به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 10
  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 آذر 04 [ 21:28]
    تاریخ عضویت
    1396-9-12
    نوشته ها
    207
    امتیاز
    11,940
    سطح
    71
    Points: 11,940, Level: 71
    Level completed: 73%, Points required for next Level: 110
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    434

    تشکرشده 437 در 149 پست

    Rep Power
    50
    Array

    معاشرت همسرم با خانواده ش یا تامین مالی بهتر؟ کدام برای خانمها واجب تره؟

    سلام
    من چندسال پیش اینجا کمک های زیادی گرفتم که باعث شد ابتدای زندگی مشترکم، همسرم رو‌ بتونم نگه دارم.
    نمیدونم هنوز در این انجمن فعالیت پویایی در زمینه مشاوره ای انجام میشه یا خیر. بهرحال اگه همفکری یا پیشنهادی باشه خوشحال میشم بخونم.

    چند وقتیه من با خودم و میشه گفت همسرم درگیری ای پیدا کردم که برام حل نمیشه چون یک تغییر در جغرافیای زندگیم شش ماه پیش بخاطر همسرم ایجاد کردم که باعث عدم رضایت خودم شده‌.
    و صرفا بخاطر نزدیکی خانمم به خانواده ش در اصل پذیرفتم که این جابجایی صورت بگیره ولی الان میشه گفت کاملا پشیمونم چون درامد من در مکان جدید یک پنجم موقعیت قبلیم شده البته اینو قبل اومدن میدونستم ولی الان خیلی داره از نظر روانی اذیتم میکنه از خود شغلم هم هرچند مرتبط با رشته م هست بخاطر ماهیت کارمندیش و‌ناهمخوانی با میزان تحصیلاتم رضایت ندارم و احساس پسرفت میکنم محیط هم راضیم نمیکنه و از اون حتی بدتر خانمم اخلاق و رفتارش بخاطر نزدیکی به خانواده ش تغییر کرده و اینا منو به این نتیجه رسونده که این مهاجرت کار عاقلانه ای نبوده.

    من چون خانمم خیلی طی‌این‌چندسال سختی کشیده بود پدرش رو در ایام کرونا از دست داد و ما نتونستیم بخاطر بسته بودن مرزها در مراسمش شرکت کنیم خانمم یه بارداری ناموفق (سقط ناخواسته) داشت که بخاطرش حدودا یکسال داروهای ضدافسردگی و اضطراب استفاده میکرد یکبار اقدام به خودکشی با قرص داشته و به مادرش هم ویزا نمیدادن و در حاملگی و بچه داری ها خانمم احساس تنهایی میکرد و کلا شرایط بسیار سختی رو هم با اخلاق من تحمل کرد. من میخواستم بعد چند سال کنار خانواده ش باشه و یه جورایی صبر و شکیبایی و سختی ای که در زندگی با من متحمل شده رو جبران کنم و اینکه فکر میکردم مادر خانمم در حال مرگه چون عمل قلب داشت و قبل عمل اوضاع واقعا بدی داشت من احتمال فوتشو میدادم و نمیخواستم جریان پدرش تکرار بشه حالا ولی که حال مادرخانمم بهتر شده و نقاهتش تموم شد و به ایران برگشته من یه جورایی منصرف شدم از تصمیمی که گرفتم ولی خانمم از جایی که هستیم راضیه.
    ما الان هم از‌ مادر خانمم دور هستیم ولی اینجا سالی شاید حتی چندبار مادرش ویزا میتونه بگیره و بیاد و غیر از اون برادر خانمم و‌ داییشم بهمون‌نزدیک هستن ولی جای قبلی خانمم اقوامش رو نداشت و شرایط به من اجازه سفر به ایران چندان نمیداد و خانمم خیلی ابراز دلتنگی میکرد.

    اینم اشاره کنم که ما طی این چندسال همون دوباری که خانمم خانوادشو دید دعواهای خیلی شدیدی تا چند ماه بعدش که برمیگشتیم داشتیم و خانمم خیلی به خانواده ش بخصوص مادرش وابسته ست و منو عامل این جدایی میبینه که به حق و درست هم هست ولی من به اقتضای شرایط اون زمان و موقعیت تاپ اقتصادی ای که برام پیش اومد و البته برای حفظ زندگیم مجبور به این کار شده بودم. و الانم که نزدیک برادرشه ناسازگاری زیادی با من پیدا کرده جوری که حتی جلوی بچه هام با من یکی به دو و بی احترامی میکنه. یعنی این نزدیکی با خانوادش در تضاد با سازش در زندگی مشترکمونه.

