به انجمن خوش آمدید

لینک پیشنهادی مدیران تالار همدردی:

 

"گلچین لینکهای خانواده، ازدواج و مهارتها(به روز شد)"

دانلود موسیقی و آرامش
دسترسی سریع به مطالب و مشاوران همـدردی در کانال ایتا

 

کانال مشاوره همدردی در ایتا

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 13
  1. #1
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 بهمن 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1399-12-20
    نوشته ها
    606
    امتیاز
    16,987
    سطح
    83
    Points: 16,987, Level: 83
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 363
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,107

    تشکرشده 1,128 در 455 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    121
    Array

    ❀ هر آن چه فکر‌ می کنی باور نکن ❀

    چرا فکر کردن آغاز و پایان رنج است ؟

    نویسنده : جوزف انگوین

    ترجمه : شاهین غفاری

    سفری برای یافتن دلیل ریشه‌ ای رنج انسان

    «مردم به‌ سختی می‌ توانند از رنج‌ هایشان رها شوند زیرا به‌ خاطر ترس از ناشناخته‌ ها، ترجیح می‌ دهند رنجی که برایشان آشنا است را تحمل کنند.»

    «تیک نات هان»

    ابتدا باید منظورم از رنج بردن را توضیح دهم. وقتی در این کتاب از رنج بردن صحبت می‌ کنم، به رنج روانی و هیجانی اشاره دارم. فارغ از اینکه در زندگی چه بر شما گذشته باشد، همیشه راهی وجود دارد که به کمک آن دیگر مجبور نباشید رنج هیجانی و روانی را تحمل کنید.


    نمی‌ خواهم بگویم هر آن‌ چه که تحمل می‌ کنیم کاذب و ساخته ذهن خودمان است. بدبیاری‌ ها و رخدادهای وحشتناک هر روز برای افراد زیادی رخ می‌ دهند. با وجود آنکه دردهای زیادی را در زندگی خود تجربه می‌ کنیم اما رنج بردن، انتخاب خود ماست. به‌ بیان‌ دیگر، از دردها نمی‌ توان اجتناب کرد اما واکنشی که به رویدادها و شرایط پیرامون نشان می‌ دهیم به انتخاب ما بستگی دارد. ما انتخاب می‌ کنیم که رنج ببریم یا نبریم.


    بودایی‌ ها می‌ گویند هر بار که یک رویداد منفی را تجربه می‌ کنیم، دو تیر به سمت‌ مان پرتاب می‌ شود. برخورد فیزیکی با یک تیر، دردناک است. برخورد با تیر دوم که تیر احساسی است، حتی دردناک‌ تر است (این همان رنج بردن است).

    بودا توضیح می‌ دهد «در زندگی نمی‌ توانیم همیشه تیر اول را کنترل کنیم اما تیر دوم، چیزی نیست جز واکنش ما به تیر اول. تیر دوم، انتخابی است.»

    وقتی چند سال قبل برای اولین بار این نقل‌ قول را از بودا شنیدم، گیج شدم زیرا با وجود آنکه معنای آن را درک کردم اما نمی‌ دانستم که چطور باید آن را در زندگی خود به‌ کار گیرم. آخر بدیهی است که وقتی به یک نفر حق انتخاب داده شود که از بین رنج بردن و نبردن یکی را انتخاب کند، اگر عقل سلیمی داشته باشد، رنج نبردن را انتخاب می‌ کند.

    اما چطور می‌ توانستم انتخاب کنم که رنج نبرم؟ اگر به این سادگی بود، هیچ‌ کس از هیچ‌ چیز رنج نمی‌ برد. سال‌ ها بعد به این درک جدید رسیدم که رنج‌ از کجا سرچشمه می‌ گیرد و توانستم آن را در منبعش متوقف کنم.


    وقتی سفر خود به‌ سازی را آغاز کردم، به دریایی از آموزه‌ ها، تحقیقات و روش‌ ها برخورد کردم که به غلبه بر مشکلات کمک می‌ کردند. ده‌ ها و شاید صدها کتاب خواندم، به مطالعه روانشناسی پرداختم، نزد درمان‌ گران رفتم، به سخنان رهبران فکری گوش کردم، عادت‌ های خود را تغییر دادم، ساعت چهار صبح بیدار می‌ شدم، رژیم غذایی‌ ام را تغییر دادم، منظم‌ تر و هدفمندتر شدم، لایه‌ های ناشناخته وجودم را کنکاش کردم، تیپ‌ های شخصیتی مختلف را مرور کردم، هر روز مدیتیشن می‌کردم، به گوشه‌ نشینی‌ های معنوی پرداختم، از مرشدان معنوی پیروی و در مورد مذاهب باستانی تحقیق کردم.


    سرسختانه در پی یافتن پاسخی بودم زیرا می‌ خواستم بدانم که چگونه در زندگی خود به رنج پایان دهم و به دیگران نیز در این راه کمک کنم.


    بعد از سال‌ ها تحقیق، ناگهان به‌ صورت اتفاقی با یکی از اولین راهنمایانم که به من آموخته بود چطور مربی شوم، برخورد کردم و او برایم آشکار کرد که چگونه رنج خود را تسکین دهم.

