[b]سلام من خیلی کوتاه به مشکلام اشاره میکنم. امیدوارم کمکم کنیدمن 5 سال است که ازدواج کرده ام اما الان در دو راهی بودن یا نبودن در این ازدواج گیر کرده ام. شوهرم احساس مسوولیت ندارد و هی توجیح میکنداقساط خانه را من میپردازم(من شاغلم)او مرد بسیار خوبی است اما به علت این مشکل ما 3 ماه است که دور از هم زندگی میکنیم چی کار کنم مسوللیت پذیر شود
کمک کنید





من 5 سال است که ازدواج کرده ام اما الان در دو راهی بودن یا نبودن در این ازدواج گیر کرده ام. شوهرم احساس مسوولیت ندارد و هی توجیح میکنداقساط خانه را من میپردازم(من شاغلم)او مرد بسیار خوبی است اما به علت این مشکل ما 3 ماه است که دور از هم زندگی میکنیم چی کار کنم مسوللیت پذیر شود
کمک کنید
همانطور که قبلا گفتم من وهمسرم بعد از یک دوره دوستی ساده و سالم به اصرار ایشان عقد کردیم . اینطور که بعدا به صورت غیر مستقیم متوجه شدم خانواده ایشان خیلی مایل به ازدواج نبودند اما چون همسرم بسیار مصرانه با خانواده برای این ازواج روبرومیشه اونها راضی میشن . من 30 سالم است و شاغلم و شغلم نیز در یکی از سلزمانهای دولتی معتبر است . پدرم سرهنگ بازنشته ارتش است و مادرم فرهنگی. ولی همسرم تحصیلات دیپلم دارد. البته زمانی که من راضی به ازدواج همسرم شدم به دلیل اینکه در زمان دوستی خصو صیات خوبی مثل پاکی انسانیت عاطفه عشق بی غل و غش و پاک و خوصوصیاتی از این دست در ایشان دیدم این مساله برایم خیلی مهم جلوه نکرد. در ضمن من چون در کار هنری فعالیت میکردم همیشه مردی را میپسندیدم که به این موضوع(هنر)علاقمند باشه و ذهن روشنی داشته باشد .او دارای همه این صفات بود و به همین علت با وجودی که از بعضی شرایط از ایشان شاید سرتر بودم اما چون در مجموع نقط مثبتشان زیاد بود برایم این ازدواج مناسب به نظر میرسید. ما عقد کردیم تا همسر یکی از مغازههای پدرش رابفروشد و با آن سرمایه زندگیمان را شروع کنیم. اما مشکلات تازه در این مرحله خودشان را نشان دادند. من در زمانی که عقد بودیم شاغل بودم (والان هم هستم شکر خدا)اما همسرم شاغل نبود اوایل ایم مساله برایم خیلی مهم نبود امام کمک کمک با طولانی شدن زمان عقد و فشار خانواد من این مساله پر رنگ شد . خانه و مغازه های پدر شوهرم به دلیل پرداخت نکردن اقساط در رهن بانک بود و قرار شده بود تا با فروش خانه (که شامل 4 اپارتمان و 6 مغازه و یک زیززمین تجاری بسیار بزرگ) سهمی از این پول را به شوهرم بپردازند . اما نه انها جدی اقدام به فروش میکردند (با وجودی که چندین بار از بانک به انها اولتیماتوم داده شده بود)و نه همسرم. به من میگفت چشم اما صبح تا شب در خانه بود و حتی به بنگاه سر نمیزد. تا اولیت اختلااف شدید من با شوهرم سر همین مساله به وجود امد و به اصظلاح روم بهش باز شد . من ان موقع خیلی عصبی بودم و حونسردی شوهرم بدتر اتیشم میزد از طرفی خونوادم میگفتند نباید زمان عقدتون ایبقد طولانی بشه. البته رابطه خانوادهامان با هم بسیار خوب بود و همسرم جلوی خانوادش طوری رفتار میکرد که همه میزان علاقه و حساسیت شوهرم را میدانستند(چندین بار مادر شوهرم به میزان علاقه شوهرم اشاره کرده بود)اما به علت مشکلات مالی و طولانی شدن زمان عقد (2 سال) من بی حوصله ،و عصبی شده بودم . میدیدم نه خانوادهاش کاری میکردند و نه خودش خلاصه دفعات متمادی من و همسرم با هم در گیر شدیم و اون سعی میکرد خ ونسرد باشه ولی من خیلی عصبی شده بوذم(به من حق بدید) اما اینقد فشار اوردم و خانوادم هم با خانوادش صحبت کرند تا خانه فروش رفت و ما با پول ان تونسیم عروسی بگیریم(راستی پادم رفت بگم خرج عقدمان به جز شام که با ما بود چون شوهرم پول نداشت مجبور شد سازش رابفروشد که همیشه منت این کار به من میزند که اگه من اینقد دوست نداشتم سازمو نمیفروختم)و خانه رهن کنیم . بقیه پول در بانک باشه تا تصمیم بگیریم چی کار کنیم . ان