نقل قول نوشته اصلی توسط masomeh2016 نمایش پست ها
سلام z.f جان
وقتی پستت رو خوندم پیش خودم گفتم شاید داره شوخی میکنه میگه هنوز باکره هستم
مگه میشه آدم یک سال از زندگیش گذشته باشه و ارتباطی نداشته باشه
اسما جون راست میگه ارتباط خیلی آدم رو به همسرش وابسته میکنه
من احساس میکنم شما از نظر شخصیتی آدم آروم و محجوبی هستی که دوستان اسمش رو میزارن منفعل
دوست من بجم
همین که صبوری کردی به خانواده ها نگفتی کار اشتباهی بوده مگه میشه با کسی در جریان نزاشت حداقل پیش مشاور میرفتی یا با خواهری کسی در جریان میزاشتی
حیف این همه زحمت ی عمر نیست که تو اجتماع موفق باشی اما تو زندگی شخصی نه
سلام معصومه جان بله اين عجيبه و تا كمي هم خنده دار شايد هم ترحم اميز ولي حقيقته من تا حالا هيچ ارتباط جنسي رو تجربه نكردم با وجود اينكه يكسال از ازدواجم مي گذره... ما از شب ازدواج رختخوابمون از هم جداشد واين به خواست من نبود بلكه خودش رفت اتاق كناري تا به همون دليلي كه تو پست اول گفتم سنگ هاشو با خودش وا بكنه اين مربوط به دوماه اول ازدواج بود ... اوايل ازدواج اون شرم و حياي دخترونه مانع مي شد درباره اش صحبت كنم و نيازم رو بهش بگم گفتم بالاخره اون مرده و بايد پاپيش بزاره از طرفي هم مي دونستم كه خيلي از زوج ها زود نمي رن سر اصل مطلب بلكه اول اين فرصت رو به خودشون مي دن تا بيشتر از لحاظ روحي و احساسي ارتباط برقرار كنن بعد رابطه ي جنسي منم با هىين ذهنيت گفتم عجب پسر با شعور و دركيه كه صبر مي كنه اما زمان كه گذشت كم كم ديدم اصلاً از ايشون بخاري بلند نمي شه!! بعد ديگه حس ترد شدن و دوست نداشته شدن بهم دست داد و حسابي داغونم كرد ولي به روم نمي اوردم واصلاً هم در اين باره باهاش صحبت نكردم تا اگه برگشت تو روم و گفت اصلاً بهت كششي ندارم صداي شكستن غرورم رو نبينم.. مي ترسيدم هرچند كه شب سالگرد ازدواج اين اتفاق افتاد؛ فقط يكبار اونم سر يه موضوعي بحثمون شد و اومد تهديد كنه به خانواده ام مي گهو در جواب من هم گفتم به خانواده ها مي گم كه توانايي رفع نياز زنشو نداره كه داغ كرد و گفت پس دلت رابطه مي خواد وبهم حمله كرد ولي ختم بخير شد و كوتاه اومد كه بعدش پشيمون شدم هرچي شد نبايد اون مطلبو اونجوري مي گفتم... جدا از همه ي اين ها همسرم دو تا كار داره هم تو يه شركت عمراني كار مي كنه هم به عنوان تاجر با داييش تجارت مي كنه و ازصبح كه هردو ساعت ٧ ازخونه مي زديم بيرون تا حدود ٩:٣٠ -١٠ شب بر نمي گشت بعضي اوقات اونقدر خستگي از سر وصورتش مي باريد كه دلم واسش كباب مي شد ؛ من خودم هم دير مي رسيدم خونه ولي كارهامو جا به جا كردم تا زود بيام خونه و حداكثر ٨ خونه باشم ولي اون باز همون موقع دير مي يومد خونه و سريع شام يه چيزي وبعد مي نشست تو اتاق كار و باز كار خب منم نمي تونستم مزاحمش بشم مي نشستم درس مي خوندم.. اصلاً روال زندگيش تا قبل از اينكه با من ازدواج كنه هم همين بوده نهار تو شركت و شام نمي خورده وشب ها هم تا دير وقت سر كار مي مونده اينو خودش گفت و گفت من از موقعي كه با تو ازدواج كردم ديگه كار هامو مي يارم خونه و عادت گرفتم شام بخورم ... مشكل كم خوابي هم كه هردو داريم اون وضعيتش وخيم تره يعني اصلاً گاهي اوقات حالم از كار بهم مي خورد اونقدر هر دو غرقش بوديم ... در ضمن بگم كه الان همسرم نمي دونه من از ارتباطش با اون. خانم خبر دارم و من هم از يكي از همكار هاشون كه صحبت مي كرد متوجه شدم اون خانم برگشته تو همون شركتي كه همسرم كار مي كنه. و حالا پدرش هم فوت شده يعني دنيا رو سرم خراب شد... نمي دونم چجوري حاليش كنم كه من خبر دارم وچجوري بفهمم كه ارتباطشون فقط همكاره يا نه ..
من ارتباطم با خانواده همسرم خييييلي از چيزي كه تصورش رو بكنين عاليه هيچ مشكلي ندارم... الان اتاقم تو خونه پدري ديد داره رو درب ورودي خونه پدر شوهرم( خونه خودم) مي بينم ساعت رفتش همونه و ساعت برگشتش هم همون وقتي هم بر مي گرده اصلاً چراغ هاي خونه روشن نمي شه ( مادر شوهرم بهم خبر داد نيومده بالا پيش ما هر از گاهي گرسنه باشه مي ياد ميگه مامان يه تيكه نون بده برم كار دارم.)