگه اعتماد ندارم .
دوست ما هم ورداشت گفت خب منم بدخترای دیگه اعتماد ندارم از قضا اتفاقا اون دخترای دیگه دوستای خود دختر بودن دختره گفت من بدوستام اعتماد دارم ااما نگران اینده ام با این کاری که تو میکنی فرداش ممکنه که یدختری از راه برسه قصد دیگه ای داشته باشه و پاک نباشه اونوقت شاید کار از کار بگذره.گفت دوستای من خوبن و قصدی ندارن حالا گاهی یشوخی میکنن نمیدونن من ناراحت میشم وگرنه اینکارو نمیکنن اما تو که میدونی اینکارو نکن دیگه!!!
باورتون میشه پسره بعد از 1 سال هنوز نمیدونست که این چیزا دختره و ناراحت میکنه چون اصن دوست من تاحالا زبونا نمیگفته همش عملا لجبازی میکرده و حتی اون اقا پسر نمیدونسته که اینا لجبازیه و برخلاف میل دختره!!!!!! و از رو مجبوری انجام میده تا اون اقا بفهمه که دوست من چه حسی داره.


بهرحال میخوام بگم شاید خانوم شما هم قصدش همین بوده باشه اگاه کردن شمااز حسی که بهش دست داده. هرچیم دوستتون داشته باشه اما اونم یه آددمه دل داره شاید روزی سعی کرده هر 5 دقیقه یبار بهتون اس بده بدونه کجایین و قتی 30 دقیقه دیرتر برین خونه گریه کنه و فکرش هزار جا بره ! اما الان سعی میکنه با بوجود اوردن اون حس درشما باعث بشه شما هم یکم بفکر فرو برین ، نگران شین.

خیلی سخته یدختر بدونه همکارای شوهرش با شوهرش خیلی صمیمی هستن اما شوهرش صبح خودش با دست خودش بفرسته تو همون شرکت همون شرکتی که کلی گرگ توشه کلی ادمی که ممکنه هرلحظه سنگ بنای ویرانی زندگیشو بذارن. خیلی سخته سعی کنین درکش کنین.

قدرشو بدونین تحمل این جریانات واسه هردختری به این اسونیا نیست.
همین که با دونستن این چیزا بهتون اعتماد کرده خودش خیلی باارزشه.

شما ازخودتون مطمعنین ایا میتونین این اطمینان و بخانمتونم بدین. اونم با همچین همکارایی که روز اولی که خانومتون پاشو گذاشت تو اون شرکت اشکشو دراوردن .
اعتماد سخته خصوصا در جامعه الان تو همین تالار بخش خیانتاشو برین بببین خانوم ها چی میکشن البته میدونم نظرشما عکسشه نمیدونم چرا برعکس دیدین که بیشتر اقایون مورد ظلم خانوم ها قرار گرفتن این حرفو تو بخش تعیین مهریه خوندم . خیلی برام جالب بود . چون درست زمانی خوندم که هرچی من تو این تالار داستان خیانت خوندم مربوط اقایون بود غیر از دومورد.!!!!!!

من فکر میکنم شماهم ته دلتون میدونین یجاهایی اشتباه کردین اما نمیخواین قبول کنین. چون نمیشه یجورایی قبول کرد که شما هیچ نقشی در رفتار همکاراتون باهاتون نداشتین
بالاخره یه چراغ سبزی دیدن که اینجوری رفتار میکنن. من فکر میکنم چون دوست ندارین مردی پیدا شده مثه خودتون ناراحتین نگاه کنین شما زیادی به همکاراتون توجه نشون دادین و مشکلات اونا رو مشکلات خودتون دیدین ، پسر خاله خانوم شما هم زیادی داره توجه نشون میده بخانومتون ، واسه همین ترسیدین .

همیشه من در امور ازدواج به یک چیزی اعتقاد داشتم خدا اونایی که همجنس همن و مثه همن و کنار هم قرار میده ! حالا بعضیا یکم کمتر یکم بیشتر اما بازم اینجوری نیست که ما یکاری بکنیم نخوایم تاوانشو بدیم باید تاوان کارامونو خودمون بدیم نه کس دیگه!

اگه یجور دیگه نگا کنین رفتاری که خانومتون داشته یجورایی براتون نباید ناآشنا باشه .


بازم ببخشید اگه برداشتم اشتباه بوده. من یجورایی از این تاپیک و تاپیک قبلیتون اینگونه برداشت کردم . اگه اشتباه بود بذارین بحساب سطحی نگری بنده.