    پاسخی که من کشف کردم، در درک این موضوع نهفته بود که ذهن ما چطور کار می‌ کند؟ و تجربیات انسان چطور خلق می‌ شوند؟
    اللهم عجل لولیک الفرج

  2. 2 کاربر از پست مفید طنین باران تشکرکرده اند .

    paiize (جمعه 24 مرداد 04), فرشته اردیبهشت (پنجشنبه 23 مرداد 04)

  3. #2
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 بهمن 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1399-12-20
    نوشته ها
    606
    امتیاز
    16,987
    سطح
    83
    Points: 16,987, Level: 83
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 363
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,107

    تشکرشده 1,128 در 455 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    121
    Array
    دلیل ریشه‌ ای تمام رنج‌ ها

    "کسی که به محیط خود می‌ نگرد باهوش است، کسی که به درون خود می‌ نگرد خردمند است."


    دنیای ما از افکارمان تشکیل شده نه از واقعیت‌ های بیرونی. سیدنی بنکس زمانی گفت “افکار واقعی نیستند اما واقعیت‌ ها از طریق افکار خلق می‌ شوند." هر یک از ما بر اساس درک شخصی خودمان از دنیا زندگی می‌ کنیم که با درک هر فرد دیگری کاملاً متفاوت است. برای مثال فرض کنید در یک کافی‌ شاپ نشسته‌ اید و در حالی‌ که با بحران میان‌ سالی دست‌ به‌ گریبانید، با نگرانی به این فکر می‌ کنید که دیگران به زندگی خود سر و سامانی داده‌ اند اما شما نمی‌ دانید که با زندگی خود چه کنید؟

    فردی که در کنار شما نشسته با خوشحالی از قهوه خود لذت می‌ برد و در آرامش کامل مردم را تماشا می‌ کند‌. هر دو در یک کافی‌ شاپ نشسته‌ اید، بوی یکسانی را استشمام می‌کنید، افراد یکسانی را می‌ بینید، اما نوع نگاه‌ تان به دنیا فرسنگ‌ ها باهم متفاوت است.

    چه‌ بسا کسانی که در محیط و زمان یکسانی زندگی می‌ کنند و رویدادهای مشترکی را از سر می‌ گذرانند، اما دنیا را به شکلی کاملاً متفاوت از هم تجربه می‌ کنند.


    مثال دیگری می‌ زنم که نشان می‌ دهد ما در دنیای افکارمان زندگی می‌ کنیم نه در دنیای واقعیت‌ های بیرونی. اگر از صد نفر بپرسید که پول برایشان چه معنایی دارد، فکر می‌ کنید چند پاسخ متفاوت دریافت می‌ کنید؟ تقریباً صد پاسخ متفاوت!

    پول یک چیز مشخص است، اما برای هرکس معنای متفاوتی دارد. معنای آن می‌ تواند آزادی، فرصت، امنیت، یا آرامش خاطر باشد. حتی می‌ تواند به معنای پلیدی، شرارت، آزمندی، یا عامل بزهکاری باشد. قصد ندارم بگویم که کدام درست یا غلط است (نکته: چیزی به نام درست یا غلط وجود ندارد که در بخش‌ های بعد در موردش صحبت خواهم کرد). انسان‌ ها در افکار و تعابیری که خودشان از دنیا دارند، زندگی می‌ کنند. معنایی که به یک رویداد می‌ دهیم یا فکری که در مورد آن می‌ کنیم، تعیین‌کننده احساسی است که نهایتاً در مورد آن خواهیم داشت.

    آن معنا یا فکر، عینکی است که زندگی را از طریق آن می‌ بینیم. به همین دلیل، ما براساس درکی که از واقعیت داریم زندگی می‌ کنیم نه بر اساس خود واقعیت. واقعیت، اتفاقی است که رخ داده؛ بدون معنا، بدون فکر، بدون تعبیر. هر معنا یا فکری که به یک رویداد بدهیم، بر عهده خودمان است و درک‌ مان از واقعیت را خلق می‌ کند. به‌ این‌ ترتیب تجربه ما از زندگی طی یک فرایند درون به بیرون خلق می‌ شود.


    موضوع این نیست که چه اتفاقاتی در زندگی ما رخ می‌ دهند، بلکه این تعبیر ما از آن‌ ها است که یک احساس خوب یا بد را نسبت به آن اتفاقات پدید می‌ آورد. شاید به همین دلیل مردم در بعضی از کشورهای جهان سوم، شادتر از مردم کشورهای جهان اول هستند.

    احساسات ما ناشی از رویدادهای بیرونی نیستند. آن‌ ها حاصل فکر‌کردن ما در مورد آن رویدادها هستند.

    بنابراین فقط چیزی را می‌ توانیم احساس کنیم که به آن فکر کنیم.

    فرض کنید که واقعاً از شغل خود نفرت دارید و مقدار زیادی استرس، اضطراب و ناکامی را در آن تجربه می‌ کنید. حتی وقتی پا به ساختمان محل کار خود می‌ گذارید، احساس بدی پیدا می‌ کنید و فکر‌ کردن به آن، خشم‌ تان را بر می‌ انگیزد.

    وقتی با خانواده خود مشغول تماشای تلویزیون هستید و هم‌ زمان به شغل خود فکر می‌ کنید، احساس عصبانیت پیدا می‌ کنید. همه اوقات خوشی دارند به‌ جز شما. در این لحظه همه اعضای خانواده نسبت به شما تجربه متفاوتی از زندگی دارند، حتی با وجود آنکه یک رویداد یکسان برای همه در حال رخ دادن است. فقط فکر‌ کردن به آن شغل، موجب می‌ شود که ادراک کاملاً متفاوتی از واقعیت پیدا کنید، حتی با وجود آنکه به‌صورت فیزیکی در محل کار خود نیستید.

