خانوم سارا من تجربه خودم رو با پدر و مادرم میگم شاید تونست کمکی کنه بهتون چون فکر میکنم شرایط مشابهی بوده
من پدرم نمیتونم بگم منو مسخره میکرد یا دوستم نداشت ولی واقعا نه هیچ محبتی در وجودش دید میشد و نه اینکه وجود ذاتی ما براش هیچ ارزشی داشته باشه
تا حدی که واقعا ضربه های وحشناکی من از پدر و مادرم و شرایطی که برای ما ساختن خوردم که هر ثانیه باهاش هنوزم درگیرم
من با پدرم از روزی که یادمه درگیری و کنتاکت داشتم حتی در حد دست به یقه شدن بخاطر رفتار و کارهایی که اون انجام میده منو داغون میکنه
ولی بعد از یک اتفاق تا حدودی این وضعیت تغییر کرد و واقعا اینو دیدم که بهم بعد اون اتفاق احترام میزاره بر خلاف قبلش که انگار من یه موجودی هستم که نمیفهمم و توانایی هیچی رو ندارم و هیچی نیستم
من بهتون یه توصیه میگم انجام بدین قول میدم شرایط عوض میشه
باید با مادرتون روبرو بشین و با جدیت تمام چیزی که توی دلتون هست بهش بگین حتی اگر گوش نداد یا توجه نکرد با فریاد و داد بهش بفهمونین
برای هرچیزی توی این دنیا باید جنگید و بدست اورد پس برای بدست اوردن محبت هم باید بجنگید با مادرتون و اینو ازش بخواید
من در حدی از پدرم متنفر بودم که حتی صداش ازارم میداد حتی احساس زنده بودنش از زندگی متنفرم میکرد یا شباهی بین اون و خودم میدیدم بشدت از خودم هم متنفر میشدم
ولی وقتی باهاش رودررو شدم و حرفمو بهش زدم شاید اون 5درصد رفتارش عوض شد ولی این خودم بودم که از درون خالی شدم و احساس راحتی کردم
حالا دیگه برام مهم نیست چی میگه یا چیکار میکنه چون اینو فهمیدم به عنوان یه فرزند براش مهم هستم حالا محبت نمیکنه یا با کاراش ازارم میده این دیگه نمیتونم کاریش کنم چون یا بلد نیست یا نمیفهمه
پس توصیم اینه با مادرتون رودرو صحبت کنید و هرچی توی دلتون هست بهش بگید بزارید احساستون رو بفهمه که اگر واقعا دوست داشتنی درکار باشه ینو نشون میده با تغییر رفتارش و اگر واقعا مهر و محبتی در دلش نباشه شما چیزی از دست نمیدین بلکه دلتون سبک میشه و احساس راحتی میکنین








علاقه مندی ها (Bookmarks)