سلام.
آدم همه خواهر و برادرهاشو دوست داره. امع حسش به خواهر و برادرهای بزرگترش، درجه زیادی از شکل احترام داره... اما نسبت به کوچکترا یه محبت متفاوتی حس میکنه. من که اینجوری ام.
تا حالا عمه و خاله شده بودم، و خیلی هم دوسشون داشتم و دارم. اما واقعا وقتی برادر کوچکترت بچه دار میشه حس خاصیه. یعنی به طرز عجیبی دلم برای این نورسیده ضعف میره.
یا مثلا برای ازدواج خواهر و برادرهای بزرگترت هم خوشحال میشی، ولی وقتی برای داداش ته تغاری میرید مهریه برون، یه مدل ذوق دیگه ای داری.
کلا من روی این دو تا داداش کوچکترم خیلی غیرت داشتم. با اینکه خیلی هم اذیتم میکردن، ولی اگه کسی بهشون میگفت بالا چشمت ابرو، خونم به جوش میومد.
آخی، چقدر زود میگذره... انگار همین دیروز بود که تو کوچه فوتبال بازی میکردیم، یا مشقای عقب موندشون رو مینوشتم و سریع میرسوندم مدرسه و میبردم در کلاس و به معلمشون میکفتم داداشم دفترشو جا گذاشته بوده خونه... یا امتحاناشونو چک میکردم و اگه جایی معلم بهشون نمره کم داده بود میرفتم مدرسه به معلمشون میگفتم داداش من اینا رو درست نوشته چرا نمرشو ندادین و احقاق حق میکردم و میومدم. یا تابستونا که توی زیر زمین با ایزارهای بابا هر چی به مخمون میرسید میساختیم، یا وقتی به هوای اینکه مثل زورو یهو یکی ازسنگهای خونه رو فشار بدیم و یه فضای مخفی باز بشه، تک تک سنگها رو امتحان میکردیم و اخرش هم خودمون یه جای مخفی توی باغچه درست کردیم که همیشه بینمون راز موند و سالها بعدش بابا موقع کاشتن درخت کشفش کرد.....
حالا هر کدوم آقایی شدن برای خودشون ...خدایا شکر.
امروز با اون یکی برادرزاده ی ۱۰ سالم، خلاف جهت باد، مسابقه دو گذاشتم. توی اون هوای ابری، خیلی چسبید.
خدا رو شکر این چند روز زندگیمون بوی طراوت و رنگ نشاط داشته.
انشالله که خواهر و برادرهای اینجا هم همگی خوشبخت باشن و مثل من شاهد خوشبختی خواهر و برادرهاشون باشن.








علاقه مندی ها (Bookmarks)