    اگر رویدادهای بیرونی، احساسات درونی ما را رقم می‌ زدند، باید بدون استثناء هر بار با خوشحالی در اتاق پذیرایی می‌ نشستید و بدون هیچ عصبانیتی همراه خانواده تلویزیون تماشا می‌کردید؛ اما این اتفاق نمی‌ افتد.

    حالا شاید بگویید که همان شغل نیز یک عامل بیرونی است که موجب احساس استرس و اضطراب می‌ شود؛ اما من از شما می‌ پرسم که آیا هر شخصی نسبت به شغل خود همین احساس را دارد؟

    ممکن است دو نفر شغل کاملاً یکسانی داشته باشند اما تجربیات کاملاً متفاوتی نسبت به آن شغل پیدا کنند. ممکن است شغل رؤیایی شما، بدترین کابوس فرد دیگری باشد. تنها فرق بین شما دو نفر، طرز فکر شما نسبت به آن شغل است که تعیین‌ کننده احساس نهایی شما نسبت به آن شغل می‌ باشد.

    حالا اجازه دهید که به سناریوی اولیه در مورد نفرت شما از شغل‌ تان برگردیم. گفتیم که وقتی به آن شغل فکر می‌ کنید، احساس استرس و خشم و ناکامی می‌ کنید. حالا بیایید با پاسخ به ‌سؤال زیر، یک تجربه فکری سریع داشته باشیم.

    اگر آن فکر در مورد نفرت از شغل خود را نداشتید، چگونه شخصی می‌ شدید؟

    یک دقیقه صبر کنید تا پاسخی به ذهن‌ تان برسد و تا قبل از آن، به مرحله بعد نروید.

    بیش‌ از حد به آن فکر نکنید و اجازه دهید که پاسخ‌ ها از درون شما بجوشند و به سطح بیایند. احتمالاً پاسخ شما این است که بدون آن فکر، احساس شادی، آرامش، آزادی و سبکی خواهید کرد.وقتی به یک رویداد یا چیز خاص فکر نکنیم،
    تجربه ما از آن کاملاً متفاوت خواهد شد. پس به این نتیجه می‌ رسیم که انسان در دنیای افکار خود زندگی می‌ کند، نه در واقعیت. همچنین درک ما از واقعیت، از درون به بیرون بوده و بر اثر فکر‌ کردن خودمان خلق می‌ شود. با این ادراک جدید، همین حالا از دلیل تمام رنج روانی انسان پرده‌ برداری کردید.

  4. کاربر روبرو از پست مفید طنین باران تشکرکرده است .

    فرشته اردیبهشت (پنجشنبه 23 مرداد 04)

  5. #3
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 بهمن 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1399-12-20
    نوشته ها
    606
    امتیاز
    16,987
    سطح
    83
    Points: 16,987, Level: 83
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 363
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,107

    تشکرشده 1,128 در 455 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    121
    Array
    «هیچ‌ چیزی خوب یا بد نیست اما فکر ما آن را این‌ چنین می‌نماید.»


    با یک تشبیه، این مفهوم را روشن‌ تر می‌کنم. روی پیانو هشتاد و هشت کلید وجود دارد. اگر پیانیستی در حین نواختن آهنگی خاص، کلیدی را فشار دهد که در آهنگ وجود ندارد، می‌گوییم که او کلید «اشتباه» را فشار داده؛ اما اساساً هیچ کلید اشتباهی در پیانو وجود ندارد بلکه فقط کلیدها و نت‌ هایی وجود دارند که اگر پشت سر هم نواخته شوند، صدایی کم‌ و بیش دل‌نشین از آن‌ ها خارج می‌ شود.


    به همین صورت، هیچ تصمیم «اشتباهی» در زندگی وجود ندارد. این فقط فکر‌ کردن است که به ما احساسات خوشایند یا ناخوشایندی می‌ دهد. وقتی همه‌ چیز را به دو گروه خوب یا بد، درست یا غلط تقسیم‌ بندی می‌ کنیم، موجب ایجاد قید و شرط و دوگانگی در زندگی می‌ شویم و این تعیین‌ کننده احساسی است که نسبت به زندگی پیدا می‌ کنیم.

    برای مثال اگر باور داشته باشیم که یک شخصِ مخالف با نظرات ما، شخص بد یا اشتباهی است، خصومتی نسبت به او در دل‌ مان ایجاد می‌ شود و مجموعه‌ ای از هیجانات منفی را
    تجربه خواهیم کرد؛ اما اگر انسان‌ ها را به‌ صورت کلیدهای یک پیانو در نظر بگیریم و درک کنیم که اصولاً چیزی به نام شخص «اشتباه» وجود ندارد، این امکان را به خودمان می‌ دهیم که شادمانی، عشق و آرامش را در لحظه تجربه کنیم. کم‌کم شروع به دیدن چشم‌ اندازهای جایگزین می‌ کنیم که تا پیش از آن ندیده بودیم و این فرصت را پیدا می‌کنیم تا درک‌ مان از طبیعت واقعی زندگی را عمق ببخشیم؛ درست همانند کوهنوردی که برای چند لحظه در نقطه‌ ای می‌ ایستد تا مناظر زیبای اطراف را تماشا کند. چیزی به نام نقطه «اشتباه» برای ایستادن و غرق شدن در شکوه طبیعت وجود ندارد اما اگر کوهنورد تمام نقاط ممکن را در نظر بگیرد، می‌ تواند مناظر را از زوایای مختلفی ببینید که قبلاً هرگز ندیده بود.