    با وجود این موارد و با توجه به اینکه خانمهای ایرانی خیلی به مادرشون وابسته هستن میخواستم بدونم اگر من خانمم رو به زور دوباره از خانواده ش جدا کنم میتونه یا بهتره بگم راهی هست منو ببخشه؟ در جریان پدرش منو هنوز مقصر میدونه با اینکه بستن مرزها که در کنترل من نبود. یا صلاح اصلا این هست که بعد چندسال دوری من اجازه بدم تا مرگ‌مادرش که الان با وضعیت رو به بهبودیش معلوم هم نیست کی باشه بتونه حداقل چندبار در سال مادرشو ببینه و من نارضایتی های شخصیمو تحمل کنم؟
    بین رضایت کاری خودم و منفعت مالی که برای خانوادم من جمله خود همسرم هست و احساسات و وابستگی های عاطفی همسرم موندم.
    ویرایش توسط Amir A : پنجشنبه 17 مهر 04 در ساعت 15:29

  2. کاربر روبرو از پست مفید Amir A تشکرکرده است .

    باغبان (یکشنبه 16 آذر 04)

  3. #2
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 09 بهمن 04 [ 01:05]
    تاریخ عضویت
    1394-3-05
    نوشته ها
    26
    امتیاز
    8,307
    سطح
    61
    Points: 8,307, Level: 61
    Level completed: 53%, Points required for next Level: 143
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Veteran5000 Experience Points
    تشکرها
    126

    تشکرشده 8 در 7 پست

    Rep Power
    0
    Array
    این طرز تفکر که خانم‌ها این کار رو دوست دارند، مرد ها این وظایف رو دارند، زن باید نو این چهار چوب باشه، به نظر من جالب نیست چون ما به سرعت فراموش می‌کنیم که ما ادم ها فراتر از جنسیت مون فکر و زندگی می‌کنیم.
    زن و مرد، در صورت رسیدن به بلوغ زندگی میدونند که اولویت زندگی باید زندگی جدیدشون باشه و تصمیماتشون در راستای زندگی مشترک جدید باشه.

    محل زندگی یکی از مهم‌ترین فاکتور های ازدواج هست و آنقدر مهم هست که یک سری افراد هدفشان گاهی فقط ازدواج با افرادی هست. که در یک کشور یا محل خاصی زندگی می‌کنند. احتمالا شما هم وقتی ازدواج کردید، میدونستید که همسرتان در تصورشان، خودشون رو تو این محل و با همین شرایط زندگی تجسم کردند.
    بعد ها شما به دلایلی تصمیم گرفتید که به خاطر همسرتان و نزدیکی بیشتر به خانواده شان، محل زندگیتون رو تغییر بدید. احتمالا نشستید و فکر کردید و از خانم تان هم پرسیدید که راضی هست و اون هم از خدا خواسته گفته راضی ام.

    بعد ۶ ماه شما پشیمان شدید. در حالیکه تمام شرایطی که باعث شده شما نقل مکان کنید، به قوت خودش مونده. این نشون میده که شما تصمیمات مهم و بزرگ رو بدون فکر و هیجانی میگیرید که بهتره در آینده روی خودتون بیشتر کار کنید.

    الان هم تنها یه راه وجود داره، خانم و بچه ها رو جمع کنید و صادقانه و از ته دل بگید که از تغییر محل سکونت ناراحت هستید و اگر اونها هم موافقند، به محل قبلی نقل مکان کنید. اگر هم گفتند نه، شرمنده، شما تصمیم اشتباه گرفتید و باید نتیجه اش رو هم قبول کنید.


    نهایتا، فراموش نکنید که همسر شما سابقه خودکشی داشتند و آدمی که از نظر روحی داغون هست، یه دل خوش میخواهد.

  4. کاربر روبرو از پست مفید MimiBahar تشکرکرده است .

