چه شب سنگینیه امشب !
- - - Updated - - -
دلم می خواد گریه کنم.
تشکرشده 1,881 در 749 پست
چه شب سنگینیه امشب !
- - - Updated - - -
دلم می خواد گریه کنم.
تشکرشده 2,441 در 754 پست
شما به کسی علاقه کافی واسه یک عمر در کنارش بودن را نداشتید و ردش کردید(کار درستی که هر عقلی تصدیقش میکنه)!الان دقیقا مشکلتون کجاست؟
*به جادوی چشم تو شیدا شدم*
*ز خود گم شدم در تو پیدا شدم*
*من آن قطره بودم که با موج عشق*
*در آغوش مهر تو دریا شدم*
تشکرشده 1,881 در 749 پست
مرسی آقای کامروا از حضورت. خیره به تاپیکم نشسته بودم . خوشحالم کردین.
مشکلم فکراییه که آزارم میده
که کارم درست بوده یا نه ؟
علاقه پیش می اومده یا نه ؟
مشکلم اذیتیه که اون داره می بینه ...
نرسیدن به عدم قطعیت بزرگترین مشکلمه .
مشکلم این احساس گنگیه که دارم . که نمی دونم چی میشه . احساس می کنم مات و مبهوتم. نمی دونم ... :((
مشکلم اینه حتی نمی تونم دعا کنم. چون نمی دونم چی می خوام. فقط می دونم به شدت دارم رنج می بینم
rozaneh (دوشنبه 16 اردیبهشت 92)
تشکرشده 2,441 در 754 پست
تشکرشده 35 در 24 پست
اگه الان اون حسو ندارید بهش ترکش کنید چون وقتی الاتو تو دوستی حس عشق بهش نمیکنید چه برسه به زندگی
asemani (دوشنبه 23 اردیبهشت 92)
تشکرشده 345 در 153 پست
مگه هر روز می بینیدش ؟ اینطوری ک بدترهبه خصوص اینکه هر روز میگه چرا ؟ میگه من یه سال در انتظارت بودم ، میگه با من بد کردی ، نابودم کردی ، دیگه هرگز ازدواج نمی کنم ، روزگار سختی دارم ، دیگه حاضر نیست درسش رو ادامه بده ، میگه نمی تونم قبول کنم ، میگه اگه بخوای ازدواج کنی من می میرم ، میگه اگه میخوای مرگ منو ببینی از پیشم برو .....
asemani (دوشنبه 23 اردیبهشت 92)
تشکرشده 1,605 در 532 پست
سلامممممممممممممممممممممم :o
خوبی عزیزم. من تاپیکت رو و تک تک مطالبش رو خوندم.
ببین راجع به شباهت همسر من با خواستگارت باید بگم خیلی چیزایی که گفتی راجع به نگرشش نسبت به مردم، صمیمی نشدن، سیاست و جزئی نگری درسته.
ولی ببین یه فرق های اساسی هم هست که برات میگم ولی قبلش به نظرم مهم این نیست که اون چطور آدمیه بلکه اولویت اول اینه که شما چطور آدمی هستی و دنبال چه همسری می گردی.
.
خب متاسفانه به نظر میرسه تو هم به من شبیه هستی ;) من هم عاشق شدم. نمی خواستم زنش بشم چون نمی تونستم. چون معتقد بودم اون آدم بزرگیه و من براش کم هستم. یه عشق افلاطونی مربوط به زمانی که کم سن و سال تر بودم. اون هم بسیار پیشرفت کرد و بزرگتر شد از اونی که قبلا بود. هنوز هم دوستش دارم. هنوز هم پیگیرش هستم(بدون اینکه خبر داشته باشه) ولی عاشقش نیستم به اون معنی که سوز و گدازی در کار باشه و مساله ی رسیدن و نرسیدن وسط باشه. اون آدم برام مهمه برام باارزشه و هستن آدمهایی که این قضیه رو می دونن.
.
ببین من 100 درصد مطمئن نیستم که آدمی که من ایده ال می دونم واقعن خصوصیات بدی هم داره یا نه. من باهاش زندگی نکردم و از دور میشناسمش و به صورت رسمی باهاش برخورد داشتم.
موضوع این نیست!! موضوع ذهن منه. موضوع اینه که من چه خصوصیات و رفتارهایی رو به عنوان "رفتار خوب و دوست داشتنی" در نظر گرفتم.
.
مثلا اون آدم اهل مطالعه بود. در کارش پرتلاش و موفق بود. خوش مشرب بود. رک و رو راست و بدون رودربایستی بود. اعتقادات مذهبی خاصی داشت. به آدم ها احترام میذاشت. با زن ها درست و به قاعده رفتار می کرد. زبان انگلیسی اش خوب بود. جذاب بود. حتی از فرم نگاه کردن و خندیدینش خوشم می یومد و ...
