ممنون اقای خاله قزی بازم مثل همیشه به تاپیکم سرزدین اماانگارمنویادتون رفته؟من31 سال دارم شوهرم33 حدود3سال وچندماهه که ازدواج کردیم
راستش الان نمیدونم کدوم دعوامونو بگم چون وقتی این اتفاق افتادحدود10روزی میشدکه مااصلایه بحث کوچیکم نکرده بودیم حتی همون شب قبل ازخواب کلی شوخی کردیم وخندیدیم
اماتوتاپیک های قبلیم چندتاموردی هست خب من ادم ریزبینی هستم ازچیزایی ناراحت میشدم که ازنظرشوهرم هیچی بودن حالایابخاطرزن بودن من اینطوری بوده نگاهم یاواقعامن ایراد دارم
10روزه مغازه شوهرم بسته بوده وچک داشت امروزمن دیروزرفتم طلاهاموفروختم که چکش پابشه وبرگشت نخوره که غصه اونم بخوره دستمونم خیلی خالی بودشبی که حالش بدشدهمش
140تومن پول داشتیم واین مدت باپولی که خانوادم دادن خرج بیمارستان رو دادیم دیروزرفتم دنبال کارهای باقی مانده بیمارستانش وفروش طلاهام شوهرموگذاشتم خونه مادرش که مراقبش باشن
بهم زنگ زدگفت خسته شدم ازبس خوابیدم بادوتادوستهام برم بیرون دوربزنم گفتم باشه برو ظهرشدمن کارهاموکردم رفتم خونه مادرش شوهرم هنوزنیومده بودازساعت1ظهرمیگفت نیم ساعت دیگه
میام توراهم وقت دوتاقرصهاش هم گذشته بودمن ناراحت شدم زنگ زدم گفتم هنوز24ساعت نشده مرخص شدی نه غذاخوردی نه داروهاتو شوهرم ساعت3اومدوازم ناراحت بودکه چرا2-3باربهش
زنگ زدم وقتی سوارماشین شدیم که بریم خونه خودمون دیدیه سیگاره خردشده کف ماشینه گفت چرااینوانداختی اینجاماشینوکثیف کردی؟گفتم ازدستم افتاده چون 1پاکت سیگارتوماشین داشت که وقتی
نبودمن خردشون کرده بودم گفت توعمدااینکارومیکنی منوحرص بدی نگه دارمن میخوام برم خونه مادرم تومنوبه این روزانداختی اومدیم خونه هم قهرکرده بودمیخواست بره خونه مادرش براش
ابمیوه اوردم نخورد تشک انداختم بخوابه روی مبل میخوابید
طلاهای من مال چندسال پیش بودن وهدیه سرعقدبودن فاکتورنداشتن من دربدردنبال طلافروشی میگشتم که ازم طلاهاروبخره بعدشوهرم اینکاروباهام کردبهش نگفتم طلافروختم که غصه نخوره
احساس میکنم دیگه برای همیشه بایدلال بشم چون مثل دیشب میچسبه به قلبش ومیگه حالم بدشده وتومنواینطوری کردی
باید3ساعت1بارقرص بخوره من هی پامیشم ساعت کوک میکنم واصلادرست نمیخوابم این کارهارو نمیبینه
یه زمانی هم که به مادرش گفتم پسرت منو میزنه دست بزن داره بازگفت تواینجوریش کردی پسرمن دست بزن نداشت گفتم شماکه نمیتونسته بزنه گفت چرااگه بدباشه بچه مادرشم میزنه