به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 30 , از مجموع 37
  1. #21
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 30 مرداد 92 [ 13:58]
    تاریخ عضویت
    1388-5-24
    نوشته ها
    1,225
    امتیاز
    2,219
    سطح
    28
    Points: 2,219, Level: 28
    Level completed: 46%, Points required for next Level: 81
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    VeteranSocialTagger Second Class5000 Experience Points
    تشکرها
    7,577

    تشکرشده 8,601 در 1,498 پست

    Rep Power
    141
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط she نمایش پست ها
    به خدا قسم هیچ وقت یک کلمه حتی یه کلمه هم نگفتم که ذره ای باعث ناراحتی کسی بشه و راضی به ناراحتی هیچ کس نیستم.

    پس راضی به ناراحتی خودت هم نباش! راضی به ناراحتی شوهرت هم نباش. حتی اگر بپذیریم که اونها اشتباه کردند، شما اشتباه نکن. عزت و حرمت و آرامش و خوشبختی ات رو به رفتارهای دیگران از جمله مادر شوهر و خواهر شوهر گره نزن که اگر اشتباه یا کوتاهی از اونها سر بزنه احساس تایید نشدن بهت دست بده و یا آرامش ات بهم بریزه.

    ولی درست میگی نمی خوام هیچ قدمی بردارم. چون هر قدم خیری که بردارم یه شر میشه برمیگرده به زندگی خودم و هزاربار هم بی منت میشم.
    [/B]
    هر کاری میکنی اگر از روی لج بازی و کینه نباشه! و بر عکس از روی خرد و عقلانیت و با توجه به امکانات و شرایط خاص خودت باشه، اون رو انجام بده. در کاری که انجام میدی ببین چه خیر اخروی و دنیوی وجود داره. این کارت چقدر به خودت و دیگران منفعت میرسونه و آرامش میده. اگر اینطوری به کل ماجرا نگاه کنی کاری نمیکنی که در نهایت دو سر باخت باشه! و آخر اینکه: لا نکلف نفسا الا وسعها: خداوند به هرکسی به اندازه بضاعتش تکلیف میکنه.
    بقول سعدی: خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند


    بی دلی در همه احوال خدا با او بود
    او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد


  2. 3 کاربر از پست مفید بی دل تشکرکرده اند .

    asemani (دوشنبه 03 تیر 92), she (سه شنبه 04 تیر 92), ویدا@ (یکشنبه 02 تیر 92)