همیشه پیروز و موفق باشین.


درود بر بیخیال عزیز

بینهایت قدر دانی برای پاسختون

ببخشید که دیر پاسخ دادم دیشب حال نسبی خوبی نداشتم به همین منظور نتونستم خیلی چیز هارو بنویسم تا متوجه بشید موضوع از چه قراره




اگه طولانی شد شرمنده می خوام کاملا بنویسم بدونید موضوع چیه و برم چون جلسه دارم



من پسری هستم 26 ساله
خصوصیات اخلاقی من به این صورته که خیلی با اطرافیانم خوبم
خیلی با همشون گرمم
خیلی خوش اخلاقم با هاشون
خیلی همه رو دوس دارمفرقی هم نداره از خانواده خودم باشه یا خانواده کس دیگه
خیلی سر زندگیم و طرز فکرم و عقایدم که نه چندان قوی نیست پایبندم
مشکلات دیگران مشکلات منه و براشون کم نخواهم گذاشت حس انسان دوستی من قوی هستش
و......


اما یه خصوصیات بدی از دیدگاه خودم دارم چرا چون که دست خودم نیست که کنترلشون کنم اصلا هم از این خصوصیات خودم خوشم نمیاد

مغرورم

جوشی هستم طوری که با نزدیک ترین کسم ممکنه بد جور باهاش تا کنم ولی بعد 15 16 دقیقه برم از دلش در بیارم چون که وقتی جوش میارم دست خودم نیست داد و بیداد می کنم

طبع گرمی دارم یه موقعاتی این طبع گرم تبدیل میشه به سرد مثل همین رفتار هایی که با همسرم دارم که نا خود اگاه هستش دست خودمم نیست

شخصییت شناسیم خیلی قویه فوق العاده قویه
با یه نگاه به قیافه طرف دروغ و از راست تشخیص میدم سرشت طرف رو می فهمم

از یه فردی خوشم نیاد تا اخر عمرم هم ازش بیزارم

با بی احترامی خیلی مخالفم به شدت برخورد می کنم با بی احترامی

و....


اینارو نوشتم تا بدونید چه شخصییتی دارم

اما داشتان من از اونجایی شروع میشه که خوانواده ام بهم میگن بیا بریم برات زن بگیریم منم اهل دوستی های قبل ازدواج نبودم چون عقیده ام بر این بود که کسایی میرن پی این کارا که کوته فکرن و سطحی نگرن و ازدواج رو به صورت سنتی دوست داشتم و می خواستم همسرمم اهل دوستی های قبل ازدواج نباشه یکی از شروط ازدواجم بود بعد این شروط زیاده که می تونید به تاپیک های زیر مراجعه کنید:


http://www.hamdardi.net/thread-28498.html

http://www.hamdardi.net/thread-28572.html

http://www.hamdardi.net/thread-28660.html

http://www.hamdardi.net/thread-28738.html

http://www.hamdardi.net/thread28778-5.html

http://www.hamdardi.net/thread28908-2.html

http://www.hamdardi.net/thread-29164.html

اینا کل تاپیک خواستگاریم بود گفتم که مشکلات چیه

این مباحث خواستگارینم بود از اول تا اخرش

بعد میزنه مشکل جدید رخ میده بعد نامزدی اونم اینه که یه مزاحم داشتم اون مزاحم هر شب با یه خطی بهم اس ام اس میداد اونم اس ام اس عاشقانه
چون منو دوست داشت و عاشقم به قول معروف بود ولی من طرف رو نمی شناختم
بخاطر این می خواست زندگی منو و خراب کنه و منو پیش همسرم نا بود کنه ولی همسرم بهم اعتماد کامل داشت
منم با یاری همسرم که بهش موضوع رو بعدا گفتم و به یاری دوستانم فهمیدم اون شخص کیه پیداش کردم در مقابل همسرم سیلی زدم به کسی که به قول معروف نا محرم بود فقط زدم که خانومم چقدر دوسش دارم و اعتمادش بهم چندین برابر بشه از طرفی هم واقعا اون سیلی رو نا خود اگاه زدم چون باور کنید هر لحظه زندگیم از هم داشت می پاشید بازم میگم دست خودم نبود چون می دیدم به چشم غیر مستقیم که خانومم چقدر از این موضوع ناراحته و دل خوره منم به روش نیاوردم ولی ناراحت بودم از این موضوع که منجر شد به این موضوع