تا اینجاش ایده ال های من رو نشون میده ...
.
همه ما یه فانتزی ازدواج هم داریم _حالا در کنار معیارهای اصلی_ مثلا من دوست داشتم توی محیط دانشگاه تدریس کنم و همونجا با یه استاد جوون آشنا بشم که قد بلند باشه و بخواد دکترا بخونه !!
.
و همین هم شد! در عرض یک ماه ازدواج کردیم! به همین مسخرگی.
.
تو هم ایده ال هایی داری. فانتزی هایی هم. اینه که وقتی در ظاهر خواستگارت معیارهای اصلی شما رو داره به دلت نمی شینه. این دل نیست که تصمیم میگیره بلکه ذهن ناهشیار، پس زمینه های ذهنی و تجربه های احساسی شماست.
.
یه نکته مهم : اگر خواستگار شما به اندازه همسر من سیاستمدار بود اینقدر عاشق نمی شد! (مگر اینکه ازدواجش با شما با منفعت ایشون سازگار باشه.)
آدم های سیاست مدار دودوتا چهارتا هستند. احساساتی و عاشق پیشه نیستند. صادق و رو راست نیستند.
.
جزئی نگری ایشون و اینکه سعی داره در مورد شما به نتیجه گیری بیشتر و دقیقتر برسه به خاطر عشق و علاقه اش به شماست. شاید اصلن قصد نکته ضعف گرفتن و اتو گرفتن و سوء استفاده مطرح نباشه. شاید مدل حرف زدنش فرق داره. شاید رفت و آمدهای زیادی با آدما داشته و آدمای بد و خوب زیادی رو دیده و با تجربه تر از شماست. شاید الان که اولشه اینقدر به شما دقیق شده و نسبت به آدمای دیگه اینقدر دقیق نباشه.
.
می دونم که هیچی بدتر از شک و تردید نیست.
.
گاهی محبت زیاد یه عاشقه که ما رو دور میکنه. خوشمون میاد مرده غرور داشته باشه. بی اعتناتر باشه. منتظر بمونیم برای شنیدن یه دوستت دارم نه هر روز، گاهی.
وقتی عاشق نیستیم دلمون میخاد با یه ادم منطقی طرف باشیم. احساس خفگی می کنیم و میخوایم دور باشیم ازش.
.
.
.
ازش دور باش. عذاب وجدان هم نداشته باش. به جهنم مردا با یه نه هیچ چیزشون نمیشه.(اگه بشه هم تو مسئولش نیستی.)
یه ذره نفس راحت بکش. بشین هر چی تو ذهنت از یه مرد خوب داری بنویس. هر چی تو ذهنت از ازدواج داری بنویس. راجع به خودت هم بنویس. میخوای بعد از ازدواج چه کار کنی؟ چطوری زندگی کنی؟ ...
.
بعدش بشین راجع به این آدم و خانواده اش و آینده ش بنویس. ببین چقدر دوره از خواسته های تو.
.
چون شک داری و میخوای منطقی باشی می گم. وگرنه منم می گفتم یه کلام : دلت میگه نه تو هم بگو نه. خلاص.:p
تشکرشده 1,881 در 749 پست
سلام عزیزم . واقعــــــــــــا خوشحال شدم از اینکه به تاپیکم اومدی و بهم سر زدی .
خیلی جالبه که حتی گذشته مون هم تا حدی شبیه همه . حتـــــــــــی جالبیش اینه که ویژگیهایی هم که جذب طرف مقابل یا همون عشق افلاطونیمون شدیم شبیه همه. و حتی پیگیری الانمون در مورد اون هم شبیه همه و حتی سرگذشت اون عشق افلاطونیمون هم شبیه همه که خیلی بزرگ شده و پیشرفت کرده ، و حالا آدمی که اومده تو زندگی تو و آدمی که میخواد بیاد تو زندگی من !!!!!!! شاید من دیروز توام !!!!
منم عاشق اون شدم . چون به غایت باهوش بود ، پرتلاش بود ، پرکار بود ، خوش برخورد بود ، شوخ بود با دوستانش ، مغرور بود ، با صلابت بود ، حتی راه رفتنش جذبه خاصی داشت ، زبان انگلیسیش هم خوب بود !!! جذبه خاصی داشت ، نمی دونم چرا نمی تونم توصیفش کنم. ولی اینکه واقعا مرد بود . عاشق شدم نگفتم ، دوران پر سوز و گداز گذشته و الان من فقط پیگیرشم بدون اینکه بدونه . پیشرفت هاش رو ثبت می کنم . ... ولی با همه اینا منم از دور می شناختمش. برخورد مستقیمی باهاش نداشتم و شاید همین علت اونو در نظر من از حد یه انسان بالاتر برده و به چشم یه موجود بزرگ و فراتر از انسان می بینمش .