  3. #22
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    رفتیم عروسی.
    1. اولش رفتیم لباس خریدم. همسرم کلن اخماش تو هم بود. تا جایی که میخواستم برگردم ولی دید اینطوریه متعادلتر شد تا خرید انجام بشه.
    2. شب قبل از حرکتمون باز هم خواهرش زنگ زد و بدگویی از داماد و خانواده اش با لحن مظلوم و گریه و ... خواهرش تا با نامزدش یه بحث کوچیک میکنه زنگ میزنه به برادرش و شروع میکنه به بدگویی و آه و ناله و من بدبختمو ... خلاصه اینکه شوهرم تا صب راه میرفت توی خونه و نتونست بخوابه. :(
    خدایی اش من نمی فهمم چرا میخوان به زور به این بقبولونن که بدبخت و مظلوم هستند و دامادها ستمکارو بی لیاقتند؟!! بعد این برادره، اعصابش خورد میشه و کاری هم از دستش برنمیاد. پدرش میگه اگر لازم باشه من خودم با داماد حرف میزنم تو کار نداشته باش. )
    3. رفتیم حنابندون. مراسم عالی بود. عروسی هم عالی بود. شب عروسی، عروس خانوم با دوستاش و خواهرش تا صب قهقهه میزدن و با صدای خنده شون نتونستیم بخوابیم. بعد صب به شوهر من میگه خسته ام و استرس دارم و حالم بده و ...:mad:
    4. داماد رو دوست داشتم. رقصیدنش رو با عروس ... خندیدنش رو ... مهربونی هاش رو ... عشقولانگیش رو ... ناز کشیدنش رو ... همه اش مراقب عروس بود. چقدر ذوق داشت. نمی خوام کارهایی رو کرد و حرفاش رو و اتفاقات رو توضیح بدم چون خودش یه داستان دیگه است... ولی ما یه آدم فوق العاده با توجه، دلسوز و مراقب رو دیدیم که حتی یه لحظه هم سالن خانوم ها رو نمی تونست ترک کنه و غیر از مراسم هم همش دلش می خواست کنار عروس باشه و ببینه اون چی می گه تا اجرا کنه.
    حالا اینکه خانواده اش چقدر بامحبت و بی ریا و ساده بودن بماند. خیلی با کلاس نبودن ولی خیلی خاکی بودند. داماد خونه و زندگیش هم کامله ... ولی خانواده شوهر من هر کار خوب اون ها رو جلوی شوهرم برعکس جلوه میدادن و خیلی حرفا رو هم نمیذاشتن شوهرم بشنوه حتی!!!
    5. شوهرم تمام مدت عصبی و اخمو بود انگار که برای عزا اومده باشه.:mad: شوهرم تمام مدت در حال اجرای دستورات خواهر شوهر بزرگه بود. البته من هم همینطور! :p
    6. آخرش هم تحمل نکردم و دعوامون شد. یعنی من از خوبی های خانواده داماد گفتم و خب اون هم من رو متهم کرد و منم ادامه دادم که شما یک هزارم این خانواده هم محبت نداشتین و ... خلاصه واقعن مقایسه این عروسی با عروسی ما مث مقایسه عروسی با عزا بود. این رو می تونستم تحمل کنم ولی طلبکار بودن دائمی خانواده شوهرم رو نمی تونستم تحمل کنم.
    7. موقع رفتن فقط رفتیم که از خانواده من خداحافظی کنیم و جلوی در... مادرم رو که بقل کردم دست خودم نبود گریه گرفت. یاد این افتادم که چقدر برای عروسی من اذیت شد ولی صداش درنیومد. شوهرم هم طلبکارتر شد که چرا گریه کردی.
    8. جزئیات رو تعریف نمی کنم.
    .
    .
    .
    .
    .
    فقط یه چیز مهم :

    یکی از دوستای خواهر شوهرم که یه دختر مجرد هست اومده بود خونه مادرشوهرم و این دو سه روز رو اونجا بود و کمک هم میداد. بیشتر پیش مادرشوهرم بود و به اون کمک میکرد. شوشرم از اون خوشش اومده بود. اینو می فهمیدم. همش حواسش بهش بود. موقع رفتن کفش هاشو براش جلو در گذاشت و جفت کرد ... اون دختر چندتا ویژگی خوب داشت 1. کاری بود و کمک میکرد. 2. سر و زبون داشت و زرنگ بود. 3. با مادرشوهرم حسابی گرم گرفته بود و دوست خواهرشوهرم بود.
    .
    .
    .
    شوهرم از ناراحتی من از خانواده اش ناراحته.
    این دیگه واقعن مسخره است.
    من به خاطر ناراحت شدنم آدم بدی هستم.
    اون ها مظلومن ولی من مظلوم نیستم.... مظلوم بودن خوبه؟
    من از نظر شوهرم آدم پرتوقعی هستم؟؟
    من ... من ... اون منو دوست نداره....
    من یعنی اومدن از شهرستان به تهران، من یعنی از دست دادن شغل قبلیش، من یعنی روبرو شدن یه پسر خیال پرداز با واقعیت زندگی، من یعنی شناختن نقاط ضعف خانواده اش در مقایسه با بقیه، من یعنی کار و کار و وام و قسط، من یعنی نارضایتی از خانواده اش، من یعنی توی خونه کمک کار بودن، من یعنی بی پولی، تفریح نداشتن، جدی و خشک بودن، من یعنی تو خوب نیستی، من یعنی تو تنهایی، خانواده ات حمایتت نمی کنه، من یعنی این زندگی خسته کننده، هوای آلوده و ترافیک تهران، دوری از خانواده، من یعنی یادآوری سه سال دعوا و ناراحتی و سختی کشیدن،...
    ..
    .
    .
    احتمالا من برای شوهرم همین معنی ها رو دارم. ما هیچ خاطره ی شاد و خوبی با هم نداریم.. اون شاد نیست. من هم نیستم.
    اون برای من معنی هایی به مراتب بدتر از این ها داره ...ولی بازم دوستش دارم...
    ویرایش توسط she : شنبه 08 تیر 92 در ساعت 10:50

  4. 2 کاربر از پست مفید she تشکرکرده اند .