پس ربطی نداره خانوم من ناراحت شه و بخاطر این موضوع به نوعی بیاد و تلافی کنه چون من کاری نکردم از قصد که

پس این گزینه حذف میشه از موضوع

بعد اون موضوع به خوبی داشتیم مقدمات عروسی رو می چیدیم که بنا به رسمی که داریم خانواده داماد یا عروس که شامل عمو و دایی و خاله و مادر بزرگ و.... میشن عروس دامادو و پاگشا می کنن به رسم یاد بود به عروس داماد کادو میدن نمی دونم پا گشا به چه معناست به زبون ما شمالی ها ولی اینجوریاس بازم نمی دونم شما دوستان هم این رسم رو دارید یا خیرب

به هر حال ما هم یه شب دعوت بودیم خونه خاله خانومم منم زیاد اشنایی کامل نداشتم با خانواده خانومم چون نمی شناختم خانوادشونو قرار شد بریم و اینا خلاصه جای شما هم خالی رفتیم اونجا ولی اون شب برام مثل زندونی بود چون که رفتم اونجا نه کسی بود که با من گرم بگیره نه حرفی بزنه من بودم و دیوار خونه با اینکه من به قول معروف تازه وارد فامیلاشون شدم کمی تا قسمتی باید با من درست برخورد کنن دیگه ولی نکردن منم از همون موقع حدس میزدم که شوهر خاله خانومم ادم درستی نیستش چون یکم نا میزان میزنه پسرشم به پدرش رفته خلاصه خانوم من هم تو اون شب از دستشون یکم ناراحت بود چون که با من زیاد گرم نگرفتن
مادر خانومم و دایی خانوم جز بچه های دایی خانومم خیلی با من گرمن و خیلی شخصییتشون به ما نزدیکه ولی خاله خانومم نه بچه های دایی خانومم و خاله خانومم و عموشون زیاد ادم های درستی نیستن بچه های خاله اش یه پسرش معتاده و ترک کرده یه دخترش طلاق گرفته و وضعییتش خرابه طبق اماری که پسر عموم بهش گفتم در بیاره یه پسر دیگه دارن که من خوشم نمیا د ازش دختر بازه ببخش اینجا میگم ولی ادم درستی نیستن شوهر خاله اشم همین طوریاس

بقیه دختر خاله هاشو و داییشینا هم شیشیه خورده دارن بخاطر همین میگم شخصییتشون نه به پدر خانومم می خوره نه به خانواده ما اصلا یه وضع دیگه ای دارن و زمین تا اشمون با فامیلای ما فرق دارن و راحت تر بگم راضی به برقراری رابطه با فامیل های خانومم نیستم


خانوم من نه فقط از فامیاش دفاع می کنه وی میگه نه اینا خیلی خوبن من نمی تونم متقاعد کنمش

تا اینجا موضوع از این قرار بود ولی زد که ما دوباره مهمونی دعوت شدیم همون مهمونی قبل از ماه عسل که اونجوری شد این دوبار بود که به شخصییت من بی احترامی شد تو بین فامیل های همسرم و اینا

الان دیگه نمی خوام این 5شنبه پاموتو اونجا بزارم اگه برم یه 20 دقیقه ساعت 10 شب میریم میشینیم و بر میگیردیم میایم خونه مادرمینا اونجا هم همین طور و تموم

دیشب خانومم بهم میگه بیا بریم تا اخر پیشت میشینیم
بهش میگم مشکل من تو نیستی فکر نکن به نشستن تو کنارم نیاز دارم وقتی که یکی رو برای مهمونی دعوت می کنن ادابشو باید بلد باشن که دیدم تو این دو مرتبه فامیلات بلد نبودم و منم انتظاری نداشتم از این ها
خودتم اگه دوست داری بری برو خوش بهت بگزره که قطعا می گزره 20 دقیقه میام سلام می کنم و میریم دیگه حرف نزد

بخدا منم ناراحت میشم این جوری رفتار می کنن با ادم هر کی تو زندگی غرور داره و نمی خاد یکی از راه برسه و خورد کنه غرورشو


