سلام مریم جان
مریم جان یکم عاطفه نشون میدادن مثلا خودش یا خانومش خودشون با ماشینشون منو خونه می رسوندن یا با
اینکه دکترن و پولدار هیچ وقت خودشونو نمیگرفتن فاصله هارو حس نمیکردم ارزش و احترامی میدیدم که تاحالا ندیده بودم البته این ارزش و احترام طبیعی بود هرکس دیگه ای هم می اومد باید احترامو ارزش قائل میشدن
این یکی از دلایلیه که دوست داری بری اونجا. خوبه که دلایل وابستگی به اون آدم و احساسات خودت و بشناسی. اینم بهت کمک میکنه. بازم فکر کن دلایل دیگه رو برای خودت پیدا کن و ببین راه مقابله باهاشون چیه. این جمله ای که با رنگ قرمز نوشتی خوبه.
هر کسی ارزش و احترام داره توو هر خانواده و با هر وضعیت مالی که هست. احترام این آقا و خانومش از این نظر باعث جذب تو به اون خونه شده اما فراموش نکن اینکه اون آقا اون اوایل به خودش اجازه داد بدون خواست و رضایت تو بهت دست بزنه اون احترام و زیر سوال برده. بعدم با تکرارش و سکوت و رفتار منفعلانه ی تو فکر میکنه راضی هستی و همینجور هم که جلو بره توی این دست درازیش بیشتر و بیشتر پیشرفت میکنه.
کاری میکنه شدیدا احساساتت تحریک شه . به قول خودت تشنه شی و بعد دیگه رهات میکنه. یعنی دیگه اون نیست که واسه رفتن به خونه ش واسه ت بهونه میاره یا بهت اصرار میکنه همونطور که خودت نوشتی. این رفتارهاش و اینقدر ادامه میده که تو بعد از یه مدت با پای خودت و بعدها که اون ازت حسابی سوء استفاده کرد و به خواسته هاش رسید با خواهش و تمنا میخوای که پیشش باشی ، باهاش حرف بزنی اما مشکل اینجاست که دیگه برای اون مهره ی سوخته شدی.
اون بلافاصله بعد از رسیدن به خواسته ش و مدتی سوء استفاده برای حفظ زندگیش به هر صورتی که میشه پای تورو از اون خونه ، از زندگیش می بره. ممکنه بهت تهمت دزدی بزنه یا حتی جوری وانمود کنه که تو دنبال اونی ، تو این ارتباط و شروع کردی. خانومشم با خودش همراه میکنه. اون آقا ممکنه خیلی هم مواظب باشه توی این سوء استفاده ش ،کاری هم نکنه که براش دردسر ساز بشه ولی به روش های دیگه اون خواسته ش و آروم کنه. ( البته این احتمال و هم در نظر بگیر که شایدم بدون ترس تا هر جایی که میخواد تو این ارتباط جلو بره و باکره گیت و هم از دست بدی)
بعد که رهات کرد و به خاطر وابستگیت برای بودن باهاش ، دیدنش ، حتی یکم حرف زدن باهاش مجبور شدی بهش التماس کنی اونوقته که تازه معنی وابستگی و آسیب و به معنای واقعی درک میکنی. اونوقته که از این خواب خرگوشی که توشی یهو بیدار میشی. اونم بدجوری و با یه شوک خیلی وحشتناک. هم عزت نفست خدشه دار میشه ، هم جسمت بازیچه شده ، هم روح و روان و احساساتت به هم ریخته. دستت هم به جایی بند نیست ، هیچ کاری هم نمیتونی بکنی تازه فکر کن ماجرا اونقدر پیش بره که خانواده تم بفهمن چه اتفاقی افتاده.
همین الانش تو خونه میگی مشکل داری ، با جلو رفتن این رابطه و ظاهر شدن آسیب هاش مشکلات خانوادگیت از اینم که هست بیشتر و بیشتر میشه. ممکنه یک عمر مجبور بشی تاوان این رابطه ی اشتباه و بدی. اعتماد خونواده ت و به خودت خراب میکنی. محدودت میکنن. با نشوندنت تو خونه شانس ازدواج خوب و از دست میدی. تازه اگه این رابطه به گوش در و همسایه نرسه که اگه برسه بازم مشکلاتت بیشتر میشه.
دیدی اون پسر که بهت اون حرفارو زد چقد ناراحت شدی ، اینجوری جلو بری حرفای زیادی از این آدما باید بشنوی ، قضاوت ها و تهمت ، انگ های زیادی و باید تحمل کنی. به خدا اون مرد هوس باز لعنتی ارزش اینو نداره تو تا این حد به خودت ظلم کنی. همه ی آینده و زندگیت و تباه کنی.
قرار نیست هرکسی همسن بابام باشه راحت بتونه بهم تو بگه یا وقتی من اون
رو مثل بابام میدونم اونم منو مثل دخترش بدونه اونم مثل مردای دیگه هست باید مواظب بود
آفرین هیچ مردی نمیتونه واقعا مثه پدر یا برادر دختری باشه. اون آقا هم با برچسب آبجی به رابطه ش با من و صمیمیت اضافیش مشروعیت داد. همیشه مواظب باش و با این برچسب ها به هیچکس اجازه ی صمیمت و نزدیکی بیش از حد نده.