    به‌ جای اینکه در این دنیا به‌ دنبال خوب یا بد و درست یا غلط باشید، در پی حقیقت باشید. به‌ جای سعی بر اثبات به‌ حق بودن خود و ناحق بودن دیگران، یا بهتر بودن دیگران و بدتر بودن خود، سعی کنید به حقیقت آن‌ چه که در پیش روی‌ تان قرار دارد پی ببرید. باید این هشدار را بدهم که بسیاری از مردم بر این باورند که حقیقت فقط همان چیزی است که خودشان فکر می‌کنند؛ اما اگر بر اساس آن‌ چه پیش‌ تر گفتیم، درک خود از زندگی را عمیق‌ تر نکنیم، در بخش اعظم آن‌ چه که به آن فکر خواهیم کرد، حقیقتی وجود نخواهد داشت.

    حقیقت یک مفهوم سلیقه‌ ای نیست. اگر چیزی برای یک نفر «حقیقت» داشته باشد و برای دیگری نداشته باشد، پس آن چیز یک حقیقت جهانی نیست. به‌ دنبال چیزی باشید که برای هر انسان آگاهی بر روی این سیاره، حقیقت باشد. آن حقیقت، یک حقیقت درست است که هر آن‌ چه در جست و جویش بوده‌ اید را در آن پیدا خواهید کرد. به یاد داشته باشید تنها جایی که می‌ توانید آن را پیدا کنید، درون خودتان است پس در بیرون از وجود خود به‌ دنبال آن نباشید.

    اگر با چیزی روبرو شدید که به هیجانات منفی شما دامن می‌ زند، به درون خود رجوع کنید تا منبع حقیقت جهانی آن را در عمق روح خود پیدا کنید. اگر سعی کنید در بیرون از وجود خود به دنبال پاسخ‌ ها باشید یا دلایل بیرونی را به‌ عنوان ریشه اصلی چنین هیجاناتی مورد کندوکاو قرار دهید تا آخر عمر هم به جواب نخواهید رسید.

    هیجانات منفی نشان از وجود سوء تفاهم دارند. وقتی تحت سلطه هیجانات منفی قرار می‌ گیریم، یعنی آن‌ چه به آن فکر می‌ کنیم را باور کرده‌ ایم. در این لحظه فراموش می‌کنیم که تجربیات ما از کجا سرچشمه می‌گیرند و اینکه دلیل تمام این هیجانات منفی، فکر‌ کردن است.

    فقط باید به یاد آورید که فکر‌ کردن، تعیین‌ کننده چگونگی احساسات ماست. وقتی از این موضوع آگاه شدید، با فکر‌ کردن نجنگید. فقط آگاه باشید که دلیل تمام این احساسات منفی، چیزی نیست جز فکر‌ کردن. از آن با عشق استقبال کنید تا به‌ آرامی از جلوی چشمان‌ تان محو شود. خیلی زود به وضعیت طبیعی آرامش، عشق و شادمانی بازخواهید گشت.

  6. #4
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 بهمن 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1399-12-20
    نوشته ها
    606
    امتیاز
    16,987
    سطح
    83
    Points: 16,987, Level: 83
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 363
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,107

    تشکرشده 1,128 در 455 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    121
    Array
    ریشه تمام رنج‌ های ما، فکر‌ کردن خودمان است


    منظورم این نیست که آن‌ چه در سر ما می‌ گذرد غیر واقعی است. ادراک ما از واقعیت کاملاً واقعی است. آن‌ چه به آن فکر می‌ کنیم را احساس خواهیم کرد و احساسات ما واقعی هستند. این کاملاً غیر قابل‌ انکار است. شاید به نظر برسد که فکر‌ کردن، یک واقعیت کاملاً غیر قابل تغییر و اجتناب‌ ناپذیر است اما اگر بدانیم که واقعیت چگونه در ذهن‌ مان خلق می‌ شود، نظر دیگری پیدا خواهیم کرد. اگر این را بدانیم که ما فقط چیزی را می‌ توانیم احساس کنیم که به آن فکر می‌ کنیم، خواهیم فهمید که با ایجاد تغییری در فکر‌ کردن خود، می‌ توانیم احساس خود را نسبت به آن چیز تغییر دهیم؛ بنابراین، با علم به اینکه تجربه ما نسبت به زندگی حاصل فکر‌ کردن خودمان است، می‌ توانیم این تجربه را تغییر دهیم. اگر این درست باشد، ما فقط به‌ اندازه یک فکر با دگرگون کردن کامل زندگی خود و خلق یک تجربه جدید از زندگی فاصله داریم:

    از طریق قرار گرفتن در وضعیت عدم تفکر.

    خلاصه بگویم: لحظه‌ای که فکر‌کردن را متوقف کنیم، لحظه آغاز شادکامی ماست.

    ***

    راهب جوان و قایق خالی (داستان ذِن در مورد اینکه چرا فکر‌ کردن دلیل رنج ماست)
    سال‌ ها قبل یک راهب جوان ذِن، در معبدی کوچک واقع در جنگلی در نزدیکی یک دریاچه زندگی می‌ کرد. این معبد توسط چند راهب ارشد
    اشغال شده بو د و مابقی ساکنان آن چند تازه‌ وارد بودند که باید چیزهای زیادی می‌ آموختند.

    راهبان قوانین و الزامات زیادی در معبد داشتند اما یکی از مهم‌ ترین روال‌ های روزانه آن‌ ها این بود که باید هر روز در گوشه‌ ای می‌ نشستند، چشمان‌ شان را می‌ بستند و چند ساعت در سکوت مدیتیشن می‌ کردند.