    Amir A (سه شنبه 22 مهر 04)

  5. #3
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 آذر 04 [ 21:28]
    تاریخ عضویت
    1396-9-12
    نوشته ها
    207
    امتیاز
    11,940
    سطح
    71
    Points: 11,940, Level: 71
    Level completed: 73%, Points required for next Level: 110
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    434

    تشکرشده 437 در 149 پست

    Rep Power
    50
    Array
    بچه هام کوچیک هستن و میگن مدرسه شونو دوست دارن (مدارس اینجا از سه سالگیه) واقعا کوچیکن هنوز صلاحیت نظردهی ندارن. فقط نظر خانمم مهمه که اونم اگه بخوام با رضایت خودش برش گردونم راضی کردنش خیلی سخت‌و غیرممکنه وقتی در ارتباط روزانه با برادرشه. همونجور که از ایران به زور درش اوردم الانم به زور فقط میتونم برش گردونم جای قبلی.

    حس میکنم مشکل از کمالگرایی خودمم هست من حتی این تابستون انقدر تحمل اینجا برام سخت بود دوبار برای سفر تنهایی به خونه قبلیم رفتم کارم زندگیم شرایطم رو در کشور قبلی واقعا دوست داشتم زندگی اینجا بهم حس سفر به زمان گذشته میده. و با یه کار کسل کننده با درامد خنده دار که اگه من منابع درامدی دیگه ای نداشتم با این درامد نمیشد خرج زن و بچه رو بدون کمک دولت داد. مسئله درامدشم نیست نه درامد کمش نه مالیات زیادش برام خیلی مهم نیست هرچند اختلاف رقم بزرگیه با شرایط قبلیم ولی در اصل حس میکنم اون همه زحمتی که در کشور قبلی کشیدم داره با اینجا موندنم هدر میره. قبل این دانشگاه درس میدادم ایرانم برای خودم شرکت داشتم کار اینجا هیچ جوره منو راضی نمیکنه.

    درسته این تصمیم از ابتدا از طرف خودم بود و اونم بخاطر بیماری مادرخانمم ولی شرایط به قوت خودشون باقی نموندن عوض شدن. حال مادر خانمم الان خوبه و سنشم زیاد نیست که منتظر مرگش باشم و اینکه خانمم ابتدا بخاطر این پیشنهاد من قدردان بود و قبل اومدن دائم از من تشکر میکرد من به خودم میگفتم که پس تصمیمم درست و به صلاحه وقتی انقدر خوشحالش کرده با اینکه اون موقع نگران مادرشم بود ولی وقتی اومدیم اینجا انگار همه چیز یادش رفت اخلاق و رفتار درست رو کنار خانوادش میذاره کنار. و حتی باعث شده من یاد اون علل اولیه ای که اصلا از خانواده ش دورش کرده بودم بیوفتم و پشیمون بشم.

    شرایط سختی گذرونده و میدونم لایق بهترین زندگیه و فکر میکنم اومدم اینجا که دوباره بهم یاداوری بشه باید اولویتم اون باشه باید هواشو داشته باشم باید براش جبران کنم ولی خودمم دارم اذیت میشم فکر میکنم بخش زیادی از نارضایتیم بخاطر کمالگرایی و همینطور خاطرات بدیه که از خانوادش تو ذهنم مونده و وقتی روبرو میشم باهاشون برام پررنگ میشه.شش ماهه دارم با خودم میجنگم که اولویت، خواست و نیازهای همسرمه برای همین چون بین این دوتا حالت گیر کردم نه دلم اومده بهش قاطع بگم باید برگردیم نه میتونم با خودم کنار بیام و از اینجا موندن راضی بشم.
    اگه حتی سیگنالی میگرفتم که تامین مالی براش از رابطه فامیلی مهمتره میگفتم جمع کن برمیگردیم ولی حتی همچین چیزیم‌نشون نداده ‌تا الان.
    ویرایش توسط Amir A : سه شنبه 22 مهر 04 در ساعت 15:40

  6. کاربر روبرو از پست مفید Amir A تشکرکرده است .

