نقل قول نوشته اصلی توسط معاون کلانتر نمایش پست ها
همه جا خوب و بد داره
ما خیلی از چیز ها رو مدیون مردم سایر کشور ها هستیم از همین کامپیوتر و اینترنت بگیر تا درمان سرطان و ...
اگه اونا نبودن معلوم نبود چه اتفاقی برامون می افتاد
باور کن خیلی از اونا از بیشتر ما با اعتقاد ترن
.................................................. ..................
شما فقط با یه دختر حرف زدی و نشده در عوض دخترهای زیاد دیگه ای هستند که چند برابر زیبا تر و با شخصیت تر و با اخلاق تر هستند فقط باید چشمتو باز کنی و سرتو بالا بگیری و مجدد به دخترای اطرافت نگاه کنی
چرا دوباره شانست رو امتحان نمیکنی
باور کن خدا برات یه مورد بهتر در نظر گرفته

دست نیافتنی ها در ذهن ما همیشه بهترین ها هستند

ممنون میشم جواب این سوال رو بدی:
به نظرت این احتمال وجود داشت که وقتی با این دختر ازدواج میکردی ،متوجه میشدی باب میلت نبوده از دست خدا ناراحت بشی که چرا جلوی تو رو نگرفته و برعکس حال امروزت اونموقع سر این مسئله از دست خدا دلگیر بشی (مثلا متوجه میشدی اخلاق بدی داره یا مشکل خاصی داره یا دختر بدیه و ...)؟

امیدوارم وقتی که خدا بواسطه تدبر و حکمتش صلاح مارو میدونه و علی رغم تلاشمون و اعمال صالحی که داشتیم در قبالش آرزو و نیتمون رو برآورده نمیکنه و ما به اصرار اون چیز رو از خدا میخواهیم هیچوقت رسیدن به مطلوبمون رو برای ما ممکن نکنه چون اونی که این وسط لطمه میبینه خود ماییم


اما در مورد اون دختر شما 7 سال پیش اقدام کردی و شاید اون دختر خیلی خام بوده و به بلوغ ازدواج نرسیده بوده ، چه انتظاری ازش داشتی ، میخواستی همونجا بهت بله بگه

تازه بعید میدونم از راه اصولیش وارد شده باشی یبار دیگه حرفایی که اون دختر زده رو بخون

