سلام
سی سال سن دارم . شش سال پیش با پسر دایی خودم که سع سال ازم بزرگتر بود عقد کردم.به خاطر بی کاری وعدم تمکن مالی دو سال و نین عقدمون طول کشید.بعد از شاغل شدن ایشون باهم ازدواج با کردیم.اوایل زندگیمون خوب میگذشت.اما به تدریج مشکلات زندگی یکی یکی خودشو نشون داد.شوهرم از سرکار که می اومد می خوابید. از خواب هم که بیدار میشد مشغول کامپیوتر یا موبایل میشد.کم کم احساس تنهایی اومد سراغم.محتاج شنیدن یه کلمه حرف از شوهرم بودم.همش دو رو برش میچرخیدم.باهاش صحبت میکردم تا جوابمو بده.از احساستم بهش میگفتم اما اون هیچوقت جوابی به احساساتم نداشت. بعد از گذشت یه سال از ازدواجمون به خاطر تنهایی و بی هم زبونی که.داشتم تصمیم به بچه دار شدن گرفتم..قبل از بارداری هفته ای یه بار باهم رابطه داشتیم اما بعد از بارداری به خاطر ترس کاذبی که از آسیب به بچه داشت دیگه نزدیکی نداشتیم.تا اینکه چهار ماه بعد زایمانم با اصرار و خواهش از او یه بار دیگه باهم بودیم. اما ابن دیگه آخرین بار بود الان کوچولوی من یک سال و نیم داره و تو این مدت هرگز کششی به سمت من نداشته.هروقت باهاش صحبت میکنم میگه من هیچ حسی ندارم و دوس ندارم رابطه داشته باشم.مشکل تنها رابطه نداشتن نیست. مشکل اینجاست که اصلا باهام حرف هم نمیزنه.مونده به دلم که یه بار صدام کنه.یه بار نازم کنه. یه بار تو چشمام نگاه کنه. خیلی تنهام خیلی.نمیتونم مشکلمو با کسی درمیون بزارم چون ظاهر زندگیمون چیزی نشون نمیده.خواهش میکنم راهنماییم کنید.چیکار باید بکنم.








علاقه مندی ها (Bookmarks)