    آن‌ ها بعد از هر بار مدیتیشن، باید گزارش پیشرفت خود را به مرشد خود ارائه می‌ دادند. راهب جوان به دلایل مختلف نمی‌ توانست در حین تمرینات مدیتیشن خود به‌ درستی تمرکز داشته باشد و این او را به‌ شدت عصبی می‌ کرد. بعد از اینکه راهب جوان گزارش پیشرفت (یا
    در واقع عدم پیشرفت) خود را به مرشدش داد، راهب پیر یک سؤال ساده از راهب جوان پرسید که درس پنهانی در آن نهفته بود: "آیا می‌ دانی که آن‌ چه تو را عصبانی می‌ کند، واقعاً چیست؟"

    راهب جوان پاسخ داد "خوب، به‌ محض اینکه چشمانم را می‌ بندم و شروع به مدیتیشن می‌ کنم، یک نفر حرکت می‌ کند و من نمی‌ توانم تمرکز کنم. عصبانی می‌ شوم از اینکه کسی با وجود آنکه می‌ داند من در حال مدیتیشن هستم، باز مزاحمم می‌ شود. چرا نمی‌ توانند بیشتر ملاحظه کنند؟ بعد وقتی دوباره چشمانم را می‌ بندم یک گربه یا سگ از پشت بوته‌ ها بیرون
    می‌ پرد و دوباره کارم را خراب می‌ کند. از اینجا به بعد حتی صدای وزش باد و شاخ و برگ درختان نیز عصبانی‌ ام می‌ کنند. حتی صدای آواز پرندگان نیز باعث می‌ شود که نتوانم در این مکان آرامش داشته باشم."

    راهب مسن، به دانش‌آموز جوان گفت "می‌ دانم که با هر عامل مزاحمی عصبانی‌ تر می‌ شوی. این دقیقاً برخلاف هدف این مدیتیشن است. تو باید راهی پیدا کنی که از مردم، حیوانات، یا هر چیز دیگری در اطراف خود که مزاحم کارت می‌ شود، عصبانی نشوی." بعد از این مشاوره، راهب جوان از معبد خارج شد و به‌ دنبال جای آرام‌ تری گشت تا در آرامش به تعمق و تفکر بپردازد. او چنین مکانی را در ساحل یک دریاچه‌ پیدا کرد.

    زیراندازش را آورد، نشست و مدیتیشن را شروع کرد؛ اما خیلی زود دسته‌ ای از پرندگان در نزدیکی راهب فرود آمدند. راهب با شنیدن صدای آن‌ ها چشمانش را باز کرد تا ببیند در اطرافش چه می‌ گذرد.

    با وجود آنکه ساحل دریاچه آرام‌ تر از معبد بود، هنوز چیزهایی وجود داشتند که آرامشش را بر هم می‌ زدند و او دوباره عصبانی شد. با وجود آنکه او آرامش مورد نظر خود را در کنار دریاچه پیدا نکرد اما باز هم به آنجا بازگشت. روزی قایقی را دید که در کنار یک لنگرگاه کوچک بسته شده بود. ناگهان ایده‌ ای به ذهنش رسید: "چرا سوار قایق نشوم و به میان دریاچه نروم تا در آنجا تعمق کنم؟ در وسط دریاچه هیچ‌ چیز مزاحمم نمی‌ شود!" او سوار قایق شد و به داخل دریاچه رفت.

    همان‌ طور که انتظار داشت، هیچ‌ چیز در وسط دریاچه مزاحم او نمی‌ شد و به‌راحتی می‌ توانست در تمام روز به مدیتیشن بپردازد. در پایان روز، به معبد باز می‌ گشت. این جریان به مدت چند روز ادامه یافت و راهب از اینکه بالاخره محل آرام مورد نظر خود را پیدا کرده بود، خوشحال بود. او احساس عصبانیت نمی‌ کرد و می‌ توانست تمرین مدیتیشن را به شیوه‌ ای آرام‌ بخش انجام دهد.

    در روز سوم، راهب در قایق نشست، به میانه دریاچه رفت و دوباره شروع به مدیتیشن نمود. چند دقیقه بعد، صدای امواج آب به گوشش خورد و احساس کرد که قایق به‌ شدت تکان می‌ خورد. او باز هم ناراحت شد که حتی در میان دریاچه نیز کسی یا چیزی مزاحم او می‌ شود. وقتی چشمانش را باز کرد، قایقی را دید که مستقیم به سمتش می‌ آمد. او فریاد زد "دور بزن وگرنه به قایق من برخورد می‌ کنی." اما آن قایق به حرکت خود ادامه داد و فقط چند متر با او فاصله داشت. راهب دوباره فریاد زد اما هیچ‌ چیز تغییر نکرد و بالاخره آن قایق به قایق راهب برخورد کرد. حالا او به‌ شدت خشمگین شده بود و فریاد زد "تو که هستی و چرا در وسط دریاچه به این بزرگی، به قایق من زدی؟" پاسخی نیامد و این راهب را بیشتر عصبانی کرد.

    او ایستاد تا ببیند که چه کسی در آن قایق نشسته اما با تعجب مشاهده کرد که هیچ‌کس در قایق نبود. آن قایق در دریاچه سرگردان بود و باد آن را به قایق راهب زده بود. خشم راهب فروکش کرد. این فقط یک قایق خالی بود! کسی وجود نداشت که او از دستش عصبانی شود!

