در طول هفته برنامه ریزی کرده بودم که روز جمعه به کارهای عقب افتاده رسیدگی کنم.
همسرم در آن روز نیز برای خودش برنامه ریزی کرده بود و در منزل حضور نداشتند.
ساعت 9 شب شرایط خانه ما : نه ظرف ها شسته شده بود نه شام آماده کرده بودم تکالیف پسرم باقی مانده بود ، لباس های فردا ی آنها آماده نشده بود ،کل خانه به هم ریخته و کمدهای لباس هم بیرون در حال مرتب کردن، در این بین فرشته کوچولوی ما هم توجه صد در صدی بنده را خواستار بودند.
بسیار مستاصل بودم و ناراحت از اینکه این یک روز هم همسرم در کنارم نبود تا این همه تحت فشار نباشم آن چیزی که به ذهنم رسید این بود که تماس بگیرم با همسرم وبگویم شما اصلا من را درک نمی کنید وبرای کمک به من وقت نمی گذارید. در حقیقت دادگاه را به تنهایی برگزار کرده بودم و فقط قصد داشتم حکم نهایی را به اطلاع همسرم برسانم.
این یک برخورد احساسی و هیجانی بود.
به خودم ایست دادم پس این همه آموزه که فقط شعار نمی باشد . مکالمه ام را مرور کردم.
تماس گرفتم که تشریف بیارید بالا می خواهم راجع به موضوعی با شما صحبت کنم ، همسرم گفتند پشت تلفن بگو من هم گفتم نمی شود چون اگر پشت تلفن بگویم ممکن است بینمان بحث به وجود بیاید.
ایشان آمدند منزل.
ابتدا شرح مساله:
به هم ریختگی منزل را دیدند ، شرایط را برایشان توضیح دادم که ظرف ها را نشسته ام شام آماده نیست تکالیف پسرمان باقی مانده وباید برایش وقت بگذارم ، لباس هایتان برای فردا آماده نیست ، این کوچولو هم نمی گذارد من هیچ کاری انجام دهم . من به کمک شما نیاز دارم در غیر این صورت امشب شام نداریم ، پسرمان با تکالیف ناقص فردا به مدرسه می رود ، فردا هم مجبورید با لباس های کثیف به مدرسه و سر کار بروید.
مرحله بعد راه حل :
عزیزم من چیزی به ذهنم نمی رسد شما بگو من چه کار کنم . حتی راه حل را به عهده ایشان گذاشتم.
راه حل ایشان این بود که فرشته کوچک را با خودشان می برند تا من به کارها برسم . از نظر من این راه حل کافی نبود لذا بیان کردم این برای من کافی نیست نیاز دارم که تکالیف پسرمان را هم شما با ایشان کار کنید که همسرم قبول نکردند .
در این حال به همان راه حل همسرم اکتفا کردم .
از انجایی که راه حل همسرم کافی نبود موجب شد شام ساعت 11 شب آماده شود و بچه ها دیر بخوابند در نتیجه همسرم هم دیر تر بخوابد اما از آنجایی که راه حل از ایشان بود هیچ گله ای بابت تاخیر در خوردن شام و دیر خوابیدن مطرح نشد.
این یک مساله ساده بود که می تونست منجر به ایجاد یک مشاجره بدون هیچ نتیجه ای شود.







پاسخ با نقل قول

علاقه مندی ها (Bookmarks)