    MimiBahar (سه شنبه 22 مهر 04)

  7. #4
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    یکشنبه 19 بهمن 04 [ 23:26]
    تاریخ عضویت
    1391-8-10
    محل سکونت
    جنوب
    نوشته ها
    1,666
    امتیاز
    48,038
    سطح
    100
    Points: 48,038, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    SocialTagger First ClassOverdriveVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    8,219

    تشکرشده 6,658 در 1,532 پست

    حالت من
    Ashegh
    Rep Power
    381
    Array
    سلام
    من فکر میکنم مشکلتون رو فقط شما و همسرتون میتونید حل کنید اون هم با همفکری
    باید الویت های خودتون و زندگی تون و آینده تون رو مشخص کنید
    به نظرم صرفا به دلیل نزدیکی به برادر یا خانواده نمیشه مکان زندگی و شغل یا آینده رو تضمین کرد یا براساس این دلیل زندگی رو پیش برد.
    البته یه وقتی آدم مجبوره به خاطر پدر و مادر پیر یا بیمار اینکارو انجام بده اما ارتباط های معمولی خیر
    باید صحبت ها و دلیل های همسرتون رو هم بشنوید بعد تصمیم بگیرید
    در ضمن به نظرم مادرشون که بیمار هستن بیشتر نیاز به توجه و‌مراقبت دارن تا برادر،اما خب شما یکبار به خاطرش مهاجرت کردید و الان میگید برگشته ایران،شاید همسرتون دوست داشته باشه برگرده پیش مادرش،اینجوری شما هم به هدفتون میرسید.
    حالا اینکه مادرشون حالشون خوب شده لطف خداست و خداروشکر،انشالله که سلامت باشن و شما هم اگه منظورخاصی از جمله تون درباره مرگ مادر همسرتون ندارید برای احترام لطفا یک دور از جون بنویسید، یه جوری نوشتید که انگار از زنده بودنش ناراحتید!!هر چقدر هم که واستون مهم نباشه،چون ممکنه این حس بد رو به همسرتون هم منتقل کرده باشید و اینجوری انگار همیشه گره هایی بین شما و همسرتون هست که نمیدونید از کجا نشات گرفته

    امیدوارم بهترین تصمیم رو بگیرید
    ویرایش توسط paiize : شنبه 03 آبان 04 در ساعت 17:20

  8. کاربر روبرو از پست مفید paiize تشکرکرده است .

    Amir A (یکشنبه 18 آبان 04)

  9. #5
    ((( مشاور خانواده )))

    آخرین بازدید
    پنجشنبه 30 بهمن 04 [ 15:58]
    تاریخ عضویت
    1386-6-25
    نوشته ها
    9,624
    امتیاز
    324,080
    سطح
    100
    Points: 324,080, Level: 100
    Level completed: 0%, Points required for next Level: 0
    Overall activity: 39.0%
    دستاوردها:
    VeteranCreated Blog entryTagger First ClassSocial50000 Experience Points
    نوشته های وبلاگ
    7
    تشکرها
    23,880

    تشکرشده 37,358 در 7,157 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    0
    Array
    با سلام و احترام
    معمولا هر مشکلی با نشانه ها و علامت هایی خودش را نشون می ده که مراجع را تحت فشار و درد قرار می دهد. اما همین مشکل لایه درونی دارد و ریشه ای دارد که برای مراجع آشکار نیست و به او توجه نمی کند.

    تا اینجا طبیعی هست.

    اما برای درمان ما نمی توانیم روی علامت ها و نشانه ها سرمایه گذاری کنیم.

    مثال:
    شما سردرد دارید و می خواهید تسکین پیدا کند (این نشانه و علامت هست.)
    پس طبیعی هست با یک مسکن ، موقتا بهتر می شوید.

    اما ریشه و علت سردرد ممکن است فشار خون باشد. پس نیاز هست بررسی شود ریشه چیست و اگر فشار خون مثلا هست چرا این فشار ایجاد شده است. و نهایتا ممکن است باید درمان روی کلیه شما انجام شود که باعث فشار خون شده است.


    با این مثال می رویم سراغ مشکل شما.
    مسائلی که مطرح کردید در مورد خانواده همسرت، درآمدت و .... اینها همه نشانه و علامت هستند که دنبال حل سریع آنها هستید.

