به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 31

Threaded View

  1. #10
    عضو عادی آغازکننده

    آخرین بازدید
    شنبه 06 شهریور 00 [ 17:16]
    تاریخ عضویت
    1393-3-20
    نوشته ها
    188
    امتیاز
    9,113
    سطح
    64
    Points: 9,113, Level: 64
    Level completed: 21%, Points required for next Level: 237
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranTagger First Class5000 Experience Points
    تشکرها
    172

    تشکرشده 281 در 129 پست

    Rep Power
    43
    Array
    در حال مطالعه مقالات و کلیپ های معرفی شده هستم، شاید همسرم مرد ضعیفی هست ولی مطمین نیستم، فعلا درمورد رفتار منفعلانه مطالعه نکردم، دیروز اتفاقات خیلی بدی افتاد ، اوضاع خیلی به هم ریخته، دیروز قرار بور بریم برای کادوی جهیزیه خواهر شوهرم میزغذاخوری بگیریم ، هنوز حقوق نگرفتیم فقط میخواستیم پسند کنیم، من سه ساعت زودتر از همسرم ساعت کاریم تموم میشه و محل کارم با خونه مادرم یک خیابان فاصله است، ساعات آخر کار حالم زیاد خوب نبود و درد داشتم و موقع برگشتن در حین رانندگی باز هم اون درد شدید شکم و افت فشار و عرق سرد ، مجبور شدم ماشین رو نگه دام کمی آب خوردم ترسیدم برم خونه تنهایی حالم بده دورزدن رفتم خونه مادرم فشار خونم 8 بود و درد داشتم با آب قند و استراحت و حوله گرم بهترشدن و ناهار خوردم ، شوهرم میگه هروقت پشت تلفن میگی حالم بده سردرد میگیرم ، زنگ زدم تو راه خونه بود گفتم خونه مادرم هستم تا شما کمی استراحت کنی من هم میرسم ، پدرم میگفت با این حالت رانندگی نکن و یکی دوساعت دیگه استراحت کن ولی من قبول نکردم اومدم خونه فقط نیم ساعت بعد از همسرم رسیدم سلام دادم به سردی سر تکان داد، اتفاقات رو براش توضیح دادم و اینکه چرا مجبور شدم برم خونه مادرم در لابلاي صحبتهای دهنش رو کج میکرد و جملات من رو با تمسخر و دهن کجی تکرار میکرد ، و با تمسخر میگفت نه بابا.....واقعا....... و مت بدون توجه به رفتارهای کاملا عادی حتی بدون تغییر لحن صحبت ادامه میدادم و تا جزیی ترین اتفاقات رو تعریف کردم و انگار نه انگار که چیزی میبینم و میشنوم ، کم کم آرامتر شد بعد گفتم حالا دیگه من لباس عوض نمیکنم همین الان بریم برای خرید میز ، گفت میخوام دوش بگیرم تو هم استراحت کن بعد از دوش خیلی رفتارش بهتر شد فرصت فکر کردن داشت، اومد بغلم کرد گفت نگران نباش فردا میبرمت یک دکتر دیگه انشا آله چیز مهمی نیست، خوشحال بودم صبر و تحمل و فرصت دادن بهش برای فکر کردن نتیجه خوبی داشت ، یک ربع بعد داشتیم اماده میسدیم بریم بیرون در حین پوشیدن لباسهاش متوجه شدم رفته تو فکر و کم کم داره حالت چهره اش تغییر میکنه بدون اینکه هیچ صحبتی باشه ، بعد گفت مت ناراحتم تو که میدونستم قرار بود بریم برای خواهرم جهیزیه بگیریم چرا رفتی ناهار خونه مادرت ، من جواب دادم چون مجبور شدم شما خونه نبودی و من حالم خوب نبود و زاد دیر نکردم فقط نیم ساعت بعد از تو رسیدم، من ساعت 5 خونه بودم و شوهرم 4:30، بلافاصله شروع کرد به فحاشی به خودم و خانواده ام ، میگفت دروغ میگی خودت رو زدی