سلام. من این هفته دارم تنهایی میرم شهرستان پیش خانواده ام و همسرم باهام نمیاد.
.
.
.
من جراتمندانه(مطمئنم) بهش گفتم میخوام بلیط بگیرم برای تو هم بگیرم؟ گفت نه من نمی تونم بیام. بعد هم من ناراحت نشدم. او هم خوشحال شد که من ناراحت نشدم و بهش حق دادم که نیاد.(حق ندادم!) کلی بوسم کرد و نازم کرد و اینا. و راضی بود از اینکه بهش گیر ندارم و آزادش گذاشتم.
.
منم راضیم از اینکه نمیاد. چون رفتارش با خانواده و فامیل من پر از جبهه و معذب بودن و سردیه. چرا این آدم خندید، چرا اون آدم روسری سرش نیست، چرا این با اون دست داد، چرا سر سفره این همه غذا میذارن، چرا ....
(تفاوت های فرهنگی و اینکه اون توی غار زندگی میکنه، نه ماهواره، نه فیسبوک نه روابط اجتماعی، نه کتاب، نه فیلم، نه اینترنت، نه دوست های درست و حسابی، فقط مامانو باباش رو قبول داره و پیشنماز مسجدشون!)
- اون احساس منو میدونه. قبلن بارها راجع بهش حرف زدیم. عقیده من رو میدونه.
- امیدوارم رفتار عادی من حساسیت هاش رو به مرور کم کنه و همه چی عادی بشه. امیدوارم.
- می ترسه هم که اونا محبت بیشتری به من می کنند باعث بشه من اونا رو به شوهرم ترجیح بدم و محبت همسرم برام کمتر باشه از اونا!!
آقای sci هنوز به امید خوندن شما می نویسم.
نمیدونم چقدر نکته و آموزش مونده تا جراتمند شدن. ولی فکر میکنم که پیشرفت کردم و تکلیفم هم با خودم و زندگیم روشن تره! ازتون ممنونم.












علاقه مندی ها (Bookmarks)