با سلام
حال مادرم چن روزی بود که خوب شده بود و ما امیدوار بودیم با رو پا شدنش دوباره ببریمش شهرستان برای عمل پیوند..
به ناگاه چن شب پیش حالش دگرگون شد و بعد از سه روز بستری در آی سی یو متاسفانه صبح خبر فوتشو بهم دادن و من سراسیمه سمت بیمارستان رفتم..
کار از کار گذشته بود و من الان که پنج روز از حادثه میگذره هنوز باور نکردم که مادرم به این راحتی مرا ترک کرده..
من بیش از پیش تنها تر شدم .. من نمیخوام باور کنم او رفته.. هنگام دفن مادرم به شدت میگریستم اما احساس میکردم یکی از نزدیکانم را در قبر میگذارن..
وقتی میخواهم با واقعیت روبرو بشم اضطراب و بی قراری عجیبی سراغم می آید.. اصلا مگر میشود او رفته باشد.. من امیدوار به درمانش بودم.. من برنامه ریزی کرده بودم ..من با خانمم سر دوباره به شهرستان رفتن کلی دعوا کرده بودم..
هنوزم فکر میکنم تو اتاقش رو تخت دراز کشیده و با دیدنه من لبخند نحیفی خواهد زد و دست بی جانش را برای گرفتن دست من دراز خواهد کرد..
تنها که میشم همه کارهای این مدت کابوس وار از ذهنم رد میشن و من به کم کاری های خودم بیشتر حسرت میخورم.. الان آرزو دارم یکبار دیگر کنار مادرم تا صبح سر بالینش بخوابم
اما اون روزها سر اینکه چرا من باید تو نوبت برادر دیگرم کنار مادرم بخوابم درگیری داشتم ..
همه میگن تو از همه برای مادر بیشتر زحمت کشیدی ولی من از خودم راضی نیستم.. من خودم و مقصر میدونم ..
افسوس و هزازان افسوس مادرم رفت و من تازه معنیه عشقو فهمیدم..

علاقه مندی ها (Bookmarks)