سلام به همگی، مختصری از خودم دوباره میگم و بعد هم از شما برای پیدا کردن جواب سوالم کمک میخوام.. پیشاپیش از لطفتون ممنونم.. چند ماه دیگه وارد سی و دو میشم .. شاغلم و در شهر محل سکونت امون هیچ دوست و فامیلی نداریم و چون اجاره نشین هم هستیم حتی هماسیه های ثابتی هم نداریم.. متاسفانه خواستگارانی در گذشته داشتم که بدون اطلاع من رد شدن از طرف پدر و مادرم... ولی حالا که واقعا احساس نیاز به ازدواج و امادگی اش رو کاملا دارم هیچ خواستگاری ندارم.. مساله ای که این روزها ازارم میده اینه بارها پیش اومده که متوجه توجه خاص پسرهای باشخصیت و خوبی در محل کار یا کلاس زبان شده ام ولی فقط و فقط توی همین مرحله باقی میمونه ( یعنی جذب اولیه میشن ولی دیگه بعدش بیخیال میشن )... اینجا هم تایپیک زدم و دوستان گفتن دنبال معرف خوب باشم و به خانواده اطلاع بدم... من تازگی ها با مادرم حرف زدم و مادرم با مهربونی و همدلی به حرفم گوش داد و گفت سعی کن توی محیط کارت کسی که مناسب ات هست پیدا کنی.. فامیل که میدونند و میشناسند ما دختر داریم و من روم نمیشه مستقیما به کسی بسپارم.. منم سکوت کردم .. حالا توی محیط کارم اقایی هست که توی تایپک قبلی هم در موردش حرف زدم.. اون دوباره برگشته و این روزها ریس ام کاری رو به من سپرده که بیشتر از قبل با ایشون سروکار دارم و این ارتباط بیشتر باعث شد بیشتر به رفتارهاشون دقت کنم.. چیزی که واضح متوجه شدم اینه که وقتی واخدشون میرم هر جا باشن خودشون رو به من میرسونند و سلام و احوال پرسی میکنند حتی اگه من با اون کار نداشته باشم و مثلا با همکارش کار دارم.. وقتی هممیبینند سر پا هستم حتی اگه در حد دو دقیقه اونجا کار دارم اصرار میکنند بیشنم و خودشون برام صندلی میارن.. عضو اصلی واحد خودشون هستن و جز نیروی های بسیار با تجربه شرکت در ضمینه کاری خودشون هستن و همه هم دوستش دارن ( کلا شخصیت و ظاهرشون دوست داشتنیه).... حالا سوال اصلی من ، لطفا به من بگین من اولا چه جوری متوجه بشم حس ام درسته و واقعا به من علاقه داره یا این تصورات من هست و من توی ذهنم دارم خیال بافی میکنم؟ دوما اگه حدسم درسته من چه جوری میتونم کمک کنم تا با هدف ازدواج به من نزدیک بشم.. راستش من شخصیت ام جوریه که نمیتونم صمیمی اون جوری بشم ولی خوش اخلاق و مهربون به گفته دوستام و همکارم هستم.. یعنی من جز مسایل کاری هیچ مکالمه ای دیگه ای ندارم با این اقا.. البته گاهی وقتی پیش اشون هستم شده حرفی زدن یا من حرفی زده باشم که هر دو خندیدیم ولی اونم باز در مورد کار و سوتی من یا ایشون بوده.. من به خدا توکل دارم و توی این مدت مهر این اقا به دلم افتاده و حتی اگه بهم نرسیم هم همیشه براش طلب خیر و سلامتی دارم.. یعنی انگار فارغ از هر چی دوستش دارم قلبا... ولی خوب اگه این ادم همون کسیه که خدا هم راضیه اونوقت من چه کار میتونم بکنم تا به هم برسیم؟ ایا جواب این سوال من میشه هیچ کاری و فقط زندگی ات رو بکن هست؟ پیشاپیش از لطف اتون ممنونم





. دقیقا توصیه شما درسته و منم هم دارم با تمام قدرت جلو خیال پردازی هام رو میگیرم ...اون اقا همچنان هیچ اقدامی نکرده و شاید هیچ وقتم نکنه....ولی گاهی خیلی کم میارم و دلگیر میشم از خداوند ... میدونم باید راضی باشم به رضای خودش ... اصلا معنی اسلام هم یعنی صلح و سلام و تسلیم در برابر خداوند... شاید قسمت منم اینه که با مجردی امتحان بشم.. ولی این قد بچه دوست دارم و از دیدن بچه کوچلو ذوق میکنم که تصمیم گرفتم اگه نشد ازدواج کنم بعدها برم یه بچه کوچلو به فرزندخواندگی قبول کنم... یعنی من نمیدونم میتونم از پس این امتحان خدا بربیام با داشتن این همه احساسات و عواطفی که توی وجودم دارم ... چرا گاهی یه نیاز طبیعی این قد میشه ارزو و دست نیافتنی ؟ خوب وقتی جوابی براش پیدا نمیکنم خیلی کم میارم یا مثلا دوست داشتم پسر خلق میشدم... خیلی امروز خوشحال شدم اخه کاملا اتفاقی کلیک کردم و پست شما رو دیدم .. خوبیه همدردی اینه که اینجا ادم های خیلی خوب و باصفایی داره که خیرشون از پشت نت هم به ادم میرسه... در مورد همکار متاهل خیر خواه و رازدار متاسفانه کسی رو سراغ ندارم توی محیط کارم اخه واحد ها جدا جدا هست و جز رابطه کاری اونم گهگداری ارتباط و اشنایی به اون صورت ندارم....


علاقه مندی ها (Bookmarks)