اول از همه یک نکته را مدنظر داشته باشید :
ازدواج یعنی سازش. ازدواج برای همین است که رفتارهای ما منعطف شود و ما از راحتی و خشکی دوران مجردی بیرون بیاییم. ازدواج برای این است که دو نفر خودشان را با عادت های طرف مقابل وفق بدهند و شخصیت جدیدتر و البته متفاوت از گذشته پیدا کنند.
من می فهمم شما چه می گویید. من هم دلم می خواهد تنها باشم. دلم می خواهد کسی به من کاری نداشته باشد و کلا بسیار درونگرا هستم. پس منظور شما را درک می کنم.
اما این را هم می دانم که اگر ازدواج کنم در زندگی مشترک نمی توانم این گونه باشم. به هر دلیلی. مثلا شوهرم می خواهد رفت و آمد کند. آیا من که خانواده جدیدی با یک آدم جدید تشکیل داده ام می توانم انتظار داشته باشم شوهرم مثل من شود و با کسی رفت و آمد نکند ؟ البته من اولش این طوری فکر می کردم. اما بعد مادرم از من خواست طور دیگری فکر کنم. مادرم به من گفت زندگی یعنی همین . که بتوانی طور دیگری فکر کنی و از شرایط متفاوت لذت ببری. حالا که من رفت و آمدهایم را بیشتر کرده ام می بینم آن تنهایی که همیشه دوست داشتم چیز خیلی باارزشی نیست. بلکه بلعکس رفت و آمد مزایا و لذتهایی دارد که من از آنها غافل بودم و لجوجانه سعی می کردم قبول نکنم. یاد گرفته ام می شود بهتر از آن چیزی که همیشه دوست داشته ام و مطلوب پنداشته ام داشته باشم.
اما نکته دیگر : همان طور که شما فکر می کنید رفت و آمد خانواده همسرتان زیاد است همسرتان هم فکر می کند رفت و آمد و ارتباط شما با خانواده و اقوامتان بسیار کم است . به نوشته های خودتان نگاه کنید. خانواده همسر شما هفته ای یکبار سر می زدند . اما خانواده شما فقط گاهی می آمدند و یک ساعت می ماندند. خانواده شما هیچ تمایلی ندارند که با دیگران همصحبت شوند و حضور دیگران را مانع آمدن خود می دانند. خود شما هم دائما می گویید می خواهم تنها باشم.
آیا به نظر شما رفت و آمد اینقدر کم و این همه دوری گزیدن از دیگران حتی از اقوام منطقی است ؟ آیا فکر نمی کنید که پدر و مادر شما بیش از اندازه خود را منزوی کرده اند و شما هم همین الگوی رفتاری را دارید تکرار می کنید ؟
من گفتم که خودم مثل شما فکر می کردم و دائما تنها بودم. اما بعد با خودم گفتم آیا ارتباط داشتن با دیگر انسان ها به خصوص اقوام اینقدر که من فکر می کنم ناخوشایند است ؟
کلید حل این مشکل این است که اول شما بپذیرید که رفت و آمدتان بسیار کمتر از معمول است تا بتوانید منطقی با همسرتان صحبت کنید.
واقعا به نظر شما کسی که در شهری غریب دور از همه اقوام و خانواده است و به خصوص اینکه آدم بوده که اجتماعی و گرم است می تواند مثل شما که حتی با خانواده خودتان رفت و امدی ندارید باشد ؟ شما احساس دلتنگی نمی کنید چون با خودتان خوش هستید اما آیا واقعا می دانید حس دلتنگی و تنها ماندن چقدر دردناک است ؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)