    یکی مثل شما (دوشنبه 10 تیر 92), حسين40 (شنبه 08 تیر 92)

  5. #23
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 12 بهمن 92 [ 11:56]
    تاریخ عضویت
    1390-11-16
    نوشته ها
    171
    امتیاز
    4,421
    سطح
    42
    Points: 4,421, Level: 42
    Level completed: 36%, Points required for next Level: 129
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    1000 Experience PointsTagger Second ClassVeteran
    تشکرها
    182

    تشکرشده 174 در 86 پست

    Rep Power
    0
    Array
    سلام
    تا جايي كه من متوجه شدم:
    1-توي زندگي كارها و گذشتهاي زيادي براي همسرت و زندگي مشتركتون انجام دادي.
    2-شوهرت اونطوري كه تو توقع داشتي در برابر گذشتهاي تو عكس العمل نشون نداده.
    3-تو هم مدام توي ذهنت اين موارد را بررسي ميكني و رنجيده و ناراحت هستي.
    ببين عزيزم به نظر من يا بايد توي زندگي مشترك گذشتهاي زيادي انجام نديم كه از همسرمون هم توقع رفتارهايي كه توي استانداردهاي شخصيمون نشوندهنده سپاسگذاري هست را نداشته باشيم و يا اينكه وقتي واقعا به اين نتيجه رسيديم كه فلان كار را به خاطر زندگي مشتركم و به خاطر خودم دارم انجام ميدم انجام بديم كه حتي اگه همسرمون يه رفتار درست هم نداشت انقدر ما را به هم نريزه.

  6. 2 کاربر از پست مفید khoshkhabar تشکرکرده اند .

    she (شنبه 08 تیر 92), ساحل75 (شنبه 08 تیر 92)

  7. #24
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    من توقع سپپاسگذاری ندارم. توقع درک دارم نه انکار.

  8. #25
    عضو کوشا

    آخرین بازدید
    سه شنبه 19 بهمن 95 [ 05:25]
    تاریخ عضویت
    1392-2-15
    نوشته ها
    229
    امتیاز
    4,356
    سطح
    42
    Points: 4,356, Level: 42
    Level completed: 3%, Points required for next Level: 194
    Overall activity: 16.0%
    دستاوردها:
    Tagger First Class1000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    321

    تشکرشده 247 در 117 پست

    حالت من
    Sepasgozar
    Rep Power
    36
    Array
    عزیزم خانواده شوهر اشخاص گریز ناپذیری هستن که نمی شود با آنها مقابله به مثل کردم . به نظر من شما نباید از خانواده همسرتون گلایه و شکایت کنید زیرا با کوچکترین رفتار اشتباه شما همسرتون بدترین برداشت رو از رفتار شما می کنه چرا؟چون می دونه شما ذهنیت خوبی نسبت خانواده اون ندارید و حتما از عمد و برای تلافی فلان رفتار رو انجام داده اید .شما باید همیشه طوری رفتار کنید که همسرتون فکر کنه که خانواده اش رو ذوست داید و در ظاهر و جایی که همسرتون حضور دارن خیلی صمیمی و دلسوزانه با اونها برخورد کنید و نهایت احترام رو بزارید اما پشت سر این طور نباشید .این باعث میشه همسرتون حتی حرفای واقعی اونها رو قبول نکنه دیگه دروغ هاشون پیش کش.اعتماد همسرتون رو جلب کنید .اگر ایشون به شما ایمان داشته باشه کاری از دست کسی بر نمی یاد

