قدم اول:
ببخشید یکم ناراحت بودم.یعنی فکر و ذکر رهام نمی کرد .ولی فکر کنم هرکسی که اینجا شروع میکنه به بیان مشکلش بخاطر نداشتن تمرکز کافی خودبه خود یکم ضد نقیض میشه.
لحظه های آرام توی زندگی من مثل ابر بهاری گاهی می بارند و گاهی یادشون میره ببارند.
دیشب خانمم سر صحبت آینده را باز کرد به هزار زحمت به خودم فشار اوردم و کمی باهاش هم کلام شدم(یکی تو وجودم میگه این حرفها زندگی نمیشه!خودتو گول نزن)
یکم در مورد ازدواج صحبت کردم(بیچاره انگار بار اولش بود میشنید کلی ذوق کرد)ولی نتونستم با خود کنار بیام تمام دعوا ها که مقصر خانوادش بودن و بدبختی هایی که بعد از عقد به خاطر اون دچارش شدم را بی اختیار گفتم! نتیجه هم که مشخصه : گریه کرد و منم خوابم نبرد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)