سلام آقای mercedes 62 محترم خیلی متشکرم که وقت با ارزشتون رو برای خوندنشون گذاشتید. و اینکه از دیدگاه یه مرد مسائل رو نگاه کردیدو نظر دادید. نکته هاتون رو به دقت خوندن و متاسفانه باید بگم حقیقت تلخ همینه که شما گفتید و من درسته عاشقشم اما این حقیقتا رو هم به وضوح می بینم جز یه مورد که مطمئن نیستم.اونم اعتیاده.. سیگار میکشه اما فک میکنم واقعا اون جوز برای پسرعمش بوده..
درباره اینکه خودش و خانوادش مرد رندی میکنن دقیقا همینه و اتفاقا الان یه موردی هم میخواستم مشوزت بگیرم که چیکار کنم؟ این گردنبندی که شوهرم اون روز دنبالش اومده بود در وافع به قول خودشون سرویس طلای عروسی بوده که چون دستشون تنگ بوده تیکه تیکه شروع کردن خریدنش و قرار بود مثلا بعدا دستبند و گوشوارشو بخرن. بعد از روز دعوا شوهرمو پدرش گفتن به خاطر این اومده بوده دنبال گردنبند که میخواستن از روی اون بقیه ستشو بخرن!!! در صورتی که شوهرم حتی یک باااار هم وقتی اونهمه من گفتم برای طلاق اومدی هدیه پس بگیری نگف نه برای خرید ست هست! فقط گف مشکل داریم .خدا شاهده من تمام این چند سال از نظر مالی هییییییچ توفعی ازش نذاشتم که هیج هر چی پول که از پدرم میگرفتم هم خورده ریز هر وقت شوهرم جیبش خالی بود در اختیارش میزاشتم برای اینکه به غرورش برنخوره میگفتم منو تو نداریم الان من دارم به تو دستم هس میدم به تو پس فردا خونه توام همه خرجم با توئه..حتی عید یک میلیون وخورده ای با پول پدر من سفر رفتیم اما هیج وقت سرش منت نزاشتم تازه اخر سفر کلی ازش تشکر کردم مرسی که منو بردی سفر و.. ماشین خرید گف یه تومن پولم کمه باید یه هفته ای بدم وگرنه از دستم میپره از پدرمم براش قرض گرفتم گف یه هفته دیگه پسش میدم حقوق میدن یکسال گذشت پس نداد همیشه هم میگف حقوق نمیدن بعد اینکه ما چقد سر عقذ بعش کادو دادیم خب من حق داشتم احساس کنم نه تنها دنبال طلاقه که یجورایی ادمو بلانسبت احمق فرض کرده که دنبال اون یه تیکه طلا اومده من واقعا ارزش مادی اون طلا برام اصلا مطرح نیس اما اون حس حماقتی که از همه قرض دادنام بهش و اخر همچین حرکتی بکنه و اینکه اصلا بفروشه باز یه بحثی تو خانواده من باز میشه بهش طلارو نداده بودم حالا متهم شدم به مال دوستی!!! از طرف خودشو خانوادش
روزی که رفتم برای معذرت خواهی از مادرش پدرش ازم دو تا کار خواس گف اول گردنبندو گوشواره رو بیار تحویل بده تا برای شوهرت اعتماد سازی بشه بعدم اصرار کرد که حتما برو دنبال پیدا کردن کار تا دستت تو جیب خودت باشه!! گف این دو تا کارو انجام دادی بهم خبر بده
من دلیل اصرارش برای کار گرفتنمو متوجه نشدم چون شوهرم اصولا با کار کردن من مخالف بود و میگف فقط تدریس اگه باشه قبوله
نمیدونم هدفی دارن یا نه
ینظرتون واقعا بردن طلا تاثیر مثبتی داره ؟یا بقول شوهرم که دنبال جور کردن پیش قسط مهریس بیشتر کمکش کردم