باور کن اگه از راه رسمی اقدام میکردی نتیجه خوبی میگرفتی
هر روز هزار نفر به بهانه ازدواج جلوی دخترا رو میگرن و حرف از عشق و عاشقی میزنن در حالی که اصلا نیتشون چیز دیگه ایه
مطمئنا تو اولین نفر نبودی شاید قبل از تو چند نفر دیگه جلوی اون دختر رو گرفتند و کلی در این مورد حرف زدن و در نهایت اون دختر فهمیده که نباید به این حرفا اعتماد کنه
معلومه که دختر با شخصیتی بوده و دوست نداشته اینطوری ازدواج کنه (با دوست شدن توی خیابون و ...)
اگه از راهش میرفتی با احتمال خیلی زیاد جواب مثبتو میگرفتی
در ضمن تو که دخترا رو نمیشناسی بعضی وقتا حرفشون با قلبشون نمیخونه و کلا موجودات پیچیده ای هستند
خود من از راه غلط خواستم با یه دختر که عاشقانه میپرستیدمش آشنا بشم و ازدواج کنم
اون موقع هم از خدا خیلی توقع داشتم که چون پسر خوبی بودم و اهل دختر بازی و اینکارها نبودم و با احساسات هیچ دختری بازی نکردم حتما کمکم میکنه و به اون دختر میرسم
باور کن از همه لحاظ همونی بود که من میخواستم زیبایی استایل اخلاق شخصیت و ...
سلام
منظور من از ((مثل امریکایی ها)) اینه که مثل اونا زندگی کنم با بد و خوبش کار ندارم،طبق اخرین تحقیقات رسمی در امریکا بیشتر از 78 درصد مردم امریکا هیچ اعتقادی به خدا ندارن و اونها در انجام کارهایشان از خدا و یا اشخاص خاصی کمک نمیگیرن خدا در امریکا فقط یک اسم محسوب میشه و کاربرد زیادی نداره اما با این وجود بیشتر از 72 درصد پیشرفت جهان در امریکا اتفاق می افته این یعنی چی این یعنی اینکه برای پیشرفت و رسیدن به یک ایده خاص اصلا نیاز به دعا و خواستن نیست پس دعا و خواستن تقریبا یه چیز الکی است کاربرد خاصی تو مسیر زندگی ادمها نداره و این واقعیتی است که ما داریم در جهان مشاهده میکنیم پس دعا و توسل به معصومین برای رسیدن به خواسته ها امری کاملا پوچ و بیهوده است این رو من به عینه تجربه کردم منی که 7 سال دعا کردم با کسی که اصلا دعا نکرده هیچ فرقی نداره بلکه برعکس هم هست کسی که دعا نکرده بهتر از من هم داره زندگی میکنه این از این.اگر میتونید خلاف این امر رو ثابت کنید با دلیل و منطق.من زمانی دعا میکنم که از عهده کاری نمیتونم بر بیام.
شما فکر میکنی کشتن یک احساس و اون هم احساسی که توی 7 سال به وجود اومده و توام با دعا بوده به این راحتیست؟به اون دختری که میخواد وارد زندگیم بشه چی بگم بگم من قبل از تو 7 سال عاشق یکی دیگه بودم 7 سال با مهر و احساس اون زندگی کردم 7 سال مثل سگ جون کندم به نظرت اگه دختره بدونه من 7 سال عاشق یکی بودم چه حسی میشه؟
جواب سوالتون
خدا از اول میدونست من زمانی عاشق این دختر میشم و به خاطر عشق و علاقه ام 7 سال اون رو از خودش و فرستاده هاش خواهم خواست و خودش میدونست اون دختره قسمت نمیشه و خودش میدونست من به بدترین شکل شکنجه میشم و خودش میدونست من ادم تنهایی هستم و خودش میدونست من تو زندگیم دچار کمبودهایی هستم.حالا یه سوال اگه تو یه طرف خیابون یه معلول و یک ادم سالم ایستاده باشه و بارون هم بباره تو به کدومش کمک میکنه من به اون ادم معلول کمک میکنم چون احتیاج به کمک داره؟اگه خدا میدونست اون دختره نصیب و قسمت نیست و میدونست من 7 سال اون دختر و از خودش میخوام بهتر نبود 7 سال پیش مسیر زندگی ما رو از هم جدا میکرد و لطف بزرگش رو شامل حالم میکرد و میگفت این پسر بهتر نیست این همه بدبختی به خاطر یه دختر بکشه،نمیگفت این پسر بعد دیدن دختره تمام امیدش من میشم و رو من حساب باز میکنه و دیوانه وار اون رو از من طلب میکنه و من هم میدونم این قسمت این نیست،مگه نمیدید که من تنهام مگه نمیدید که من کم تجربه و احمقم،مگه نمیدید که مخلوقاتش با من چه برخوردی میکنند.
من از بچگی تنها زندگی کردم کسی نبود که راه و رسم ازدواج و زندگی رو بهم نشون بده بهم بگه به جای عاشقی برو خواستگاریش من زمانی به خودم اومدم که نه یک دل بلکه صد دل عاشق شده بودم نمی دونستم چیکار باید بکنم،هیچ کسی هم من رو درک نمیکرد همه به خاطر عاشقیم یا مسخره ام میکردن یا متلک بارم میکرد،هیچ وقت نتونستم حرف دلم رو به کسی خصوصا دختر مورد علاقه ام بزنم هر وقت میخواستم چیزی بگم می ترسیدم مثل بید میلرزیدم.من از خدا چی خواستم ، معجزه ،نه معجزه نخواستم دعا کردم که کمکم کنه بتونم حرف دلم رو بزنم اون چیزی که هستم رو ببینن میخواستم کمکم کنه تا دختره و خانوادهاش بدونن من چقدر برای رسیدن بهش دعا کردم چقدر سختی کشیدم اما اونا هیچ وقت ندونستن.
من ناز نمیکنم و از ناز کردن خوشم نمیاد.به جان عزیز ترین کسم قسم من تو راه دعا و توسل خیلی ضرر دیدم به عزیز ترین کسم قسم من هیچ وقت بعد اینهمه دعا و توسل حضور خدا و معصومین رو تو زندگیم حس نکردم حتی یک ذره هم ارزش به احساسم و امیدی که بهشون داشتم ندادن.من چقدر فشار روحی و روانی کشیدم چقدر درد کشیدم،یه روز دختری که 7 سال دوسش داشتم رو با نامزدش تو خیابون دیدم بند بند وجودم از از هم جدا شد اونقدرفشار داشتم که نمی تونستم راه برم تو اون حس حال با تنی شکسته از خدا و معصومینش کمک خواستم اما هیچ وقت چیزی ازشون ندیدم
این قصه برام تموم شده من نمیخوام ادم سابق باشم که الکی به چیزی امید وار شم تمام حرف من اینه من چطور از این افکار نجات پیدا کنم؟چطور فراموش کنم همه اون دعاها رو؟همه اون گذشته تلخی رو که داشتم؟چطور خودمو نجات بدم از افماری که مادرم نسخه اش رو برام پیچیده