    - - - Updated - - -

    عزیزم خانواده شوهر اشخاص گریز ناپذیری هستن که نمی شود با آنها مقابله به مثل کرد. به نظر من شما نباید از خانواده همسرتون گلایه و شکایت کنید زیرا با کوچکترین رفتار اشتباه شما همسرتون بدترین برداشت رو از رفتار شما می کنه چرا؟چون می دونه شما ذهنیت خوبی نسبت خانواده اون ندارید و حتما از عمد و برای تلافی فلان رفتار رو انجام داده اید .شما باید همیشه طوری رفتار کنید که همسرتون فکر کنه که خانواده اش رو ذوست داید و در ظاهر و جایی که همسرتون حضور دارن خیلی صمیمی و دلسوزانه با اونها برخورد کنید و نهایت احترام رو بزارید اما پشت سر این طور نباشید .این باعث میشه همسرتون حتی حرفای واقعی اونها رو قبول نکنه دیگه دروغ هاشون پیش کش.اعتماد همسرتون رو جلب کنید .اگر ایشون به شما ایمان داشته باشه کاری از دست کسی بر نمی یاد

  9. کاربر روبرو از پست مفید heaven65 تشکرکرده است .

    she (یکشنبه 09 تیر 92)

  10. #26
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    نقل قول نوشته اصلی توسط بابک 1369 نمایش پست ها

    مدام داری از این چاله در میای میفتی توی اون چاله. مقطعی و برای چند روز شاید روی آرامش رو ببینی اما بازم میفتی توی چاله.
    .
    با همسرت تفاوت عمیق شخصیتی و فرهنگی داری.
    .
    از اونجا که همسرت به شدت وابسته به خانواده اش هست (که بیشتر شبیه رفتار یه نوجوون هست) بنابراین خانوادش هم در زندگی شما به شدت نقششون به سزا هست و شما هیچ وقت نخواهید توانست این واقعیت رو تغییر بدید، خانوادش در زندگی و خونه شما نقش پررنگ دارند و خواهند داشت.
    .
    الان رابطه شما و همسرت کاملا یک طرفه است، شما با اینکه خودت شاغل هستی و در طول روز خسته میشی اما بازم برای بهبود روابطتون خیلی بیشتر تلاش می کنی و انرژی می ذاری اما همسرت هیچی اصلا فکرش توی این وادیا نیست، اصلا از درک اولین معانی ازدواج و همسر داری و روابط عاشقانه و ... عاجز هست. تقصیر خودش هم نیست چون این طوری بزرگ و تربیت شده..
    .
    این همه مدت این همه تلاش کردی و زحمت کشدی آیا یک درصد وضعیتتون بهتر شده ؟ من که میگم یک درصد هم نشده و داری دور خودت می چرخی و عمرت رو حروم می کنی

    الان وضعیتت این طوریه چند سال دیگه چطور می خواد بشه ؟

    باید بپذیرم نمی تونم اون رو تغییر بدم.
    .
    نباید اسم خانواده اش رو جلوش بیارم.
    .
    باید بپذیرم که اون چیزی از محبت نمی دونه و بسیار سیاسمت مداره و اصلن قابلیت دوست داشتن در وجودش نیست.
    .
    فقط آرامش میخوام. که با افزایش قدرت درونی، تسلط به احساسات و رها کردن گذشته تا اندازه ای به دست میاد. باید شوهرم و خانواده اش رو رها کنم و بهشون بی اعتنا باشم و زندگی خودم رو داشته باشم. انگار نه انگار که شوهر کردم.
    .
    به عزت نفس بیشتر، به بی تفاوتی احتیاج دارم. به استقلال احساسی و به شادی و خوشحالی احتیاج دارم. چون علائم افسردگی رو دارم...

    - - - Updated - - -

    آقا بابک ممنونم از این که تاپیک های منو خوندی و پیگیر بودی و نظر دادی. رابطه ما یک درصد هم بهتر نشده ولی یکی از دلایل مهمش این بوده که من موارد بالا رو کاملا رعایت نکردم:(

    - - - Updated - - -

    متاسفم که نتونستم از راهنمایی های آقا حسین و آقای آرام استفاده کنم.:(
    من نتونستم محکم و جراتمند باشم. فقط اوایلش. اون هم با کمک مادرم تونستم یه حرف ساده بزنم.:( که بگم یه جا بیان دنبالم. البته آخرش هم نیومدن ولی خوب شد که گفتم. از نگفتن بهتر بود.

