اونروز اصلا حالم خوب نبود دو روز بود همش گریه می کردم با خوندن نظرات بیشتر دلم به حال خودم سوخت و شرایط برام غیر قابل تحمل شد این بود که زنگ زدم بیان دنبالم
nardil عزیز این تعریفی که از شوهر داشتی خیلی عالیه ولی همچین شوهری آیا وجود خارجی داره؟
نمیدونم شاید مشکل من خیلی پیچیده س از نظر دوستان که کمتر به تایپیکم سر میزنن خواهش میکنم تجربه های خوبتون رو در اختیارم بذارید
سری قبل که برگشتم خونه با خودم گفتم دیگه تحت هیچ شرایطی با حالت قهر نمیام خونه بابام ولی این بار دعوامون خیلی شدیدتر شد منم زود عصبانی میشم
شروع کننده دعوا بیشتر اوقات همسرمه منم مقصرم چون نمیتونم نقش زنای مظلومو دربیارم در مقابل کارا و حرفاش مقابله به مثل میکنم تو ذهنم که تصور می کنم باز نمیتونم ببینم ساکت نشستم و اون هرچی میخواد بگه
این بار هم حسابی از خجالتش در اومدم خسته شدم از بس به خاطر حفظ احترام کوتاه اومدم که صد البته نتیجه ای هم نداشت و بی احترامی های همسرم بیشتر میشد چون فهمیدم از اون آدماس که هرچی هیچی نمیگی پرروتر میشه
بگین چیکار کنم؟![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)