روزها رو ابرا بودم همه به خوشبختی من غبطه میخوردند . چون شوهرم بسیار خونگرم و خوش برخورد است کلی تو دل خانواده و فامیلام خودشو جا کرده بود . همه میگفتند فلانی عجب ازدواج خوبی کرده . خانه بسیاز زیبایی را به نام خودم اجاره کرد(چون سربازی نداشت) و بعد از اینکه در خانه مستقر شدیم با کمی از پولا تصمیم گرفت با یکی از دستانش مشارکتی سوله صنعتی راه بیندازند . تا اینجا فکر میکرد مشکلاتم دیگه تمام شده و ما یک زندگی عادی را شروع میکنیم که کمکم متوجه شدم یا سر کار نمیرفت و یا میرفت کار بلد نبود و شرکاش هم دیگه جدی نگرفتنش . بعد از یه مدت اصلا پول خانه نمیاورد و همش بهانه میکرد بازار خراب است تا یکبار با یکی از شرکاش که صحبت کردم میگفت اصلا کار جئی نمگیره و وقتی دخالتهای من شروع شد او هم کم کم گارد گرفتنش شروع اوایا با ملاحظه اما بعد از مدتی بیپروا. کا ر تا انجا با لا گرفت که پولشو خوردند و اونهم در مقبل فقط عنوان میکرد تو میخوای ادای ریسها را برام در بیاری . تو به مندستور میدر و من اونروزا همش عنوان میکردم باید طلاق بگیریم و اونم میگفت مشکلات ما حل میشه شاید من هنوز راهشو بلد نیستم اما زورمو میزنم. زندگیم هم دوست دارم تو میخوای برو طلاق بگیر اما من از اینکه هیچ کار مشخصی نداشت و بی مسوولیت بود داشتم دیونه میشده کا به خانواه ها هم کشیده شد . در حضور هر دو خانواده تا سقف زمانی که تعیین کردیم قول داد کاری پیدا کند امام هیچ اتفاقی نیفتاد و روز به روز من عصبی تر میشدم و دایم در خانمان جنگ و درگیری بود مادر شوهرم اوایل از من به صورت غیز مستقیم دفاع میکرد و میگفت مولیت با مذد و پسرم باید خودشو نشون بده اما شما هم باید صبور باشی شما باید پشت شوهرت باشی ...اما کم کم اونها هم خونسرد شدند و یا پیزی نمیگفتند و یا همش از من انتظار صبر و خونسردی و تحمل و اینکه زن و شوهر باید تو تمام مراحل به داد هم برسندو ایجور چیزهاتحویل میداند و در جواب من که من صبح تا شب سر کارم اما پستون هیچی فقط قول الکی میده میگفتن درست میشه ،درست میشه پسرمون برای بدست اوردن شما حتی خونه پدریشو فروخت و ما هم قبول کردیم... اما خانوادش هم مثل خودش خونسرد ن الان از اون فروش خونه هیچی براشون نموند از بس بی فکرانه عمل کردند و الان اجاره نشین شدند اما با خیلی خوش و سرحالنند (به خدا جدی میگم) سرتون را درد نیارم بعد از اون ورشکستگی دست به چند کار زد اما همه نا موفق. با باقی مانده پول و گرفتن وام توانستیم خانه کوچکی بخریم و یک ماشین که چون سربازی نداشت به نام من کرد البته در خرید ماشین و خونه من هم کمک کمی کردم .در خردید خانه اصلا همکاری نمیکرد و خیلی بد اخلاق و بهانه گیر شده بود و شروع کرده بود به سیگار کشیدن (قبلا میکشید اما بعد از ازدواج ترک کرده بود) و قتی اعتراض میکردم میگفت مساله شخصی و به تو هم مربوط نیست....!کم کم رفیق باز شده بود و من با تمام این مشکلات مالی این مایل هم داشت تو زندگیم خودشو نشون میداد در مرحله سکته کردن بودم و از اون شوهری که میشناختم تا این مرد زمین تا اسمان تفاوت داشت به شده بد خلق و بیحوصله شده بودم تا اینکه شوهر خواهرم پیشنهاد سرمایه گداری تو یکی از این شرکتهای هرمی را داد و اون پاشو کرد تو یه کفش که باید ماشینو بفروشیم و همین باعث اختلاف جدی ماشد و از خونه زد بیرون و رفت پیش مادر شوهرم . پیغام داد دیگه نمیخواد منو ببینه. پای خانوادها هم این وسط باز شد و روابطمون به کلی بهم ریخت و من هم تصمیم گرفتم تا خودشو اصلاح نکرده بر نگرده خون تا یک ماه از هم خبر نداشیم. بعد از 1 ماه با ماانم حرف زده بود ولی من بد جوری بهم برخورده بود و حاضر نبودم بیاد خونه بعد از 2 ماه به موبیلم زنگ میزد و میگفت دلم تنگ شده و با اصرار زیاد یکبار همدیگر را دیدیم. گریه میکرد منم همینطور ولی من گفتم اگه تا




علاقه مندی ها (Bookmarks)