    در آن لحظه، راهب سؤال مرشدش را به یاد آورد که می‌ گفت " آیا می‌ دانی که آن‌ چه تو را عصبانی می‌ کند، واقعاً چیست؟" بعد راهب با خود اندیشید که "آن‌ چه مرا عصبانی می‌ کند
    مردم، موقعیت‌ ها یا شرایط نیستند. این قایقِ خالی نبود که مرا عصبانی کرد بلکه واکنش من به آن موجب خشمم شد. تمام افراد با موقعیت‌ هایی که مرا آزرده و خشمگین می‌ کنند، مثل این قایق خالی هستند. آن‌ ها بدون واکنش خود من، این قدرت را ندارند که مرا عصبانی کنند."

    راهب سپس قایق را به کنارۀ ساحل هدایت کرد. او به معبد بازگشت و مدیتیشن را در کنار دیگر راهبان انجام داد. همچنان صداها و عوامل مزاحم وجود داشتند اما راهب با آن‌ ها مثل آن "قایق خالی" رفتار کرد و در آرامش به تعمق خود ادامه می‌ داد. وقتی راهب پیر متوجه این تفاوت شد، به راهب جوان گفت "می‌ بینم که فهمیدی چه چیز واقعاً تو را خشمگین می‌ کند و بر آن چیره شدی."


    اصلاً چرا فکر می‌کنیم؟

    "من فکر می‌ کنم و فکر می‌ کنم و فکر می‌ کنم، با این فکرها میلیون‌ ها بار شادی را از خود راندم اما حتی یک‌ بار هم آن را به سمت خویش فرا نخواندم."


    در طی فرایند تکامل، توانایی پیچیده‌ ای برای استدلال، تحلیل و تفکر در انسان شکل گرفته و پرورش یافته که دلیل آن کمک به بقای این‌ گونه بوده است. ذهن انسان کار شگفت‌ انگیزی برای زنده نگه‌ داشتن او انجام می‌ دهد اما این هیچ کمکی به پیشرفت و شکوفایی او نمی‌ کند. کار آن فقط مربوط به امنیت و بقاء است و ارتباطی با موفقیت و شادمانی ندارد‌.

    وظیفه ذهن این است که ما را نسبت به خطرات بالقوه محیط پیرامون که ممکن است جان‌ مان را تهدید کنند، آگاه کند. ذهن نه‌ تنها محیط اطراف را از بابت وجود خطرات احتمالی اسکن می‌ کند بلکه به تجربیات و خاطرات گذشته نیز رجوع می‌ کند تا با خلق سناریوهای فرضی در مورد خطرات بالقوه آینده، ما را نسبت به آن‌ها ایمن نگه دارد.


    هیچ‌ یک از این عملیات اشتباه نیستند. ذهن کاری را انجام می‌ دهد که برای آن طراحی شده است. وقتی درک نمی‌ کنیم که تنها وظیفۀ ذهن کمک به بقای ماست، از دستش عصبانی و نا امید می‌ شویم. تمام این تعارض به دلیل یک سوء تفاهم است. ایجاد حس کامیابی و موفقیت، نه وظیفه ذهن بلکه وظیفه خودآگاهی است. روح ما دلیل آغاز این سفر است؛ سفری برای یافتن آرامش، عشق و شادمانی.


    ذهن شما وظیفه شگفت‌ انگیز خود برای بقاء را به‌ خوبی انجام داده اما شاید حالا وقتش رسیده که او را بازنشسته کنید چون ما دیگر در دنیای وحش زندگی نمی‌ کنیم و خطر حمله حیوانات وحشی تهدیدمان نمی‌کند. اگر به استفاده از ذهن‌ مان ادامه دهیم، همیشه در حالت جنگ یا گریز باقی خواهیم ماند، همیشه در اضطراب، ترس، نا امیدی، افسردگی، عصبانیت، نفرت و تمام احساسات منفی باقی خواهیم ماند چون ذهن‌ مان هر چیزی را به‌ عنوان تهدیدی برای زندگی ما در نظر می‌ گیرد. اگر می‌ خواهید آزاد، خوشحال، آرام و سرشار از عشق باشید، گوش
    دادن صرف به ذهن خود را رها کنید و با هم‌ نوا شدن با چیزی بسیار بزرگ‌ تر از ذهن، به فراتر از آن بروید. این نه‌ تنها به بقاء بلکه به شکوفایی و پیشرفت نیز کمک خواهد کرد.

  7. #5
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 بهمن 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1399-12-20
    نوشته ها
    606
    امتیاز
    16,987
    سطح
    83
    Points: 16,987, Level: 83
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 363
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,107

    تشکرشده 1,128 در 455 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    121
    Array
    افکار در برابر تفکر

    «فکر کردن را تمام کنید تا مشکلات‌ تان پایان یابند».


    افکار، مواد خام ذهن هستند و با دارا بودن انرژی فراوان، به ما کمک می‌ کنند تا هر چیزی را در این جهان خلق کنیم. هیچ‌ چیزی را نمی‌ توان بدون فکر تجربه کرد. باید بدانیم که «فکر» یا «افکار» یک اسم است نه یک فعل، بنابراین چیزی نیست که انجامش دهیم بلکه چیزی است که آن را داریم. افکار هیچ نیرو و زحمتی از ما نمی‌ برد و خود به‌ خود به‌ وجود می‌ آیند. ما کنترلی بر روی افکاری که به ذهن‌ مان می‌ رسند نداریم. سرچشمه افکار، جایی فراتر از ذهن‌ های ماست. اگر دوست دارید می‌ توانید این سرچشمه را کائنات یا جهان هستی بنامید.