نمی دونتم ت چه حدی با من موافقید ولی از دیروز همتون نسبت به من جبهه گرفتید ولی اینگونه به این موضوع نگاه کنید بخدا من دیگه خسته شدم از صبح ساعت 8 میام شرکت تا 1 >1 میرم خونه تا 4
4به بعد میام کارای عقب مونده رو انجام بدم
تا 8
8میرم خونه میشم ببخش جنازه نه خوشی دیدم نه هیچ اینقدر دلم برای دوستام تنگ شده اینقدر دوست دارم باهاشون برم مسافرت مجردی ولی بنا به دلایلی پاهام بسته هست



از طرف دیگه جوشی بودنمه داره منو زجر میده بی خود و بی جهت میریزم به هم نمی دونم چیکار کنم تاپیک مربوط به اعصبانیتم رو 10 بار زیرو رو کردم نمی شه که نمیشه ای کاش کسی بود در تموم مراحل منو همکاری میکرد




به هر حال نوشتم که بدونید من تقصیر کار نیستم



یا علی

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط ASAL.68 نمایش پست ها
بی وفا مشکل شما عین مشکل برادرم هست زن داداشم بعد 5 سل جروبحث یادش افتاد داره اشتباه میکنه وبرگشت به داداشم گفت کاش حرف تورو قبول میکردم الان هم چسپیده به زندگیش وداداشم برادرگلم انقد خودتو ازیت نکن اروم باش نفس عمیق بکش اب سرد بخور ریلکسیشن انجام بده یه نایلون پرهواکن بعد بادست بترکونش یا کاغدپاره پاره کن تا عصبانیتت کم شه واروم شی وقتی رفتی حمام دوش اب رو کمکم سرد کن اب سرد زیر دوش ارومت میکنه

مرسی خواهر عزیزم خیلی لطف داری چشم حتما ممنون خواهر گلم

- - - Updated - - -

نقل قول نوشته اصلی توسط آدرین نمایش پست ها
واسه اینکه ببینید حرفای من ویا دختر بیخیال درسته یا نه من یه پیشنهاد دارم.یه روز که حال هر دوتون خوبه وهمه چی آرومه بشین بهش بگو 2تا برگه بیاره وهر کدوم یکیش رو بردارید ازش بخواه نکات منفی که در شما میبینه ودوست داره اصلاحش کنید رو بنویسه .شما هم نکات منفی اون رو بنویسید .حتی میتونی چند روز به اون وخودت فرصت بدی که هر چی به ذهنش رسید بنویسه بدون هیچ خجالت وترسی وباهات راحت باشه وبگو که ناراحت نمیشی از چیزایی که مینویسه .بعد ببین اون ازت چی میخواد وتو چی میخوای.سعی کن بعد از خوندنش ناراحت نشی اول خوب بخونیش وببینی واقعا کجای کار ت ایراد داره ودر مورد اونم همینطور .زندگی با غیر مستقیم حرف زدن درست نمیشه.شما هم سعی کن در عین حال که اقتدارت رو حفظ میکنی باز بعد از اینکه اون میاد آشتی کنه کنارش نزنی .این کار درستی نیست .اینجوری آتش کینه رو تو دلش روشن میکنی.من ونامزدم چند روز پیش سر یه چیزی تلفنی بحثمون شد منم زود جوش اوردم وخیلی سرد خداحافظی کردم ودیگه بهش زنگ نزدم .فرداش بهم زنگ زد ومن خیلی گرم باهاش احوالپرسی کردم واون لحظه به روش نیوردم که ناراحت بودم و... .ولی وقتی همدیگه رو دیدیم تو یه موقعیتی که هر دو آروم کنار هم بودیم گفتم که از اون حرفی که بهم زدی ناراحت شدم والبته نامزد من خیلی آرومه و وقتی من عصبانی هستم اینقدر به آرومی با من حرف میزنه که من اگر مقصر باشم زود متوجه اشتباهم میشم وبحث سریع خاتمه پیدا میکنه.انتقاد کردن یه شیوه ای داره که باید در موردش یه دوره آموزش دید .حالا اون روش رو انجام بدید تا علت کار خانم رو بفهمیم وبعد بتونیم در موردش ادامه بدیم.


- - - Updated - - -

اینم که بهتون نگفته این همه مهمون اونشب دعوت بودن شاید میخواسته سوپرایز بشین!

چشم حتما اینکارو انجام میدم ولی در اخر نوشتی سوپرایز؟؟؟؟

مهمونی که توش ببخش استادیوم ازادی باشه سوپرایزه ادرین جان؟؟؟؟؟سوپرایزه بهت بی احترامی کنن؟؟؟؟؟؟
نزن این حرفو خواهر