سارا خانم،فکرمیکنم ازبخشی ازوجود خودت متنفری که توی مشتت قایمش کردی ولی مادرت هرروزمیبینتش و مشتت روبازمیکنه.یه قاعده میگم شاید با موردتو بخونه؛وقتی ما یک عیب داریم ولی نمیپذیریم که داریم اگر دیگران بهش اشاره کنند به شدت ناراحت میشیم.وقتی یه مزیتی رو نداریم ولی فکرمیکنیم داریم به شدت دوس داریم دیگران دراون مورد مارو تحسین کنند .........اماازیک زاویه دیگه:احتمال اینکه مادرت فشارخون داشته باشه یافشارش عصبی باشه هست؟دراین صورت توی رفتارهاش بیشتربوسیله غر زدن انتقادمیکنه میشه بیشتر درکشون کردو همیشه موضوعات آرامترروبرای بحث انتخاب کرد.....نمیشه توی این سنی که هستی منتظر محبت کلامی مادرت بود(منم مادرم فقط موقعی رفتم خدمت بوسم کرد تازه توراه ناراحت بودم نکنه سرش به جایی خورده یاحالش بدبوده ) امامهم اینه که خودت بعدا مهرسرد نباشی.بایه شوخی هایی میشه یه کم رفتارشونو نرم کرد مثلا هروقت غرنمیزنه بهش بگو وقتی بهم غرنمیزنی حالم بدمیشه عادت کردم....هرچی مادرت فکرکنه نازک نارنجی هستی بیشتر بهت غرمیزنه....این ناراحتیت میتونه نتیجه وابستگیت هم به مادرت باشه. دراین صورت طیفی ازیک رابطه متغیرتکرارشونده باهاش داری به این صورت که یه موقعی بیش ازحد باهاش صمیمی میشی ودوباره ازهم دورو تنفر....اگرقبلا خواستگار داشتی وبرخلاف میل مادر جواب رد دادی میتونه در بهانه گیری هاش موثرباشه دراین صورت نیازمند اعتمادسازی واقناع کردن مادرتی تابدونه به فکر زندگی وآیندت هستی وبادلایل قابل قبول رد دادی....اگربهش گفتی که میخای تغییرکنی احتمالا اوروترسوندی و واداربه جبهه گیریش کردی دراین صورت اهداف وراهکارهات روبرای تغییرات درونی به زبون نیار...








علاقه مندی ها (Bookmarks)