سلام عزیزم . واقعــــــــــــا خوشحال شدم از اینکه به تاپیکم اومدی و بهم سر زدی .
خیلی جالبه که حتی گذشته مون هم تا حدی شبیه همه . حتـــــــــــی جالبیش اینه که ویژگیهایی هم که جذب طرف مقابل یا همون عشق افلاطونیمون شدیم شبیه همه. و حتی پیگیری الانمون در مورد اون هم شبیه همه و حتی سرگذشت اون عشق افلاطونیمون هم شبیه همه که خیلی بزرگ شده و پیشرفت کرده ، و حالا آدمی که اومده تو زندگی تو و آدمی که میخواد بیاد تو زندگی من !!!!!!! شاید من دیروز توام !!!!
منم عاشق اون شدم . چون به غایت باهوش بود ، پرتلاش بود ، پرکار بود ، خوش برخورد بود ، شوخ بود با دوستانش ، مغرور بود ، با صلابت بود ، حتی راه رفتنش جذبه خاصی داشت ، زبان انگلیسیش هم خوب بود !!! جذبه خاصی داشت ، نمی دونم چرا نمی تونم توصیفش کنم. ولی اینکه واقعا مرد بود . عاشق شدم نگفتم ، دوران پر سوز و گداز گذشته و الان من فقط پیگیرشم بدون اینکه بدونه . پیشرفت هاش رو ثبت می کنم . ... ولی با همه اینا منم از دور می شناختمش. برخورد مستقیمی باهاش نداشتم و شاید همین علت اونو در نظر من از حد یه انسان بالاتر برده و به چشم یه موجود بزرگ و فراتر از انسان می بینمش .
اما منم خودمو قانع کردم که باید ازدواج کنم. قانع کردم که اونو بذارم تو ذهنمو به خودم بگم شتر دیدی ندیدی. و معیار بچینم برا خودم که مرد باید پاک باشه ، با ایمان باشه ، شغلش دائمی باشه ، تحصیلات داشته باشه ، فلان و فلان و فلان .....
تا اینکه این آقا اومد. ظاهرا همونیه که من می خواستم . اما ..... من با معیارای خودم قانع نشدم !!! نمی دونم چرا ؟ تا می خواست قضیه جدی بشه یکی انگار بهم گفت نه ! گذشت و گذشت و ارتباط داشتیم تا رسید به این سیاست مداریهاش ، جزیی نگریهاش . اینجا احساس کردم دوس ندارم این طور باشه . دوس دارم با صلابت باشه ، نترسه که بخواد سیاست بازی های بیخودی درآره . اگه با کسی خوب نیست نباشه ، اگه خوبه باشه . نمیگم مردم دار نباشه ، نه . اما یه رنگ باشه . یه جور باشه . نه اینکه در ظاهر یه جور و در پشت سرشون طور دیگه ای باشه .
She عزیزم گفتی که جزیی نگریش شاید به خاطر علاقه اش به من باشه . اما متاسفانه با شناختی که ازش دارم این طور نیست. تو همه امور اینطوریه . تو شغلش . به طوری که آه و ناله زیر دستاش همیشه هواست. اون قدر دقت داره به کاراشون که به اصطلاح اسم پلیس جنایی رو روش گذاشتن ، عده ای هم میگن عقده ای . کارایی تو محل کارش برای کشف جرم می کنه که به عقل جن هم نمی رسه (البته پلیس نیست ، اما ... ) . بارها ازش خواستم این همه جزیی نگر نباشه . اما میگه نمی تونم. این در ذات منه .
محبت زیاد خیلی بده. خیلی ها از اینکه طرف مقابلشون بهشون توجه نداره شکایت می کنن. طبیعتا اونا حال منو درک نمی کنن. یه وقتایی اون قدر از این همه ابراز احساسات اشباع میشی که حالت از هرچی عشق و علاقه است به هم می خوره . دوس نداری قبل از اینکه نیاز به دوس داشتن رو حس کنی اونو بشنوی.
