سلام
دوستانی که لطف کردینو باهام همدردی کردینو نظرات خوبتونو گفتین از همتون ممنونم
غزل اوای عزیز
از خوندن پستت واقعا ناراحت شدم همدردی منو قبول کن. باور کنین مشکل من فقط بوس و بغل کردن مادرم نیست! من گاهی اونقدر با مادرم دچار مشکل میشمو زندگیم پر تنش میشه که آرزوی مردن میکنم! هرچندحس میکنم مشکلت خیلی حادتر از من باشه اما پستایی که برام گذاشتنو بخون شاید به دردت بخوره
من به توصیه ی یکی از دوستان سعی کردم که حرفای دلمو به مادرم بگم. نتونستم خیلی خوب اینکارو انجام بدم اما بهرحال بعضی از حرفامو زدمو الان یکم رابطمون بهتره. نمیدونم به خاطر اینکار بود یا اینکه چون مادرم هر چند وقت یه بار به یکی گیر میده و خدارو شکر الان بیخیال من شده و به دیگران گیر داده! الان برخلاف قبل وقتی از خواهر برادرم یا پدرم جلوم بد میگه با اینکه میدونم خیلی بی انصافیه سکوت میکنمو ازشون دفاع نمیکنم! حتی گاهی هم تایید میکنم. چون اینجوری جو آروم تره و منم در امانم! فقط دارم سعی میکنم هیچ بهانه ای به دست مادرم ندم تا این صلح نسبی برقرار بمونه...
hhanie عزیز
خوشحالم مشکلت تقریبا حل شده. بله متاسفانه من تنها نیستم! نمیدونم مشکل از کجاست که انقدر بین این دو نسل فاصله افتاده....!








علاقه مندی ها (Bookmarks)