    از سوی دیگر «فکر‌ کردن» یا «تفکر» یک فعل است که به معنای عمل فکر کردن در مورد افکار است و ما کاملاً بر روی آن کنترل داریم‌ (برعکس افکار که کنترلی بر روی آن‌ ها نداریم). فکر‌ کردن نیاز به‌ صرف انرژی، زحمت و اراده دارد (که همگی منابع پایان‌ پذیری هستند). ذهن ما محل درگیری فعالانه بین افکار و تفکر است. مجبور نیستید با هر یک از افکار خود درگیر شوید اما اگر این کار را انجام دهید یعنی در حال تفکر (فکر‌ کردن) هستید.

    فکر‌ کردن، ریشه اصلی تمام رنج روانی ماست. شاید کنجکاو باشید که بدانید افکار مثبت در کجای این داستان قرار می‌ گیرند. افکار مثبت یا افکاری که احساس خوبی به ما می‌دهند، نتیجه فکر‌کردن نیستند. آن‌ ها محصول وضعیت طبیعی آرامش، عشق و نشاط هستند. آن‌ ها محصول جانبی بودن ما هستند و نه محصول فکر کردن‌ مان؛ بنابراین فکر‌ کردن فقط موجب ایجاد احساسات یا هیجانات منفی می‌ شود. در بخش‌ های بعد عمیق‌ تر به این موضوع خواهیم پرداخت.


    فعلاً اجازه دهید یک تجربه فکری سریع داشته باشیم.از شما یک سؤال می‌ پرسم. تنها کاری که باید انجام دهید این است که نسبت به آن‌ چه تجربه می‌ کنید، آگاه و هوشیار باشید.

    سؤالم این است: آرزو دارید در یک سال چه مقدار درآمد داشته باشید؟

    کمی مکث کنید و اجازه دهید پاسخی به سطح ذهن‌ تان بیاید. ۳۰ تا ۶۰ ثانیه در مورد پاسخ خود فکر کنید. به مرحله بعد نروید تا زمانی که قطار درازی از افکار در مورد مقدار پولی که می‌خواهید داشته باشید، به ذهن‌ تان بیاید. حالا آن مبلغ را ضرب در پنج کنید.

    نظرتان در مورد این هدف رؤیایی جدید برای درآمدتان، وقتی آن را ضرب در پنج کردید چیست؟

    حداقل سی تا شصت ثانیه زمان صرف کنید تا نسبت به احساسی که در اثر فکر‌ کردن به آن پیدا می‌ کنید، آگاه شوید. سپس دقت کنید که وقتی هیجانات خود را احساس می‌ کنید، چه افکار دیگری در پی آن‌ ها پدید می‌ آیند.

    خیلی خوب. حالا اجازه دهید به عقب برگردیم و این فرایند را مرور کنیم. وقتی اولین سؤال را در مورد درآمد رؤیایی‌ تان پرسیدم، ظرف چند ثانیه پاسخ به‌ صورت خودکار به ذهن‌ تان آمد. این یک فکر است. بسیار سریع و بدون زحمت به ذهن‌ می‌ رسد.
    سپس از شما خواستم که در مورد پاسخ خود فکر کنید. بعد چه اتفاقی افتاد؟

    اگر مثل بیشتر مردم باشید، به‌ محض شروع به فکر‌ کردن در مورد افکار خود، وارد یک قطار ترمز بریده می‌ شوید.

    ممکن است فکر کنید که چطور باید به این پول برسید، هیچ‌ کس در خانواده شما آن‌ قدر درآمد نداشته، هیچ راهی برای آن وجود ندارد، این طمع‌ کاری است، این احمقانه است که این‌ همه پول بخواهید و افکار مشابه دیگر.

    توجه کنید که هنگام فکر‌ کردن به فکر خود، چه احساساتی پیدا کردید. احتمالاً آن‌ قدرها احساس جالبی نبوده؛ اما مشکلی نیست. به شما خواهم گفت که در موردش چه‌ کار می‌ توانید بکنید. این مثالی بود از افکار در برابر تفکر.
    افکار به‌ خودی‌ خود بد نیستند. پیش‌ تر گفتیم که افکار مواد خام پرانرژی ذهن هستند که ما جهان را با کمک آن‌ ها خلق می‌ کنیم اما لحظه‌ ای که شروع به فکر‌ کردن به افکار خود می‌ کنیم، لحظه‌ ای است که سوار بر قطار هیجانات می‌ شویم و شروع به قضاوت کردن در مورد افکار و انتقاد از آن‌ ها می‌ کنیم و در نتیجه تمام آن آشفتگی‌ های هیجانی درونی را تجربه می‌ کنیم.


    وقتی از شما پرسیدم که می‌ خواهید چه‌ مقدار درآمد داشته باشید، فکری در مورد مبلغ به ذهن‌ تان رسید. آن فکر خنثی بود و هیچ‌ گونه رنج هیجانی نداشت حتی شاید دچار شادی و هیجانات مثبت شدید؛ اما در لحظه‌ای که شروع به فکر‌ کردن در موردش کردید، دچار تردید به خود، اضطراب، خود کم‌ بینی، خشم، احساس گناه، یا هیجانات منفی دیگر شدید.

    به این دلیل است که می‌ گویم فکر‌ کردن ریشه تمام رنج‌ های ماست. افکار اولیه در مورد میزان درآمد دلخواه، هیچ رنجی برای‌ تان ایجاد نکرد اما زمانی که شروع به فکر‌کردن در موردش کردید، هیجانات منفی آغاز شدند.

