امشب دیگه جونم به لبم رسیده،دیگه تحمل ندارم،آقا ظهر از سر کار اومد ناهار خورد و رفت پیش دوستاش.انگار نه انگار که من و دخترم تو خونه تنهاییم،از ظهر کارم شده بود گریه طفلی دخترم میگفت مامان کجات درد میکنه گریه میکنی،آخه حق دختر من نیست که تو همچین محیطی بزرگ بشه.ساعت نه شب برگشت خونه و دوباره به بهونه تمیز کردن ماشین رفت خونه مامانش.آخه چرا من باید این زندگی لعنتی که هیچ دلخوشی توش ندارم و تحمل کنم.من خیلی تلاش کردم که زندگیم و بسازم ولی دیگه به ته خط رسیدم،لیاقت من این زندگی نیست،فقط شب تو خواب آرامش دارم که همش آرزو میکنم بیدار نشم،کاش خوابم ابدی بود،همش وقتی شوهرم تنهام میذاره میره به طلاق فکر میکنم ولی وقتی میاد خونه ناز و نوازشم میکنه و با زبونش منو رام میکنه،نمیتونم اصلا تصمیم بگیرم،شما اگه جای من بودین چیکار میکردین








علاقه مندی ها (Bookmarks)