سلام دوستان همدردی
الان به یه سری مشکلات جدید برگشتم اینجا البته انتظار کمک ندارم شاید فقط اینجارو برای تخلیه روحی وخالی کردن خودم انتخاب کردم چون کسی رو ندارم باهاش راحت دردو دل کنم و اونم بتونه درکم کنه.
من یه دختر 37 ساله مجرد هستم.بدون خواستگار یا کلا بدون هیچ موجود مذکری که تو زندگیم باشه حتی برای یک روز.
الان مشکل من این نیست چون این واقعیت پذیرفتم دیگه ازدواج در سن من احتمالش یک در 1000 به خاطر جامعه ایران با طرز فکرهای غلط ونادرست در مورد سن ازدواج برای دختران.
مشکل من اینه زندگیم همش در حال عقب گرده دست به هر کاری میزنم نمیشه هر دری میزنم به روم بسته است شرایط کاری وشغلی مناسبی ندارم همش به طور موقت بوده یعنی اینده شغلی مناسب ندارم نه درامد ثابتی نه بیمه ای هر کاری شروع کردم بعد چند ماه شکست بوده هر چه چقدر تلاش کردم نشد.
به خاطر این وضعیت از نظر روحی وروانی به شدت به هم ریخته ام بسیار حساس وزود رنج شدم خیلی عصبی وتند خو بی حوصله از همه بریدم حتی حوصله دوست صمیمی خودم هم ندارم خانواده که دیگه به هیچ وجه نه دوست دارم به کسی زنگ بزنم وسراغشون بگیرم نه کسی بیاد سراغم
تنهایی رو به همچی ترجیح میدم.
من دختر مقیدی بودم الان واجباتم بزور انجام میدم هیچ لذتی نمیبرم از عبادت.
البته فکرکنم دلیلش اینه من زیادی به دعا وختم نذر نیاز اعتقاد داشتم ولی از بس دعا کردم مستجاب نشد در عوض شرایط زندگیم سختر وپیچیده تر شد کلا خورد تو ذوقم نا امید شدم.
الان من با این سن که نه شانس ازدواج دارم نه کار وسرمایه ای که لااقل بتونم تنهایی زندگیم اداره کنم توی این جامعه چیکار باید بکنم اونم تنهایی؟؟؟؟؟
هر کاری بخوای شروع کنی حتی مورد علاقت هم نباشه باید یه سرمایه اولیه داشته باشی بخوای وام بگیری باید حساب بانکی داشته باشی تازه وام هم بگیری باید درامد مطمئنی باشه که بتونی قسطهای نجومیش هر ماه پرداخت کنی
من توی این سن هیچ هدف وانگیزه ای برای زندگی کردن ندارم احساس میکنم بین زمین اسمان معلق موندم.....
همش دوست دارم فرار کنم احساس تعلق به هیچکس وهیج جایی ندارم همش فکر میکنم باید برم یه جای جدید همش دنبال ارامش هستم ارامش در جای خلوت وتنها یا روستای دور افتاده ودر طبیعت بکر میبینم به دور از ادما همش میگم اگه دختر نبودم ومحدودیت نداشتم میرفتم تو یه کوهی جنگلی با ارامش زندگی میکردم از بس زندگیم پر از سختی واسترس وتنش بوده همش توی ذهنم دنبال این زندگی میگردم
فقط ارامش میخوام یه زندگی ساده وسالم اروم بدون هیچ تنشی.
از بس نگران خودم زندگیم واینده نامعلومم هستم شبا خواب ندارم همش تپش قلب دارم واسترس.
میگم خدایا عاقبت من چی مشه؟ اصلا چرا زندگی من اینجوری شده چرا روی خوش زندگی رو من نمیبینم؟از بس صبر کردم ونتیجه نگرفتم خسته شدم از بس امید داشتم نا امید شدم دیگه حالم از زندگی به هم میخوره. از بس تلاش کردم وسختی کشیدم ونتیجه نگرفتم وزمین خوردم دیگه نای بلند شدن ندارم !
اخه اشکال کار من کجاست؟ کجا کوتاهی کردم؟ نمیدونم الان فقط منتظر یه معجزه هستم تا از این وضعیت نجات پیدا کنم دوست دارم یکی به من بگه چیکار کن راه درست بهم نشون بده قدم به قدم از این جا به بعد همراهیم کنه واقعا خسته شدم از بی تکیه گاهی وبی کسی![]()








علاقه مندی ها (Bookmarks)