سلام اقليما جان.
من براتون يه ماجرا از دوستم تعريف مي كنم (در ضمن بگم اين دوست من خيلي با سياست هستن): اين دوست من وقتي ازدواج كرد، پدرشوهر نداشت و اينا طبقه بالايي مادرشوهرش مستقر شدن.
دوست من خودش خانه دار بود، و مي گفت هر روز ناهار درست مي كردم تا شوهرم بياد، ولي ايشون قبل از اينكه به طبقه بالا بيان اولش به مادرشون سر مي زدن و اگه مادرش غذا براش مي آورد همونجا مي خورد و بعد از نيم ساعت ميومد بالا و اغلب غذاش رو مي خورد.يا مثلا ميوه مي خريد اول مي برد طبقه پاين، مادرش توي بشقاب چند تا مي زاشت و مي داد به آقاهه كه بيارتش بالا.
دوستم مي گه نشستم با خودم فكر كردم اگه من مستقيم به شوهرم بگم كه اين كار رو نكن آول و آخرش خودم فرد بد ماجرا مي شم، پس من يه كار مي كنم كه همسرم خودش بفهمه كه زياده روي مي كنه.
مي دونين دوستم چي كار كرده؟ اين دوستم ميگه وقتي شوهرم برام لباس مي خريد، مي گفتم اي واي حتما مامانتم لازم داره برا ايشونم بخريم، شام مي پختم مي گفتم اي واي مامان جون شايد هوس كرده باشن، مي گفت حتي بعضي وقتا مي گفتم پاشو بريم پايين بخوابيم خدايي نكرده مامانت نترسه، خلاصه ايشون اونقدر به مادرشوهرش رسيدگي بيش از اندازه كرده بوده كه شوهرش به يك ماه نكشيده گفت خونه رو عوض مي كنم تا رنگ حضور مادرم كمرنگ تر بشه.
اقليماي عزيزم من نمي گم اين دوستم كارش خوب بوده يا بد، ايشون با شناختشون از شوهرشون و خونواده شوهرش اين تصميم رو گرفت كه شايد از نظر خيليا بد باشه، ولي به هرحال نتيجه مطلوب گرفت.
الان شما هم عزيزم بهتر هستش كه خودت به طريق معقولي كاري كني كه نه خودت عذاب بكشي نه همسرت و نه خونوادش.
من خودم مي دوني كه كلا با مادرشوهرم اختلاف دارم ولي اگه كمي آينده نگري و سياست حفظ زندگي داشته باشيم مطمئنا زندگيمون بهتر مي شه.








علاقه مندی ها (Bookmarks)