سلام من 22 سالمه و يك ساله كه عقد كردم با نامزدم دوست بوديم با داشتن مشكلاتي كه در دوران دوستي داشتيم با اين طرز فكر كه اگه بهم برسيم همه چيز درست ميشه عقد كرديم خدارو شكر يكسري از مشكلات حل شد اما به جاش يسري مشكلات جديدتر اومد كه منو نااميد كرده....
همسرم همش ازم ايراد ميگره همش جوري رفتار ميكنه انگار خودش عقل كل و من هيچ كاري بلد نيستم... بارها شده من و از يسري از چيزها منع كرده به دلايلي اما خودش همون كارارو انجام داده...جرات ندارم باهاش دردو دل كنم چون ميگه تو بچه اي نميفهمي...دوست ندارم ازش جدا شم چون احساس ميكنم سختي نداشتنش خيلي سخت تر ازاين شرايط





توو گوشيش ديدم كه چند شب خواب و ازم گرفته وقتي مطرحش كردم گفت دوست دارم....هميشه پدرش و منع ميكنه به رفتاراش اما خودش كاملا داره ميشه مثل پدرش خودخواه و فوق العاده لجباز...من اصلا دوست ندارم ازش جدا بشم اما همش افكار منفي توو ذهنم مثل اينكه حتما يكي بهتر از من و پيدا كرده و داره بهونه ميگييره و اين چيزا...

علاقه مندی ها (Bookmarks)