اما منم خودمو قانع کردم که باید ازدواج کنم. قانع کردم که اونو بذارم تو ذهنمو به خودم بگم شتر دیدی ندیدی. و معیار بچینم برا خودم که مرد باید پاک باشه ، با ایمان باشه ، شغلش دائمی باشه ، تحصیلات داشته باشه ، فلان و فلان و فلان .....
تا اینکه این آقا اومد. ظاهرا همونیه که من می خواستم . اما ..... من با معیارای خودم قانع نشدم !!! نمی دونم چرا ؟ تا می خواست قضیه جدی بشه یکی انگار بهم گفت نه ! گذشت و گذشت و ارتباط داشتیم تا رسید به این سیاست مداریهاش ، جزیی نگریهاش . اینجا احساس کردم دوس ندارم این طور باشه . دوس دارم با صلابت باشه ، نترسه که بخواد سیاست بازی های بیخودی درآره . اگه با کسی خوب نیست نباشه ، اگه خوبه باشه . نمیگم مردم دار نباشه ، نه . اما یه رنگ باشه . یه جور باشه . نه اینکه در ظاهر یه جور و در پشت سرشون طور دیگه ای باشه .
She عزیزم گفتی که جزیی نگریش شاید به خاطر علاقه اش به من باشه . اما متاسفانه با شناختی که ازش دارم این طور نیست. تو همه امور اینطوریه . تو شغلش . به طوری که آه و ناله زیر دستاش همیشه هواست. اون قدر دقت داره به کاراشون که به اصطلاح اسم پلیس جنایی رو روش گذاشتن ، عده ای هم میگن عقده ای . کارایی تو محل کارش برای کشف جرم می کنه که به عقل جن هم نمی رسه (البته پلیس نیست ، اما ... ) . بارها ازش خواستم این همه جزیی نگر نباشه . اما میگه نمی تونم. این در ذات منه .
محبت زیاد خیلی بده. خیلی ها از اینکه طرف مقابلشون بهشون توجه نداره شکایت می کنن. طبیعتا اونا حال منو درک نمی کنن. یه وقتایی اون قدر از این همه ابراز احساسات اشباع میشی که حالت از هرچی عشق و علاقه است به هم می خوره . دوس نداری قبل از اینکه نیاز به دوس داشتن رو حس کنی اونو بشنوی.
مثلا یه روز منو در نظر بگیرید. از صبحش هزار بار اس ام اس دوست دارم و عاشقتم و برات می میرم برام اومده . هزار تا نگاه که محبت توش موج می زنه رو دیدم. به همراه کلی از این رفتارا. وقتی میرسم خونه اطلاع میدم و جواب میاد که عزیزم دوست دارم . مرسی که خبر دادی. می خوام بعد از ظهرش برم بیرون. یه خرید معمولی هزار بار مراقب خودت باش و زیاد راه نرو و زود برگرد خونه و ... می شنوم. تو اوج شلوغی های خیابون در حالی که دارم می دوم که کارامو انجام بدم گوشیم زنگ می خوره. وسط ماشینا و تو شلوغ پلوغیا در حالی که صدا قطع و وصل میشه میگم خودم زنگ می زنم و قطع می کنم. در حالی که تو اون لحظه میزان احساسات تو صفره باز زنگ می زنه و در حالی که صدا به زور میاد یکی اون پشت داره میگه اینو می خواستم بگم . دوستت دارم![]()
یعنی هنگ می کنی. و این قضیه تا شب که بخوابی ادامه داره . این واقعا یکی از معمولی ترین روزای من بود.
اما چیزی که من دوس دارم.
دوس داری غرق اجتماع و زندگی اجتماعیت باشی. بری و بیای . بعد یه لحظه حس کنی یه چیزی کمه . که فلانی !! منو دوس داره !!! نکنه نیست . دلت بترسه از دست دادن چیزی که برات عزیزه. نگران بشی. احساس نیاز کنی به محبت. یه قرار تو یه بعد از ظهر آروم داشته باشی . اونجا بشنوی که دوست داره و خیالت راحت راحتاحساس آرامش همیشه بعد از برطرف شدن نیاز میاد.
می دونی آدم همون طور که از تشنگی زیاد می تونه خفه بشه ، از توی آب افتادن و بلعیدن مداوم آب هم می تونه غرق بشه و سرانجام هر دوش مرگه .
مرگ اول اگرچه امروزه شایع تر شده ، اما مرگ دوم دردناک تره . دردش هم عذاب وجدانشه . تموم شدن رابطه ای که طرف مقابل برات کم نذاشته ، بلکه خیـــــــــــــــــــلی گذاشته و همین خیـــــــلی زندگیتو خراب کرده .
