سلام آقای sci.از توضیحات مفصل تری که درباره همدلی دادید تشکر میکنم. اما موقعیت زیر همچنان برام قابل حل نیست. شاید اینجا اصلا نباید همدلی می کردم؟ میشه درباره این مثال بهم بگین که چطور با جراتمندی قابل حل هست؟
همسرم میگه : پدر و مادرت به من توهین کردند. و بنابراین این هم رفتار منه در مقابل اونها!! مادرت هم در زندگی ما دخالت میکنه و باعث مشکلات ماست! (در واقع داره حرف من رو راجع به مادرش به خودم پس میده)
واقعیت درباره همسرم : در اون شرایط دعوا همسرم به خونه ما تلفن کرد و شروع کرد به گلایه های تند و توهین به من و خواست که با پدرم حرف بزنه. پدرم باهاش حرف نزد تا حرمت ها بینشون شکسته نشه. مادرم هم بهش گفت که اعصاب ما رو هی از راه دور خرد نکنین. اگر نمی تونین با هم زندگی کنین، جدا بشین!
خواسته و هدف همسرم : اون میخواست من و خانواده من رو از طلاق بترسونه!! و توقع داشت اونا بگن نه تو رو خدا این حرف رو نزن و ... توقع داشت اونا پای دردودلش از من بنشینند و بهش حق بدند!
همدلی من : می فهمم احساست رو!!!! می فهمم ناراحت شدی!!! ....
توقع ایجاد شده بعد از همدلی : حالا که طرف من هستی پس باید بقیه رفتارم رو هم تایید کنی! حالا که اونا اشتباه کردند پس بیان و عذرخواهی کنند!!
واقعیت دعوا : دعوای ما مثل همیشه درباره رفتار خانواده اون بود. این که من گفته بودم تولدمه و گلایه کردم به باباش که اونها دائما جلوی من باهم و با شوهرم در گوشی حرف میزنند و بعد اونا گفتند که من توهین کردم بهشون!!
موقعیت کنونی من : اومدم شهرستان و شوهرم طبق معمول همیشه سعی میکنه این زمان رو به من کوفت کنه. بهم زنگ نمیزنه، احوالم رو نمیپرسه. عید رو به خانوادم زنگ نزد و توقع داشت من به خانواده اش زنگ بزنم و سر بزنم. فقط یه بار زنگ زد و شاکی بود که براش غذا نذاشتم و گفت که وظیفه ام بوده براش غذا بذارم و اگر وقت نداشتم باید یه روز دیرتر می اومدم و به جاش غدای اونو توی این سه روز (مثل همیشه) آمده میذاشتم.
تصمیم من : با خانواه اش تماس میگیرم و سعی می کنم بدون توجه به همسرم رفتار درست رو انجام بدم. سعی می کنم نذارم این فرصت استراحت رو از من بگیره. البته تا حالا موفق نبودم و مغزم خسته و داغونه. و خودم رو بابت اینکه همچین شوهر پررویی رو پررو تر و طلبکارتر کردم سرزنش می کنم.
1. من خودم رو دوست ندارم.
2. من علائم جدی افسردگی رو دارم.
3. من منفعل و ترسو هستم.
4. ذهن سطحی من به شدت پرخاشگره!
5. اطرافم رو نمیبینم و از زندگی لذت نمیبرم و دنیای اطرافم رو احساس نمیکنم.
توی زندگی مشترک به شدت شوهرم رو بالا بردم و بهش پر و بال دادم و خودم رو کوچیک کردم جلوش و اونو طلبکارتر و طلبکارتر کردم.
این حق من برای زندگی نیست!!!







از توضیحات مفصل تری که درباره همدلی دادید تشکر میکنم. اما موقعیت زیر همچنان برام قابل حل نیست. شاید اینجا اصلا نباید همدلی می کردم؟ میشه درباره این مثال بهم بگین که چطور با جراتمندی قابل حل هست؟

علاقه مندی ها (Bookmarks)