    اما از نظر ریشه ای نیاز هست شما و همسرتان لایه های درونی خود را بیشتر بشناسید اینکه چه افکار یا احساساتی دارید و مهمتر چرا اینگونه فکر و احساس می کنید و چه چیزهایی روی این احساسات و افکار شما تاثیر گذاشته یا می گذارند. چه انتظارات و توقعاتی در حوزه های مختلف از یکدیگر دارید. از نظر شخصیتی چه تفاوت و چه شباهت هایی دارید. و اینکه تا چه اندازه بدون ترس نیازهای عمیق یکدیگر را می شناسید یا خود را بدون سانسور ارائه می دهید. و اینکه چه کمبودهایی مثلا در زندگی خانوادگی شما و همسرت هست، که برادر یا مادرش بیشتر از شما آن نیازهای روانی او را جواب می دهند.
    همه اینها و بررسی ریز آنها منجر می شود که شما به جای تامل روی مسائل سطحی و نشانه ها، بروی سراغ علت ها و ریشه ها.

    معمولا این میزان دقت در جزئیات باطنی زندگی هم نیاز به مشاوره عمیق و حضوری طی چندین جلسه دارد. و کمتر با مشاوره اینترنتی که کلی هست به نتیجه خواهید رسید.
    لذا پیشنهاد می گردد برای بازسازی بافت عمیق و درونی زندگی خودت و همسرت به صورت حضوری و مستمر با یک مشاور تماس بگیرید

  10. کاربر روبرو از پست مفید مدیرهمدردی تشکرکرده است .

    Amir A (یکشنبه 18 آبان 04)

  11. #6
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 آذر 04 [ 21:28]
    تاریخ عضویت
    1396-9-12
    نوشته ها
    207
    امتیاز
    11,940
    سطح
    71
    Points: 11,940, Level: 71
    Level completed: 73%, Points required for next Level: 110
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    434

    تشکرشده 437 در 149 پست

    Rep Power
    50
    Array
    متشکرم از نظرتون.
    متوجه حرفتون هستم ولی اختلاف جدی ای در نبود خانوادش و اثراتشون نداریم تقریبا رفتارش همون جوریه که ازش انتظار دارم.
    کمبودی هم نداره مادی و معنوی همه چی براش فراهم کردم فقط میخواد تمام وقت با خانواده ش در ارتباط باشه.
    اینجا مشاور قابل اعتماد نمیشناسم که خیلی هم نظراتش دور از فرهنگ خودمون‌نباشه چند ماه پیش یک جلسه مشاوره انلاین گرفتم که همسرم به حرف مشاور هم گوش نداد و قبول نکرد برگردیم.
    راضی به برگشت بشه من قبل جابجایی قطعا وقت مشاوره میگیرم هم مشاور دارم در کشور قبلی که مورد اعتمادمه هم میدونم نرسیده داستان دارم باهاش و لازمه بریم. خانمم زمینه اضطراب و افسردگی داره. یک سفر بیست روزه دیدن خانوادش تا چندماه حالشو بد میکنه هشت نه ماه کنار بستگانش موندن مسلما بدتره. ولی دغدغه اولم با توجه به شرایط، راضی کردنشه که برگردیم.

    برادرش هم ازش کوچیکتر هست ولی خانمم ازش مراقبت نمیکنه خودش زن داره.
    واقعیت از فوت پدرش ناراحت نشدم و مادرشم بمیره میدونم برام مهم نیست خیلی جاها سعی کردن غرورمو له کنن، بین من و همسرم جدایی بندازن، توهم اینو داشتن که میتونن منو کنترل کنن. از کل خاندانش فقط خودش برام عزیزه.
    فکر کنم خودشم اینو میدونه چون من اهل تظاهر نیستم.
    فکر میکردم بعد چندسال دوری حسم بهشون بهتر شده ولی بخاطر رفتارهای خانمم حتی بدتر هم شده الان.