چرا مریم جان دکتر ابراز علاقه هم کرده گفته دوسم داره ولی
من باور نکردم و توجهی نکردم یا همش میشینه ازم تعریف میکنه از لباسام از خودم - تازه خودشم فکر میکنه من عاشقشم دیونه شم
خوبه که باور نمیکنی ولی فکر کن حتی اگه عاشقتم باشه واقعا که نیست این رابطه سرانجام خوبی اصلا نداره. با وجود خانومش ، بچه هاش حتی اگه دیوونه تم باشه این رابطه محکوم به شکسته. البته که اون نه عاشقه و نه هیچ چیز دیگه ای اون فقط یه نیت و از این رفتارها و این حرف ها تو رابطه ش باتو دنبال میکنه.
اره درسته وقتی پیششم احساسی ندارم حس بدی بهم دس میده ولی تا تنها میشم به کاراش فکر میکنم
دوس دارم پیشش برم(ولی دیگه حسی ندارم بهش از وقتی پیشرفتشو دیدم بی احساس شدم بدم اومده)
بدت اومده اما اگه ادامه بدی ، بازم بری پیشش. این پیشرفتش هم برات عادی میشه ، دیگه حساسیت قبل و نداری مثه دست زدن. بری پیشش کم کم فکرت بیشتر درگیر این کارهاش میشه. حتی با خودت فکر میکنی این دفعه که برم چطوریه ؟ چطوری بهم نزدیک میشه ؟ تا کجا میخواد باهام جلو بره ؟
البته این فکرا اولش حس بدی بهت میدن بعدش یه جور حس لذت و سرخوشی کاذب برات دارن که خیلی بده. میدونی اینکه میگی دست میزنه بهت شوکه میشی. همین شوکه شدن یه جورایی حس خوبی شاید برات داره که خودت متوجهش نیستی. یه جور احساس غافل گیری ، لمس و تجربه ی رفتاری با خودت که قبلا تجربه نکردی ، نداشتی.
اون آقایی که من باهاش بودم گاهی اوقات یه اصطلاحاتی در مورد من به کار میبرد یا با یه کلماتی منو خطاب میکرد که میشه گفت یه جور تحریک عاطفه ی جنسی بود. من متوجه میشدم و متعجب. شوکه میشدم اما سکوت میکردم چون شاید حس خوبی داشت . البته اون اوایل نه ها بعد از چند ماه رفته رفته صمیمیتش و باهام بیشتر میکرد. خیلی آروم پیش میرفت که باعث شد من منفعل باشم و نتونم درست جلوش بایستم.سکوت من خیلی کار اشتباهی بود تو سکوت نکن. این اجازه رو بهش نده.
این راه حلی که گفتی چند روزی میشه شروع کردم تا میخوام فکر کنم میرم فوری یه کاری انجام میدم مشغول میشم حتی میخوام برای طول روزم برنامه بریزم وقتی برنامه ریزی داشته باشم خود بخود هم نه میگم بهش الانم زنگ زدم چن تا کلاس ورزشی پرسیدم میخوام برم کلاس - دوسمم پیشنهاد داده
آفرین . امیدوارم خوب فکر کنی و از ته قلبت به باوری که من رسیدم برسی ، از این رابطه خودت و نجات بدی. تا الان هر اشتباهی کردی فراموش کن. در این حد خودت و سرزنش کن که انگیزه ای بشه واسه ترک رابطه ت. از اون رابطه بیرون بیا و سعی کن دیگه اونقدر غرق در احساس گناه و سرزنش خودت نشی . چون این خودش دوباره یه راهی میشه واسه شروع و برگشتت به سمت به اون آدم.
چون فکر میکنی آدم بدی هستی ، لیاقت یه زندگی سالم ، یه رابطه ی خوب و نداری. رو رفتارت کنترل داشته باش. تو خونه اگه ناراحتی داری ، دلخوری از خانواده برات پیش میاد سریع فکر نکن بری پیش اون آدم. فکر نکن با اون حالت خوب میشه.
دنبال یه چیز دیگه باش ، یه جورد دیگه حالت و خوب کن. خودت و آروم کم .اون آدم و حرفاش برای تو فقط یه مسکن موقته اما کم کم خودش تبدیل میشه به بزرگترین مشکل و درد زندگیت.
هر بار وسوسه میشی به اتفاقاتی که اگه این رابطه رو ادامه بدی برات میفته فکر کن ، سعی کن با منطق خودت مانع از تماست باهاش بشی.
ولی در کل سعی کن زیاد به اون آدم ، خانواده ش ، بچه هاش فکر نکنی.( نه فکر منفی نه فکر مثبت) هر چی کمتر بهش فکر کنی ، سرت و به کارای خودت مشغول کنی بیشتر کمکت میکنه دیگه نری سمتش.
به بچه هاش فکر نکن عزیزم. نگو دلم نمیاد ، این فکرارو نکن. اینجوری فکر کن که با ارتباطت با پدرشون داری هم خودت و هم زندگی اونارو دچار مشکل میکنی. مطمئنا بچه ها دوست ندارن بدونن تو با وجود مادرشون با پدرشون این ارتباط و داری. پس اگه دلسوزی میخوای بکنی ، درست دلسوزی کن. بگو من با این کارم دارم به مادر اون دوتا صدمه میزنم. اگه اون خانوم بفهمه ممکنه زندگیشون از هم بپاشه. زندگیشون که خراب بشه دودش تو چشم اون دوتا طفل معصوم بیشتر از هر کسی میره. اینجوری به مسائل نگاه کن ، عمیق نه سطحی








علاقه مندی ها (Bookmarks)