    - - - Updated - - -

    آقا حسین، شیدا جان، آقای آرام ... اگر نظری برام نذارین منم دیگه حرفی ندارم توی این تاپیک که ادامه اش بدم ... :(

    - - - Updated - - -

    آقا حسین، شیدا جان، آقای آرام ... اگر نظری برام نذارین منم دیگه حرفی ندارم توی این تاپیک که ادامه اش بدم ... :(
    ویرایش توسط she : شنبه 08 تیر 92 در ساعت 16:24

  11. کاربر روبرو از پست مفید she تشکرکرده است .

    reihane_b (شنبه 08 تیر 92)

  12. #27
    عضو عادی

    آخرین بازدید
    شنبه 04 مرداد 04 [ 11:37]
    تاریخ عضویت
    1391-1-16
    محل سکونت
    همین نزدیکی
    نوشته ها
    176
    امتیاز
    13,347
    سطح
    75
    Points: 13,347, Level: 75
    Level completed: 25%, Points required for next Level: 303
    Overall activity: 75.0%
    دستاوردها:
    Tagger Second ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    825

    تشکرشده 878 در 168 پست

    Rep Power
    46
    Array
    به نام خدا

    سلام
    جساراتا یک پیشنهادی دارم که البته در صورت همراهی از طرف شما ، شاید کمکی به رفع بعضی مشکلات نماید.

    گام اول : لطفا طی چند روز آینده ، یک قلم و کاغذ همیشه در دسترستون باشه و مواردی که بهشون اشاره خواهم کرد، در صورت خطور به ذهنتون ، بلافاصله یادداشت نمایید.

    و اما موارد مورد توجه در گام نخست:
    جدولی بکشید و در آن سه ستون ترسیم نمایید. با عناوین : ترسهای گذشته تا کنون نگرانیهای حال و آیندهاتفاقات واقعی پیش آمده تا کنون

    *- منظور از ترسهای گذشته تا کنون تمامی مواردی که از کودکی تا کنون موجب ترس و وحشت شما بوده است. مانند : سوزن ، سوسک ، مدرسه ، همسایه ، جنس مخالف و موافق ، ارتفاع ، تاریکی ، و .... تمامی موارد حتی به نظر بی اهمیت و کوچک را ذکر نمایید. اگر هم موردی بوده که دیگر در حال حاضر بعنوان ترس برایتان موضوعیت ندارد با توضیح "مرتفع شده" ذکر نمایید

    *- منظور از نگرانیهای حال حاضر و آینده، آندسته از موضوعاتی هست که باعث بروز دلشوره و اضطراب برایتان در ابعاد مختلف زندگی فردی و مشترک میگردد.

    *- منظور از اتفاقات واقعی پیش آمده از گذشته تا کنون ، آندسته از تجربیاتی هست که (چه شیرین چه تلخ) به واقعیت پیوسته و تا کنون برایتان پیش آمده است نه آنکه ممکن بود پیش آید!

    پس از حصول اطمینان از کامل بودن موارد مندرج در ستونهای یادداشتتان ، مطرح نمایید تا برویم سراغ گام دوم! (تاکید میکنم که هیچ عجله ای برای اینکار ننمایید!! با حوصله و تفکر جدول را تکمیل نمایید.)
    .
    در پناه حق.
    گر در طلب منزل جانی ، جانی / گر در طلب لقمه نانی ، نانی
    این نکته رمز اگر بدانی ، دانی / هر چیز که در جستن آنی ، آنی
    مولانا
    ویرایش توسط Aram_577 : یکشنبه 09 تیر 92 در ساعت 10:51

  13. کاربر روبرو از پست مفید Aram_577 تشکرکرده است .

    she (یکشنبه 09 تیر 92)

  14. #28
    عضو همراه

    آخرین بازدید
    دوشنبه 20 دی 00 [ 13:07]
    تاریخ عضویت
    1390-10-20
    نوشته ها
    1,523
    امتیاز
    24,667
    سطح
    95
    Points: 24,667, Level: 95
    Level completed: 32%, Points required for next Level: 683
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,759