    مجوز اقامت من در کشور قبلی کمتر از یکسال و نیم دیگه باطل میشد بعدش یا خیلی سخت یا حتی ممکن بود غیرممکن بشه برام برگشتن. برنامم از اول زیر دوسال بود که بیام اینجا الان که اینو بهش میگم میگه منتظر بودی مامانم بمیره!
    من با محل کار قبلیم هماهنگ کردم و از زمستون باید برگردم سر اون کار. منتها هنوز به همسرم نگفتم و چون یکی دوبار حتی بهم گفته خودت تنها برو ما بمونیم نگرانم که چطوری بگم که قبول کنه باهام بیاد.
    حدود دو ماه وقت دارم هنوز برای جابجایی ولی هرچی زودتر از اینجا ببرمش بهتره و مسئله اینه که خانمم کنار اقوامش احساس قدرت میکنه که با من مخالفت کنه میخوام یه جوری قبلش نرم بشه باهام که وقتی بهش گفتم دیگه لج نکنه و راحت بیاد. ولی نمیدونم چطوری نرمش کنم باهاش حرف زدم از تضمین مالی اینده مون براش گفتم ولی گوش نمیده بهم. نمیخوام به زور ببرمش که رابطه مون خراب بشه.
    تنها ایده ای که به سر خودم اومده اینه که یه کاری کنم با برادرش یه دعوای اساسی بکنه که بخواد باهام برگرده میدونم راه شرافتمندانه ای نیست ولی فقط همین به ذهن خودم رسیده.
    خانمم بعد فوت پدرش به من خیلی وابسته شده بود منم چون میدیدم بهم تکیه کرده انگیزه میگرفتم که همسر بهتری باشم براش. قبل اینکه بیارمش اینجا دو سال بود رابطمون خیلی خوب شده بود. اینجا حس میکنم همون وابستگیو به برادرش و حتی داییش پیدا کرده و بود و نبود من بی اهمیت شده براش.
    واقعا پشیمونم از این مهاجرت.
    از نظر روحی من حدودا هشت ماهه دارم فقط همه چیو تحمل میکنم. گاهی حس میکنم حتی یک نه ی دیگه رو هم نمیتونم بشنوم. اگه راه حل یا تجربه ای کسی داشت لطفا بنویسه برام.

  12. #7
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 30 آبان 04 [ 07:36]
    تاریخ عضویت
    1394-10-27
    نوشته ها
    436
    امتیاز
    18,255
    سطح
    85
    Points: 18,255, Level: 85
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 95
    Overall activity: 8.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکرها
    1,913

    تشکرشده 953 در 325 پست

    Rep Power
    101
    Array
    سلام آقاامیر.قبلا یادمه برای مشکلات دیگرون راه حلهای خیلی منطقی و خوبی میدادین؛جوری افراد و زندگیشون رو موشکافی میکردین که واقعا در حد یه مشاور قوی بودین.الان تعجب می‌کنم که میگین بین خانمتون و برادرش دعوا راه بندازین!تا اونو راضی به برگشت کنین!!
    من حدسم اینه اگه خانمتون مدام حواسش بهتون بود و یااینکه مرتب قدردانی می‌کرد ازتون که این سختی رو به خاطر اون متحمل شدین اونقدر مسئله مالی براتون پررنگ نبود؛کلا اون عدم قدرشناسی همسرتون شما رو آشفته کرده.آیا برداشتم اشتباهه؟
    متاسفانه خانمتون نتونسته تعادل درستی در ارتباط با خونوادش و شما برقرار کنه.آیا در این مورد تا به حال بدون تنش و آشفتگی صحبت کردین؟
    در ضمن قبول دارم شما آدم رک گویی هستین و اهل تظاهر نیستین ولی اگر همین ادبیات و رفتار رو درباره خونوادش جلوی خودش هم داشته باشین خواه ناخواه اون رو به فاز دفاعی میبره هرچند حرف شما درست باشه ولی چون بد بیان میشه اصلا توسط ایشون شنیده نمیشه
    ویرایش توسط tavalode arezoo : سه شنبه 20 آبان 04 در ساعت 20:19

  13. کاربر روبرو از پست مفید tavalode arezoo تشکرکرده است .

    Amir A (دوشنبه 26 آبان 04)

  14. #8
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 آذر 04 [ 21:28]
    تاریخ عضویت
    1396-9-12
    نوشته ها
    207
    امتیاز
    11,940
    سطح
    71
    Points: 11,940, Level: 71
    Level completed: 73%, Points required for next Level: 110
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    434

