در حال مطالعه مقالات و کلیپ های معرفی شده هستم، شاید همسرم مرد ضعیفی هست ولی مطمین نیستم، فعلا درمورد رفتار منفعلانه مطالعه نکردم، دیروز اتفاقات خیلی بدی افتاد ، اوضاع خیلی به هم ریخته، دیروز قرار بور بریم برای کادوی جهیزیه خواهر شوهرم میزغذاخوری بگیریم ، هنوز حقوق نگرفتیم فقط میخواستیم پسند کنیم، من سه ساعت زودتر از همسرم ساعت کاریم تموم میشه و محل کارم با خونه مادرم یک خیابان فاصله است، ساعات آخر کار حالم زیاد خوب نبود و درد داشتم و موقع برگشتن در حین رانندگی باز هم اون درد شدید شکم و افت فشار و عرق سرد ، مجبور شدم ماشین رو نگه دام کمی آب خوردم ترسیدم برم خونه تنهایی حالم بده دورزدن رفتم خونه مادرم فشار خونم 8 بود و درد داشتم با آب قند و استراحت و حوله گرم بهترشدن و ناهار خوردم ، شوهرم میگه هروقت پشت تلفن میگی حالم بده سردرد میگیرم ، زنگ زدم تو راه خونه بود گفتم خونه مادرم هستم تا شما کمی استراحت کنی من هم میرسم ، پدرم میگفت با این حالت رانندگی نکن و یکی دوساعت دیگه استراحت کن ولی من قبول نکردم اومدم خونه فقط نیم ساعت بعد از همسرم رسیدم سلام دادم به سردی سر تکان داد، اتفاقات رو براش توضیح دادم و اینکه چرا مجبور شدم برم خونه مادرم در لابلاي صحبتهای دهنش رو کج میکرد و جملات من رو با تمسخر و دهن کجی تکرار میکرد ، و با تمسخر میگفت نه بابا.....واقعا....... و مت بدون توجه به رفتارهای کاملا عادی حتی بدون تغییر لحن صحبت ادامه میدادم و تا جزیی ترین اتفاقات رو تعریف کردم و انگار نه انگار که چیزی میبینم و میشنوم ، کم کم آرامتر شد بعد گفتم حالا دیگه من لباس عوض نمیکنم همین الان بریم برای خرید میز ، گفت میخوام دوش بگیرم تو هم استراحت کن بعد از دوش خیلی رفتارش بهتر شد فرصت فکر کردن داشت، اومد بغلم کرد گفت نگران نباش فردا میبرمت یک دکتر دیگه انشا آله چیز مهمی نیست، خوشحال بودم صبر و تحمل و فرصت دادن بهش برای فکر کردن نتیجه خوبی داشت ، یک ربع بعد داشتیم اماده میسدیم بریم بیرون در حین پوشیدن لباسهاش متوجه شدم رفته تو فکر و کم کم داره حالت چهره اش تغییر میکنه بدون اینکه هیچ صحبتی باشه ، بعد گفت مت ناراحتم تو که میدونستم قرار بود بریم برای خواهرم جهیزیه بگیریم چرا رفتی ناهار خونه مادرت ، من جواب دادم چون مجبور شدم شما خونه نبودی و من حالم خوب نبود و زاد دیر نکردم فقط نیم ساعت بعد از تو رسیدم، من ساعت 5 خونه بودم و شوهرم 4:30، بلافاصله شروع کرد به فحاشی به خودم و خانواده ام ، میگفت دروغ میگی خودت رو زدی به مریضی تو نمیخوای من برای خواهرم جهیزیه بگیرم، اومد به سمتم خیلی نزدیک شد تو این جور وقتها هرلحظه ممکنه آسیبی به من بزنه، داد زدم من مریضم ، برو کنار و رفتم اتاق دیگه دنبالم اومد و من باز رفتم یک اتاق دیگه باز هم اومد فحشهای رکیک به پدر و مادرم میداد ، تکیه کرده بودم به دیوار، دستهام روگرفته بود مچم رو فشار میداد سرش داد زدم دست به من نزن برو بیرون ، فحش میداد و من داد میدم برو بیرون از خونه برو بیرون ، رفت بیرون و در رو کوبید ، به خیر گذشت ، قبلا بهش گفته بودم هر وقت عصبانی شد بره بیرون این رو تمرین کرده بودیم، حالم خیلی بد بود از سدت درد و ضعف بیحال افتادم زنگ زدم پدرم آمدند و من رو بردند اورژانس سرم و آمپول مسکن تزریق کردند ، شام خونه مادر شوهرم مهمان بودیم و نرفتیم و همه میدانند دعواشده، حالا مادر شوهرم زنگ زده میگه اگه بخاطر جهیزیه دعوا کردید من نمیخوام، حالا چه کادو بگیریم چه نگیریم من یک عروس بد وحسودم، بخاطر دو میلیون پول دعوا راه انداختم، مادرشوهرم میگن سر عقد هم اعصاب پسرم رو خرد کردی، در حالی که همه حتی پدر ومادر عروس د داماد ربع سکه کادو دادن و ما تمام سکه، و من چون دیگه مولی نمونده بود مجبور شدم از دوستم لباس امانت بگیرم برای مراسم خواهرسوهرم، بخاطر غرور خودم و همسرم هیچکس این موضوع رو نمیدونستی ولی امروز مجبور شدم به مادرشوهرم بگم اول باور نکرد بعد گفت کسی که پول نداره مسافرت نمیره ، تو بیمارستان وقتی میرفتم اتاق عمل شوهرم تو گوشم گفت از اینجا بیا بیرون میبرمت استامبول، یک ماه پیش هم بخاطر قولی که داده بود و هم برای تمدد اعصاب بعداز اون شوک که بچه رو از دست دادیم چون پول زیاد نداشتیم شوهرم گفت بریم کیش با ارزانترین پرواز چارتر لحظه اخری چهار شب رفتیم کیش و خیلی خوب بود برای هردومان و خوش گذشت ، بهر حال الان من در چشم همه یک عروس بدجنس و حسود هستن که پول شوهرم رو خرج خوش گذرانی کیش کردم تا دیگه پولی نمونه برای جهیزیه و دعوا راه انداختم ، و از دیدن جهیزیه خواهرشوهرم چشام داره در میاد، من کجا اشتباه کردم، که این طوری شد؟ چی کار باید میکردم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)