مثلا یه روز منو در نظر بگیرید. از صبحش هزار بار اس ام اس دوست دارم و عاشقتم و برات می میرم برام اومده . هزار تا نگاه که محبت توش موج می زنه رو دیدم. به همراه کلی از این رفتارا. وقتی میرسم خونه اطلاع میدم و جواب میاد که عزیزم دوست دارم . مرسی که خبر دادی. می خوام بعد از ظهرش برم بیرون. یه خرید معمولی هزار بار مراقب خودت باش و زیاد راه نرو و زود برگرد خونه و ... می شنوم. تو اوج شلوغی های خیابون در حالی که دارم می دوم که کارامو انجام بدم گوشیم زنگ می خوره. وسط ماشینا و تو شلوغ پلوغیا در حالی که صدا قطع و وصل میشه میگم خودم زنگ می زنم و قطع می کنم. در حالی که تو اون لحظه میزان احساسات تو صفره باز زنگ می زنه و در حالی که صدا به زور میاد یکی اون پشت داره میگه اینو می خواستم بگم . دوستت دارم![]()
یعنی هنگ می کنی. و این قضیه تا شب که بخوابی ادامه داره . این واقعا یکی از معمولی ترین روزای من بود.
اما چیزی که من دوس دارم.
دوس داری غرق اجتماع و زندگی اجتماعیت باشی. بری و بیای . بعد یه لحظه حس کنی یه چیزی کمه . که فلانی !! منو دوس داره !!! نکنه نیست . دلت بترسه از دست دادن چیزی که برات عزیزه. نگران بشی. احساس نیاز کنی به محبت. یه قرار تو یه بعد از ظهر آروم داشته باشی . اونجا بشنوی که دوست داره و خیالت راحت راحتاحساس آرامش همیشه بعد از برطرف شدن نیاز میاد.
می دونی آدم همون طور که از تشنگی زیاد می تونه خفه بشه ، از توی آب افتادن و بلعیدن مداوم آب هم می تونه غرق بشه و سرانجام هر دوش مرگه .
مرگ اول اگرچه امروزه شایع تر شده ، اما مرگ دوم دردناک تره . دردش هم عذاب وجدانشه . تموم شدن رابطه ای که طرف مقابل برات کم نذاشته ، بلکه خیـــــــــــــــــــلی گذاشته و همین خیـــــــلی زندگیتو خراب کرده .
و یه چیز دیگه که امروز احساس کردم باید بهش توجه بیشتری کنم. یه نفر تاپیک زده که با شوهرش سر کمک های مالیش به خانوادش اختلاف داره. و من دیدم این موضوع هم می تونه یکی دیگه از دلایل اختلاف ما باشه . بله . این آقا کمک های مالی خیلی زیادی به خانوادش می کنه و بدتر از اون اینه که خانوادش این موضوع رو وظیفه اون می دونن و نه لطف. یعنی خیلی راحت هر کسی نیاز به چول داره تماس می گیره و میگه فلان قدر بریز به حسابم :mad:
بچه ها من دسته بندی کردم. این آدم خیلی خوبه . اما من نمی تونم . قضیه به دل ننشستن رو میذارم کنار . چون با منطقم جور در نمیاد .
اما 1. ابراز احساسات خیلی زیادش 2.سیاست داشتنش 3. جزیی نگر بودنش 4. وابستگی مالی خانوادش . با این موارد نمی تونم کنار بیام . البته اگر حد اینا رو کم کنی خیلی هم خوب هستن. اما حد بالاش رو من نمی تونم تحمل کنم. همه اینا در حد افراطی هستن.
امیدوارم تصمیمم درست باشه . برام دعا کنید. امیدوارم پشیمون نشم از تصمیمم . عقلم بعدا بهم نهیب نزنه که اشتباه کردم. از آینده تصمیمم می ترسم. اما توکل بر خدا









یعنی هنگ می کنی. و این قضیه تا شب که بخوابی ادامه داره . این واقعا یکی از معمولی ترین روزای من بود.
احساس آرامش همیشه بعد از برطرف شدن نیاز میاد.

علاقه مندی ها (Bookmarks)