    تشکرشده 437 در 149 پست

    Rep Power
    50
    Array
    سلام بله اگه قدردانی میکرد و حواسش به من بود جای فامیلاش، درامد اونقدر مهم نبود میتونستم شغل دیگه ای هم پیدا کنم چون‌‌این کار رو فقط سریع گرفتم که خانمم رو بیارم پیش مادرش.
    همسرم سکوت میکنه من از خانوادش بد میگم اکثرا جوابمو نمیده. من و خانوادش دعواهای کاملا جدی داشتیم داخل ایران و خانمم حس منو نسبت بهشون مطلعه. ارزوی مرگ نکردم هیچوقت براشون فقط برام مهم نیستن.
    نقطه ضعف من همین زبونمه. کنار فامیلاش بیشتر دوست داره باشه چون اونا مدام تحسین و تمجیدش میکنن و هرکار اشتباهیم بکنه بهش هیچی نمیگن و من همچین جور ادمی نیستم که هرکاری کنه ازش تعریف کنم.
    صحبت کردیم بدون تنش. تا وقتی مادرش اینجا بود بهم میگفت اگه جلوشون به حرف من گوش کنه و خیلی سازگار باشه خانوادش بهش گیر میدن. در این حد با من چپن! الانم که مدتهاست میگه من دارم حسودی میکنم و چیزی فرق نکرده. ولی کاملا رفتارش عوض میشه جلوی خانوادش و من خوشم نمیاد.
    خودش باید بدونه هرروز نباید زمان با هم بودنمون رو بره خونه برادرش یا نباید جلوی خانوادش به من بی احترامی کنه. اینا بدیهیاته گفتن نداره اصلا. هم بهش گفتم نرو، هم گفتم جلوشون درست صحبت کن ولی وقتی گوش نمیده کار خودشو میکنه من نمیتونم هی اصرار کنم غرورم اجازه نمیده.
    اوایل چون میدیدم خوشحاله میگفتم عیب نداره واسه روحیه ش خوبه ولی هرچیزی حدی داره دیگه.

    من تستش کردم بهش گفتم وقتی برگردیم میخوام براش یه کادوی گرون بخرم. برگشتن رو‌ به روی خودشم‌نمیاره گفتم اینجا دستم تنگه نمیتونم اونو بخرم گفت هروقت پولدار شدی بخر در فکرشم برگشتن نیست پول هم براش مهم نیست دیگه مطمئن شدم.
    راستش نمیخوام تا نزدیک فامیلاشه دعوامون بشه که از اب گل الود ماهی بخوان بگیرن برای همین دنبال راهی هستم که خیلی نرم و لطیف بدون مشاجره با خودم برش گردونم.
    خبر نداره خونه رو‌ نفروختم و نمیدونه هم کار قبلیمو پس گرفتم هرکدوم اینا هم ممکنه باعث دعوامون بشه.
    خدا شاهده تا الان بین همسرم با خانوادش کوچکترین اختلافی ننداختم برعکس خانوادش که خیلی سعیشو داشتن. ولی انقدر این چند ماه رفتارهاشونو تماشا کردم میدونم دقیقا چه اتفاقی بیوفته بینشون دعوا میشه.
    دنبال راه حل اخلاقی تری میگردم همچنان. راهی دارید ممنون میشم بنویسید برام ولی اگه هیچ راهی پیدا نکنم بین تنها برگشتن و‌ دوری خودم از همسر و بچه هام که اصلا برام قابل تصور هم نیست با جدایی همسرم از برادرش عقلم میگه مورد دوم خیلی کم اهمیت تر و منطقی تره.

  15. #9
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    جمعه 30 آبان 04 [ 07:36]
    تاریخ عضویت
    1394-10-27
    نوشته ها
    436
    امتیاز
    18,255
    سطح
    85
    Points: 18,255, Level: 85
    Level completed: 81%, Points required for next Level: 95
    Overall activity: 8.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsTagger First ClassVeteran
    تشکرها
    1,913

    تشکرشده 953 در 325 پست

    Rep Power
    101
    Array
    بنظرم باز هم لازمه بهش بگین که در زمان حضور شما در منزل بمونه.از نظر شما بدیهیاته ولی ممکنه همسرتون فراموش کرده باشه که شما رو این مورد حساس هستین.وقتی هم چیزی بهش نگفتین فکر کرده حتما مشکلی نیست پس به رفتارش ادامه داده
    کلا نظر من اینه وقتی کاری رو میشه با گفتگو پیش برد چه نیازی به دعواست؟!بعد هم فکر نمی‌کنم مشکل رفت و آمد هر روزه با برادرش باشه.بنظرم حتی اگه با خونوادش رفت و آمد چندانی نداشته باشه باز هم منطقه امنش همین‌جاست و حاضر نیست دیگه دور بشه

  16. کاربر روبرو از پست مفید tavalode arezoo تشکرکرده است .