به مریضی تو نمیخوای من برای خواهرم جهیزیه بگیرم، اومد به سمتم خیلی نزدیک شد تو این جور وقتها هرلحظه ممکنه آسیبی به من بزنه، داد زدم من مریضم ، برو کنار و رفتم اتاق دیگه دنبالم اومد و من باز رفتم یک اتاق دیگه باز هم اومد فحشهای رکیک به پدر و مادرم میداد ، تکیه کرده بودم به دیوار، دستهام روگرفته بود مچم رو فشار میداد سرش داد زدم دست به من نزن برو بیرون ، فحش میداد و من داد میدم برو بیرون از خونه برو بیرون ، رفت بیرون و در رو کوبید ، به خیر گذشت ، قبلا بهش گفته بودم هر وقت عصبانی شد بره بیرون این رو تمرین کرده بودیم، حالم خیلی بد بود از سدت درد و ضعف بیحال افتادم زنگ زدم پدرم آمدند و من رو بردند اورژانس سرم و آمپول مسکن تزریق کردند ، شام خونه مادر شوهرم مهمان بودیم و نرفتیم و همه میدانند دعواشده، حالا مادر شوهرم زنگ زده میگه اگه بخاطر جهیزیه دعوا کردید من نمیخوام، حالا چه کادو بگیریم چه نگیریم من یک عروس بد وحسودم، بخاطر دو میلیون پول دعوا راه انداختم، مادرشوهرم میگن سر عقد هم اعصاب پسرم رو خرد کردی، در حالی که همه حتی پدر ومادر عروس د داماد ربع سکه کادو دادن و ما تمام سکه، و من چون دیگه مولی نمونده بود مجبور شدم از دوستم لباس امانت بگیرم برای مراسم خواهرسوهرم، بخاطر غرور خودم و همسرم هیچکس این موضوع رو نمیدونستی ولی امروز مجبور شدم به مادرشوهرم بگم اول باور نکرد بعد گفت کسی که پول نداره مسافرت نمیره ، تو بیمارستان وقتی میرفتم اتاق عمل شوهرم تو گوشم گفت از اینجا بیا بیرون میبرمت استامبول، یک ماه پیش هم بخاطر قولی که داده بود و هم برای تمدد اعصاب بعداز اون شوک که بچه رو از دست دادیم چون پول زیاد نداشتیم شوهرم گفت بریم کیش با ارزانترین پرواز چارتر لحظه اخری چهار شب رفتیم کیش و خیلی خوب بود برای هردومان و خوش گذشت ، بهر حال الان من در چشم همه یک عروس بدجنس و حسود هستن که پول شوهرم رو خرج خوش گذرانی کیش کردم تا دیگه پولی نمونه برای جهیزیه و دعوا راه انداختم ، و از دیدن جهیزیه خواهرشوهرم چشام داره در میاد، من کجا اشتباه کردم، که این طوری شد؟ چی کار باید میکردم؟

  2. کاربر روبرو از پست مفید maadar تشکرکرده است .

    شاپرک 114 (یکشنبه 28 دی 93)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. آرزوی مرگ
    توسط mitra-1986 در انجمن روانشناسی عمومی و طرح مشکلات فردی
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: سه شنبه 05 اردیبهشت 96, 16:51
  2. در ارزوی مرگ
    توسط p30v در انجمن سایر مشکلات خانواده
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: یکشنبه 08 شهریور 94, 10:29
  3. دیگه تحمل شوهرمو ندارم منزوی شدم
    توسط خاطره مهتابی در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 21
    آخرين نوشته: دوشنبه 01 مهر 92, 10:39
  4. آرزوی من برای شما در سال جدید میلادی
    توسط elina در انجمن معارف و مناسبت ها
    پاسخ ها: 2
    آخرين نوشته: چهارشنبه 04 دی 87, 23:39

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 03:42 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.