    تشکرشده 3,304 در 1,073 پست

    Rep Power
    220
    Array
    من تقریبا شرایط مشابه این رو تجربه کردم
    شما خیلی خوبی می کنید و تشکر لازم رو ازتون نمیکنن و نهایتا یه جا کم مارید و جایی که خیلی حساسه و نباید جواب بدین جواب میدین و دعوا میشه و فقط خاطره بد و کینه از شما و اونا به جا میمونه
    1 : تو خوبی کردن متعادل باشین
    2 : توی جمع به هیچ عنوان حرف بدی به خانواده همسر و همسر نزنید و برای خودتون سوء سابقه درست نکنید چون ازون به بعد حتی اگه بقیه دروغ هم بگن همه باور می کنن چون یکبار توپیدید و همه انتظار دارن باز تکرار شه
    3 : توی جمع محبت کنید و خودتون رو دست بالا بگیرید
    4: خودتون رو قاطی دعوای داماد با این خانواده نکنید . خودتون به اندازه کافی مشکل دارین که بخواین حلش کنید وقتتون رو برا این چیزا نذارید
    5 : اگه خواهرش همش زنگ میزنه غر میزنه گریه میکنه شما قطب مخالف باش همش سرزنده باش بگو بخند بذار تو رو قوی و شاد ببینه .اینطوری بهتر تو دلش جا میشی و محبتش رو بیشتر میبینی
    نذار از همه جا فشار داشته باشه ، خانواده اش از یه طرف و ناراحتی های تو از طرف دیگه
    چون اگر هم هزار تا زحمت بکشی و یه لحظه هم استراحت نکنی و هزار تا کار براش بکنی و دست آخر یه اخم کنی یا قیافه بگیری همه زحمتهات هدر میره
    پس سعی کن بیشتر از هر کاری محبت کنی و جو خونه رو شاد کنی
    خودت دلایل خوش اومدن همسرت رو از دوست خواهرت گفتی:بگو بخند بودن و رابطه خوب با مادر و خواهر ایشون
    پس سعی کن خودت قهرمان داستان باشی
    محبوب و دوست داشتنی
    بدون اخم و قهر و قیافه گرفتن
    بامحبت

  15. 2 کاربر از پست مفید zendegiye movafagh تشکرکرده اند .

    mah naz (سه شنبه 01 مرداد 92), she (یکشنبه 09 تیر 92)

  16. #29
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    یکشنبه 07 اردیبهشت 99 [ 02:11]
    تاریخ عضویت
    1391-11-03
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    719
    امتیاز
    12,958
    سطح
    74
    Points: 12,958, Level: 74
    Level completed: 27%, Points required for next Level: 292
    Overall activity: 0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassSocialVeteran10000 Experience Points
    تشکرها
    1,329