    Amir A (یکشنبه 09 آذر 04)

  17. #10
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 09 آذر 04 [ 21:28]
    تاریخ عضویت
    1396-9-12
    نوشته ها
    207
    امتیاز
    11,940
    سطح
    71
    Points: 11,940, Level: 71
    Level completed: 73%, Points required for next Level: 110
    Overall activity: 30.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    434

    تشکرشده 437 در 149 پست

    Rep Power
    50
    Array
    ممنونم خانم تولد ارزو از پاسختون. منطقه امن همسرم کنار منه نه دیگران ولی اینو خودش متوجه نیست.

    هرکاری کردم قبول نمیکرد برگردیم بهش گفتم بچه هارو‌ با خودم میبرم و الکی گفتم تورو نمیبرم تا دیگه کوتاه اومد و خواست بیاد باهام. تنها نقطه ضعفش همین بود.
    اخلاق و رفتارشم همین که قرار شد برگردیم داره کم کم بهتر میشه. تنها مشکل اینه که هنوز جابجا نشدیم حالش خیلی بد شده و حمله های ترسش برگشتن. شبها گریه میکنه روزها پنیک میشه. چند روز دنبال دکتر گشتم تا یکی قبول کرد بهش زنکس بده. تنها داروییه که حالش بد میشه میذارم زیر زبونش سریع جواب میده. وضعیتش هم منو نگران میکنه هم بچه هامو میترسونه.
    برگردیم بعد یه مدت دکتر و دارو میدونم اروم میشه ولی فکر نمیکنم دیگه منو ببخشه. این بار چندمه از خانوادش جداش میکنم همین الانم میگه فقط یه بار گذاشتم مادرشو ببینه (به مدت چند ماه هرروز رو کلا یکبار حساب میکنه) گریه میکنه که گفتم میخوام بچه هارو ازش جدا کنم. یه چیزی رو کینه کنه دیگه سخت میبخشه. میخواست قهر کنه با بچه هام بره خونه داییش که به خیالش منو مجبور به موندن کنه من نذاشتم بره بعدش اینو بهش گفتم دیدم بالاخره به یه چیزی واکنش داره چندبار تکرارش کردم دیگه از اون موقع ازم خیلی رنجیده.

    نمیدونم چرا هروقت من خیلی باهاش مدارا کردم و مهربون شدم تهش این بدتر لجباز شده. طبیعتا انسان نرمال با ملایمت باید نرم تر بشه نه لجوج و ناسپاس. اگه اذیتم نمیکرد من یه کار شهر‌ دیگه میخواستم بگیرم که یکم دورتر از فامیلاش بریم ولی بتونه مادرشو چندبار در سال هم ببینه. خودش با رفتارهاش منو منصرف کرد. میخواستم براش بهشت درست کنم ولی نمیذاره. اگه بخاطر پنیک هاش نبود فکر میکردم اخلاق خوب الانش فیلمشه که منو از برگشتن منصرف کنه.

    با مشاور قبلیم بعد دعوا تلفنی صحبت کردم بهم میگه هردفعه پای خانواده همسرم میاد وسط من احساس تهدید میکنم که داره به خانواده ای که تشکیل دادم حمله میشه و برای همین گاردم میره بالا و دعواهای بدی بینمون میشه. من اینو میدونم ولی بازم وقتی احساس خطر میکنم ناخوداگاه شدیدا تهاجمی میشم. البته خانمم هم پیش خانوادش خیال میکنه شیر شده و با من بحث میکنه.
    شاید اگه این انجمن فعالیت قبلو داشت یا من یه مشاور خیلی قابل اعتماد و حرفه ای حوالیم میشناختم میتونستم بهتر درکش کنم و راه حل برد بردی برای هردومون پیدا میکردم. اینکه چرا یکی که خودش مادره هنوز دنبال مادرشه برای من کاملا غیرمنطقیه و اصلا قابل درک نیست. بهرحال اینم تجربه ای شد برام دیگه نزدیک فامیلاش که جمعن نیارمش فقط دلم میخواست انقدر تو اذیت نبود و دلشم باهام صاف میشد. هدفم این بود که بیارمش اینجا که خوشحال تر بشه رابطمون گرم تر بشه برعکسش شد.
    ویرایش توسط Amir A : یکشنبه 09 آذر 04 در ساعت 21:28


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1404 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:51 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.