سلام دوستان
مرسی شکوه جان.پستت رو دوست داشتم و به نکات خیلی خوبی اشاره کردی.
درسته، من چون خودم از ناملایماتی که در یه رابطه پیش میاد، ناراحت می شم (گاهی خیلی هم ناراحت می شم). همین باعث می شه که اگه حس کنم غمی ایجاد کردم یا زخمی زدم، خیلی ناراحت می شم.
اما این مشکل چطور حل می شه؟
من گاهی از یه چیزی در حد ذره، حسابی ناراحت می شم.
مثلا یبار دوستم بین حرفاش یه چیزی در مورد این گفت که من طبقه بالای خونمون مستقل شدم. داشت در مورد یه چیز دیگه حرف می زد، اینو بین حرفاش گفت. و از کلمه ی "اثبات استقلال" استفاده کرد.
من در جا به این کلمه ی "اثبات" واکنش نشون دادم. گفتم: من نمی خوام چیزی رو اثبات کنم، دلیل اینکار فلان چیزه!
حالا جمله ای که گفتم مهم نبود، اما حالتم کاملا پرخاشگرانه بود. و همین حالا هم که دارم تعریفش می کنم احساس عصبانیت و کلافگی می کنم!
از این اتفاقا زیاده. و از اون طرف من حساسیت فوق العاده زیادی به تک تک کلمات و حتی حالات چهره م دارم. و اگه حالت منفی یا حس منفی ای رو منتقل کنم، ممکنه تا مدتها خودم رو نبخشم.
حالا چاره چیه؟
=================================================
اما در مورد ترس از بیان احساساتم، اینم درسته. علتش چندتا چیزه:
اول اینکه قضاوت شدن خیلی ناراحتم می کنه. برای همین معمولا در اوج احساساتم (حالا چه اون حس غم باشه چه ترس چه خشم و ...) من (غیر از وقتیکه طرف یکی از اعضای خونوادم باشه) نگران تصویری هستم که ازم ساخته می شه. وقتی هم چیزی رو بگم، بعدا قطعا چهره م رو مرور می کنم، ببینم چه تصویری به جا گذاشتم!
خلاصه من اغلب از یه درد دل ساده هم محرومم. حتی تو تاپیک هایی که اینجا می زنم هم همینطوره. من راحت نمی نویسم. نگران اینم که شما چی می بینید؟ میشل چه شکلی شد؟ اگه فردا یکی نام کاربریمو بفهمه و اینجا رو بخونه، چی می شه؟ و غیره.
البته تو دو سه تا تاپیک اخیرم (از جمله همین تاپیک) سعی کردم این ترس رو کنار بذارم. فکر کنم به همین خاطره که نوشتی:
دومین علت اینه که فهمیده نمی شم. یعنی من یه دردی رو به یکی می گم، اونم یه دو تا زخم جدید بهم می زنه!
سومین علت هم سرزنش شدنه. خیلی وقتا یه چیزی میگی، طرف تازه سرزنشت هم می کنه.
چهارمین علت که از دوتای قبلی مهم تره: بعضی از دوستای من هستن که نه زخم می زنن نه سرزنش می کنن. مشکلی که اینجا پیش میاد اینه که من کلی ناراحت می شم از اینکه باعث شدم دوستم غصه بخوره. مثلا من تابستون حالم بد بود. با یکی از دوستام (که خیلی دوستش دارم) رفتم بیرون. بعد نمی دونم چی شد که من یکم از حالم گفتم. البته زود جمعش کردما. اما بازم ناراحت بودم. بعد از اونم که دوستم تماس گرفت بریم بیرون، من دیگه نرفتم. تا حالم خوب شد، بعد دوباره آفتابی شدم.
خب حالا چاره ی اینا چیه؟ با وجود این مشکلات، چطور می شه با آدما راحت بود؟ چطور می شه تو شرایطی که آدم بخاطر احساساتش آسیب پذیر شده، روح و روانش رو بدون حفاظ در معرض دیگران (و خودش!) بذاره؟
=================
=================
دوست آبی من سلام، بالاخره پست گذاشتی.
کتابش همینه؟
دانلود کتاب عصبانیهای عصر ما
خیلی خوشحال می شم که با من باشی و بهم کمک کنی. این جمله رو خیلی دوست داشتم: مشکلات به ظاهر پیچیده ولی واقعا ساده...
الان ذهن من پر از مسائل ریز و درشته. اما کم کم روابطشون داره برام آشکار می شه.
================================================== =
پژمان می شه توضیح بدی که کدوم خطاهای شناختی رو در این تاپیک می بینی؟
================================================== ==
بچه ها جواب شما به این سوال چیه؟











علاقه مندی ها (Bookmarks)