    تشکرشده 1,605 در 532 پست

    Rep Power
    92
    Array
    ترس های گذشته تاکنون : از بچگی از هیچ چیزی نمی ترسیدم. کلمه ترس برام معنی نشده بود. تنهایی توی انباری تاریک می رفتم و ...شناختی از جنس مخالف نداشتم و برام مبهم بود ولی نمی ترسیدم. فکر کنم طبیعی باشه. // من نمی ترسیدم ولی خودم خودم رو محدود می کردم طوری که شیطنت نکنم، بلند حرف نزنم، مودب باشم، باملاحظه باشم، باکلاس و موقر و شاگرد اول و مهربون باشم. برام مهم بود که دیگران منو یه دختر خانوم کامل و بزرگسال بدونند. بچه بازی نمی کردم. دوست داشتم ولی مراقب بودم شخصیتم کوچیک نشه جلوی دیگران. ولی گاهی برای کمک به دیگران خودم رو نادیده می گرفتم و کوچیک می کردم.تقریبن در تمام رشته های هنری و علمی و ... و مسابقاتی که برگزار میشد شرکت می کردم چه علاقه داشتم چه نداشتم و سعی می کردم اول بشم. معمولا موفق بودم. برای دوست داشتن خودم به تشویق و تایید دیگران احتیاج داشتم. همین طور که الان برای احساس خوبی داشتن به توجه شوهرم احتیاج دارم.
    .
    .
    .
    نگرانیهای حال و آینده :
    حال: اینکه دعوامون بشه، اینکه شوهرم رفتار بی احساسی داشته باشه، اینکه بی دلیل سرم داد بزنه، اینکه بخوام تنهایی برم شهرستان و با خانواده اش چطوری رفتار کنم که حرفی ازش درنیاد، اینکه دونفری بریم شهرستان پیش خانواده ها، اینکه سرم منت بذاره، اینکه خسته بیام خونه و همه کارها رو انجام بدم و اون بشقابش رو هم برنداره اگر هم برداره می شماره که چندبار تا آشپزخونه میره و من چندبار! اینکه حساب و کتاب هاش حتی در سلام دادن چقدر قراره اذیتم کنه. اینکه مبادا به گوشیم زنگ بزنه و من متوجه نشم و سرم داد بزنه و ... اینکه همش بهم میگه تو ازم تشکر نکردی، ازم معذرت بخواه، خدا رو برای زندگیمون شکر کن، جلوی پدر و مادرها ازم تعریف کن، اینکه از دستش گریه کنم و بگه تو ضعیف هستی، ...
    .
    آینده : نمی تونم بچه دار بشم به خاطر بی پولی و کار، نمی تونم روی خوشی و آرامش رو ببینم، نمی تونم خونه دار بشم یه خونه ای که لااقل یه آشپزخونه خوب داشته باشه، اگر بچه دار بشم نمی خوام با تربیت شوهرم بزرگ بشه، اگر خونه دار یا ماشین دار بشیم شوهرم خودش رو گم کنه چون اصلن ظرفیت نداره، ... می ترسم مادرم پیر بشه و من نتونم کمک حالش باشم، می ترسم نتونم ذره ای از اون همه حمایت و دلسوزی خانواده ام رو جبران کنم... می ترسم نتونم شوهرم رو تحمل کنم، می ترسم زشت یا چاق بشم و شوهرم ازم ایراد بگیره... اصلن هیچ آینده ای رو نمی تونم تصور کنم...
    .
    .
    .
    اتفاقات واقعی پیش آمده تاکنون :
    این که خیلی زیاده!
    بی اعتنایی هاش // خودش رو دست بالا میگیره // خودش رو گم کرده // من زیادی بهش بها دادم // وابستگی شدید و اعتماد کاملش به خانواده اش // تحقیر کردن من // اهل تلافی کردنه // سیاست بازی و دروغ هاش // طلبکار بودن دائمی اش// بیکاری هاش و بی پولی // خونسردی، بی مسئولیتی اش توی خونه // بی حس و حال بودنش و جو سرد خونه // توی رابطه گرمه ولی برای من حقی قائل نیست // دادو هوار و شکستن چیزها برای ترسوندن و زهر چشم گرفتن از من // سوء استفاده از خانواده من، من و دوستان و اطرافیانش در جهت پیشبرد منافع// زبان بازی فراوان و خر کردن من با زبون، // حاضرجواب بودن// صمیمی نبودن با هیچ کس// حسادت نسبت به موفقیت دیگران // تشکر نکردن از دیگران(دیگران وظیفه شونه) // مقایسه خودش با دیگران // تنبل بودن // بی نظم بودن // وسواس نجسی و پاکی داره // اسلام رو در نماز و روزه و مسجد خلاصه می دونه // بی سوادی، اهل هیچ چیزی نیست مثلا ورزش، هنر، بازی، کتاب، موسیقی، ... هیچ چی // تنها تفریحش خندیدن به حرکات مضحک و مسخره بازی دیگرانه // رویایی بودن // تظاهر به مظلوم بودن // کلن تظاهر...

    - - - Updated - - -

    آقای آرام از اینکه وقت گذاشتین و نظر دادین ممنونم. مواردی رو که خواسته بودین نوشتم. نمی دونم چه کمکی می تونه کنه..:(

    - - - Updated - - -

    از اولش: یه مقدار چاخان بود. بی مسئولیت و بی تجربه و بی خیال بود. بی پول بود. وابسته به خانواده اش بود. ولی خانواده اش اصلن قبولش نداشتن. خودش خودش رو قبول نداشت. من زیادی قبولش کردم. فکر کرد چه خبره. ... من بدترش کردم. با توجه اضافی، با محبت اضافی، با حرف ها و توضیحات اضافی، با محکم نبودنم، با ایراد گرفتن از خانواده اش، ... من بدترش کردم... من دارم بدترش می کنم.:( اون خیلی بی جنبه بود. خیلی خالی بود... محبت رو وظیفه دونست...طلبکار و پررو شد...