البته اینم بگم دو هفته بعد دعوا منن تلفنی به شوهرم گفتم یه قراری بزار من گردنبندو بهت میدم من مال پرست نیستم گفت نه پیش خودت باشه از شیر مادر حلالترت ااما میخوام جدا شم ازت حتی بهش گفتم بیا بی خبر از همه مهریمم میبخشم بعد بهت نمیگم چیکار کن هر تصمیمی میخوای بگیر
گف من نامرد نیستم بیخبر از خانواده ها ببرمت مهریتو ببخشی گف بین من وتو حرفی نمونده به خانوادت بگو بیان خونمون شرایط طلاق و جدایی رو بگن و اینکه چقد مهریه میخوان یا نمیخوان اینحجوری نشه که پس فردا مادرت تو دادگاه بازی در بیاره یا یدفه بخواد منو زندان بندازه تو بگی نمیخووام اون تو دادگاه یچیز دیگه بگه گف هر چند زندانم منو بندازین بازم تصمیمم جداییه
حالا موندم طلاهارو ببرم؟
یه نکته دیگه که هم گیسو کمند عزیز هم شما اشاره کردید و درسته کمبود اعتماد بنفس شوهرم در عین اینکه در ظاهر انگار خیلی هم از خود راضی و با اعتماد بنفسه هس. و شاید حساسیتش به همینا هم بود یجورایی میشه گف جلوی من یا خانوادم شاید درونی احساس کمتر بودن میکرد و فکر میکرد من یا مادرم خیلی ادعامون میشه یا خودمونو بهتر میدونیم . من چیزی به روش نمی آوردم اما خودش یچیزایی اذیتش میکرد انگار
مثلا من تحصیلاتم ارشد از دانشگاه های معتبر بود اون لیسانس
مادر من دبیر بود پدرمم لیسانس اما مادر ایشون خونه دار و پدرشونم سیکل یا شایدم پایین تر
وقتی من مقالم پذیرفته شد بجای اینکه با من خوشحالی کنه گفته بود کاری نکن نزارم بری یزد برای ارایه مقالت ! و کلی نازشو کشیده بودم که با رضایت اون برمو باهام لج نکنه
ایرادایی که به من گرفتین درسته اما من یه زمان هایی کوتاه نیومدن هم امتحان کردم اما بیشتر سر لج افتاد! من تو شهر غریب دانشجو بودم سر دعوایی که خیلی توهینا کرد هشت روز سمتش نرفتم اما حتی یه زنگم نزد ! و چون همیشه تو روانشناسی میخوندم که میگفتن نزارید قهراتون طولانی بشه یا به قهر طولانی عادت کنه در نهایت خودم میرفتم سمتش هر بارم بهش میگفتم آخه با قهر و سکوت چجوری مشکلمون حل میشه بیا دربارش حرف بزنیم میگف ول کن حوصله حرف زدن ندارم بزار همینجوری خودش پیش بره!
تحمل اینکه من بهش سخت بگیرمو اصلا نداشت جوری که این اخریا که میخواستم از حق خودم دفاع کنمو کوتاه نیام میگف من همینم که میبینی... شایدم دیگه برای تغییر رویه دیر شده بود! همیشه کوتاه اومدن منو دیده و عادت به اون کرده
یا وقتی دروغاشو به روش می آوردم یا انکار میکرد یا میگف ازینکه همش میخوای منو تحت کنترل داشته باشی متنفرم و خسته شدم گفتم پس انقد دروغ نگو تا منم با سوال جوابام دروغاتو رو نکنم!
مثلا دروغای خیلی تابلویی میگف میرم تهران یه روزه کلاس موسیقی بعد یه نصف روز بیشتر گوشیش کلا در دسترس نبود وقتی میگفتم چرا در دسترس نبودی میگف کی گفته در دسترس بودم!! ینی منی که از چند تا شماره بهش زنک زدم همه میگن در دسترس نیس نزدیک یه روز کامل فرق در دسترس بودنو نبودنو متوجه نمیشدم؟!
البته اینجور چیزا وقتی برام مهم میشد که در کتار یسری چیزای مشکوک دیگه منو به شک مینداخت و حساس میکرد.








علاقه مندی ها (Bookmarks)