و یه چیز دیگه که امروز احساس کردم باید بهش توجه بیشتری کنم. یه نفر تاپیک زده که با شوهرش سر کمک های مالیش به خانوادش اختلاف داره. و من دیدم این موضوع هم می تونه یکی دیگه از دلایل اختلاف ما باشه . بله . این آقا کمک های مالی خیلی زیادی به خانوادش می کنه و بدتر از اون اینه که خانوادش این موضوع رو وظیفه اون می دونن و نه لطف. یعنی خیلی راحت هر کسی نیاز به چول داره تماس می گیره و میگه فلان قدر بریز به حسابم :mad:
بچه ها من دسته بندی کردم. این آدم خیلی خوبه . اما من نمی تونم . قضیه به دل ننشستن رو میذارم کنار . چون با منطقم جور در نمیاد .
اما 1. ابراز احساسات خیلی زیادش 2.سیاست داشتنش 3. جزیی نگر بودنش 4. وابستگی مالی خانوادش . با این موارد نمی تونم کنار بیام . البته اگر حد اینا رو کم کنی خیلی هم خوب هستن. اما حد بالاش رو من نمی تونم تحمل کنم. همه اینا در حد افراطی هستن.
امیدوارم تصمیمم درست باشه . برام دعا کنید. امیدوارم پشیمون نشم از تصمیمم . عقلم بعدا بهم نهیب نزنه که اشتباه کردم. از آینده تصمیمم می ترسم. اما توکل بر خدا
ویرایش توسط asemani : دوشنبه 23 اردیبهشت 92 در ساعت 19:17
تشکرشده 114 در 51 پست
منم اینطور هستم که وقتی یه نفر زیادی بهم ابراز علاقه کنه به جای اینکه جذبش بشم ازش دور میشم همیشه دوست دارم که یه مرد غرور داشته باشه و با صلابت . و با نظر she عزیز موافقم که : وقتی عاشق نیستیم دلمون میخاد با یه ادم منطقی طرف باشیم. احساس خفگی می کنیم و میخوایم دور باشیم ازش.
برات آرزوی موفقیت دارم تمام پستهایی که تو این تاپیک اومده بدردم خورد چون من هم یه همچین مشکلی دارم . امیدوارم هممون یه روز با کسی که باهاش خیلی خوشبخت میشیم آشنا شیم و ازدواج بکنیم.
![]()
asemani (سه شنبه 24 اردیبهشت 92)
تشکرشده 1,605 در 532 پست
آسمانی جان اینایی که گفتی و مثال زدی "محبت" نیست بلکه ابراز احساساته. کدوم محبت؟؟؟؟ من از صبح تا شب به تو بگم دوستت دارم که محبت نکردم! فقط ذهن تو رو اشغال کردم، حواست رو پرت کردم، ابراز احساسات به درد نخور کردم. احساست رو درگیر کردم.... همین!
این که اصن محبت نیست اسمش!! چه تلاشی کرده برای خوشحال کردن تو؟ اصن سعی نکرده تو رو بشناسه. اصن نپرسیده تو چی دلت میخاد! چه چیزی خوشحالت میکنه! با اون همه دقت و مراقبت و سیاست و جمع بندی هاش اینه نتیجه؟؟ لوس بازی و سه پیچ بودن که اسمش محبت نیست!! چه هدایایی برات خریده؟ می دونه چی دوست داری؟ چی لازم داری؟ چی سوپرایزت می کنه؟ چی اذیتت می کنه؟ چه فداکاری هایی کرده؟ چه کارهایی برات انجام داده که از ارزش دوست داشتنش رو نشون بده؟ چقدر سعی کرده درکت کنه؟ اصلن چرا تو رو اینقدر دوست داره؟ به خاطر کدوم اخلاقت؟ چه خصوصیت ویژه ای؟ چه امتیازی که در تو دیده و شناخته و مخصوص توست؟
بیخیال بابا!!!
.
ولی این چیزی هم که تو دوست داری، گرچه خیلی رومانتیک و دلپذیره ولی ...خب توی زندگی مشترک شما و همسرت دائما ور دل هم هستین;) اونوقت خیلی هم شاید به نظرت رومانتیک نیاد! (البته می دونم چی میگی ها)
:eek:
تو خوبی و شایسته ی انتخاب بهتری هستی. مطمئن باش. فقط تو رو به جون هر کس که دوست داری همیشه همینطور باش. بشناس آدما رو. وقت بذار. مث من ازدواج نکن. هر گردی گردو نیست! موفق باشی خانومی.![]()
ویرایش توسط she : سه شنبه 24 اردیبهشت 92 در ساعت 12:09
asemani (سه شنبه 24 اردیبهشت 92)
در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)
علاقه مندی ها (Bookmarks)