    - - - Updated - - -

    از اولش: یه مقدار چاخان بود. بی مسئولیت و بی تجربه و بی خیال بود. بی پول بود. وابسته به خانواده اش بود. ولی خانواده اش اصلن قبولش نداشتن. خودش خودش رو قبول نداشت. من زیادی قبولش کردم. فکر کرد چه خبره. ... من بدترش کردم. با توجه اضافی، با محبت اضافی، با حرف ها و توضیحات اضافی، با محکم نبودنم، با ایراد گرفتن از خانواده اش، ... من بدترش کردم... من دارم بدترش می کنم.:( اون خیلی بی جنبه بود. خیلی خالی بود... محبت رو وظیفه دونست...طلبکار و پررو شد...

    - - - Updated - - -

    احساس کرد من مستقل هستم، از خودش سرتر هستم، از عهده کارهام برمیام،... شروع کرد به تحقیر من...
    ویرایش توسط she : یکشنبه 09 تیر 92 در ساعت 14:52

  17. کاربر روبرو از پست مفید she تشکرکرده است .

    Aram_577 (یکشنبه 09 تیر 92)

  18. #30
    عضو فعال

    آخرین بازدید
    دوشنبه 17 آبان 95 [ 15:15]
    تاریخ عضویت
    1391-2-26
    نوشته ها
    2,672
    امتیاز
    25,995
    سطح
    96
    Points: 25,995, Level: 96
    Level completed: 65%, Points required for next Level: 355
    Overall activity: 3.0%
    دستاوردها:
    Tagger First ClassOverdriveSocialVeteran25000 Experience Points
    تشکرها
    6,844

    تشکرشده 7,555 در 2,378 پست

    Rep Power
    354
    Array
    she جان در مورد مشکلاتی که با خونوادش داری تا حالا شده وقتی اونا حالتو می گیرن خودت حالشونو بگیری و اصلا هم نیاز نشه واسه شوهرت توضیح بدی؟ ببین بعضی وقتا هست مردها توقع دارن که مشکلات این مدلیمونو با مامان و خواهر و خلاصه مابقی خانما خودمون حل کنیم. بعدش هم نه طرف ما رو می گیرن نه طرف خانمای خونوادشونو. یعنی یه جورایی اگه خیالشون راحت باشه که نه می ذاریم حق خودمون پامال شه و ناراحت شیم نه بی انصافیم که حق بقیه خانمای خونوادشونو پامال کنیم یه جورایی در آسایش خانما رو به دستان پر محبت همدیگه می سپارن! اگه می تونی یواش یواش شروع کن خودت از حقوق خودت دفاع کن. معمولا اینکارو با خوشحالی و روی باز انجام که بدی راحت تر و بی دردسر تر میشه.

  19. کاربر روبرو از پست مفید meinoush تشکرکرده است .

    she (دوشنبه 10 تیر 92)


 
صفحه 3 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

موضوعات مشابه

  1. نکات برگزاری مراسم عروسی
    توسط melalceremony در انجمن نامزدی و عقد
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: دوشنبه 17 آبان 95, 13:43
  2. سه ماهه عروسی کردیم و احساسم به شوهرم سرد شده.فقط تظاهر میکنم حالم خوبه
    توسط nasmas در انجمن اختلاف و دعوا با خانواده همسر
    پاسخ ها: 1
    آخرين نوشته: پنجشنبه 30 اردیبهشت 95, 20:11
  3. قهر خانواده همسرم قبل عروسی و اکنون سعی در برقراری رابطه و آشتی بعد عروسی
    توسط نازگل71 در انجمن اختلاف و دعوا با خانواده همسر
    پاسخ ها: 29
    آخرين نوشته: شنبه 22 اسفند 94, 12:20
  4. اختلاف با همسر درمورد محل زندگی بعد عروسی
    توسط بهار67 در انجمن درگیری و اختلاف زن و شوهر
    پاسخ ها: 15
    آخرين نوشته: سه شنبه 29 بهمن 92, 10:29
  5. مشکلات عروسی
    توسط bita65 در انجمن سایر سئوالات مربوط به ازدواج
    پاسخ ها: 11
    آخرين نوشته: پنجشنبه 12 دی 92, 17:40

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1405 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 13:32 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.