    پس این کار هیچ سودی برای‌ مان ندارد. ما تصور می‌ کنیم که فکر‌ کردن کمک‌ مان می‌ کند اما در واقع فقط باعث می‌ شود که تمام آن هیجانات منفی و ناخواسته را تجربه کنیم و دست‌ آخر نیز برای خود دلایلی بتراشیم که چرا نمی‌ توانیم یا نباید آن مقدار پول را بخواهیم.

    تنها چیزی که مفید و کمک‌ کننده بود، همان فکر اولیه در مورد میزان درآمد بود که به‌ صورت خودکار به ذهن‌ تان آمد. تمام فکر‌ کردن‌ های عامدانۀ بعدی، مخرب و بی‌ فایده بودند.

  8. #6
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 بهمن 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1399-12-20
    نوشته ها
    606
    امتیاز
    16,987
    سطح
    83
    Points: 16,987, Level: 83
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 363
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,107

    تشکرشده 1,128 در 455 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    121
    Array
    بدون فکر کردن چه کنیم؟


    «ذهن شهودی یک موهبت الهی است و ذهن منطقی یک خدمتگزار وفادار. ما جامعه‌ ای خلق کرده‌ ایم که به خدمتگزار ارج می‌ نهد اما موهبت را فراموش کرده است.»


    با آنکه چیزی به نام تصمیم درست یا غلط وجود ندارد (همان‌ طور که کلید اشتباه روی پیانو وجود ندارد)، اما تصمیمات یا «کلیدهایی» وجود دارند که بسته به زمینه و شرایط محیط، دلنشین‌ تر از بقیه هستند. دانستن اینکه درست یا غلطی وجود ندارد، فشار «انتخاب درست» را از روی ما بر می‌ دارد. هنگام تصمیم‌ گیری باید بر وضعیت عدم تفکر تکیه کنیم. وقتی سعی می‌ کنیم فکر کنیم، تحلیل کنیم، فهرست مزایا و معایب تصمیم خود را تهیه کنیم و از همه توصیه بخواهیم، ناگزیر خود را دچار اضطراب و نا امیدی می‌ کنیم. در بیشتر اوقات، در اعماق وجود خود می‌ دانیم که در هر موقعیت خاص چه باید بکنیم. از این احساس به‌ عنوان درک شهود یا خرد درونی نام برده می‌ شود اما اشتباه ما این است که سعی می‌کنیم درک شهودی را با دنیای بیرونی چک کنیم و از آن تأییدیه بگیریم و همین‌ جا است که بیشتر هیجانات منفی به سطح می‌ آیند و نظرات دیگران (دنیای بیرونی) ممکن است وضعیت روانی ما را در معرض خطر قرار دهد.

    این فقط خودتان هستید که می‌ دانید چه می‌خواهید انجام دهید. هیچ‌ کس دیگری نمی‌ تواند این را به شما بگوید. مشاوران و مربیان می‌ توانند شما را راهنمایی کنند اما بهترین مشاوران هم می‌گویند که به ندای درون خود گوش کنید و پاسخ را درون خود بجویید (حقیقت را فقط درون خود بجویید). یکی از دلایلی که دچار پدیده پشیمانی می‌ شویم این است که با وجود آنکه بر اساس درک شهودی خود عمیقاً می‌ دانیم که چه باید بکنیم اما آن را نادیده می‌ گیریم و به توصیه‌ ها و نظرات دیگران گوش می‌ کنیم.

    درک شهودی همیشه شما را به‌ جایی می‌ برد که به آن نیاز دارید و به انجام کاری وا‌ می‌ دارد که باید انجامش دهید. درک شهودی مثل یک جی‌ پی‌ اس آنلاین درونی است که به شما اعلام می‌ کند در صورت بسته بودن مسیر، از کدام مسیر جایگزین باید بروید. این جی‌ پی‌ اس درونی تضمین می‌ کند که به مقصد موردنظر خود خواهیم رسید اما اعلام نمی‌کند که چگونه و از چه مسیری ما را به آنجا می‌ رساند. بی‌ نهایت شرایط مختلف ممکن است در راه سفر به سمت مقصد رخ دهند اما خیال‌ تان راحت است که این جی‌ پی‌ اس، شما را به مقصد خواهد رساند.

    نکته مهم:

    جامعه تقریباً هیچ‌ وقت درک شهودی ما را تأیید نمی‌ کند مگر اینکه موافق با جریان اصلی جامعه باشد. به همین دلیل اگر سعی کنید جامعه را نسبت به آن‌ چه که می‌ دانید برای شما درست است، متقاعد کنید، با واکنش منفی روبرو خواهید شد و همه سعی می‌کنند برای شما تعیین تکلیف کنند. از جستجوی پاسخ در بیرون از وجود خود پرهیز کنید. از خرد درونی، درک شهودی، کائنات و غریزه خود پیروی کنید. وقتی این کار را انجام دهید، شاهد وقوع معجزاتی در زندگی خود خواهید بود که حتی خوابش را هم نمی‌ دیدید. کسانی که ایمان و شجاعت انجام آن را دارند، شادمانی، آرامش و عشق مورد نظرشان را کشف خواهند کرد و از معجزه زندگی لذت خواهند برند.


    حالا بدون فکر‌کردن، از کجا بدانیم که چه باید بکنیم؟

    حقیقت این است که بیشتر ما می‌ دانیم که چه باید بکنیم اما از انجام آن می‌ ترسیم. برای مثال، اگر بخواهیم وزن کم کنیم، دقیقاً می‌ دانیم که به چه چیز نیاز داریم. فرمول وزن کم کردن چیز پیچیده‌ ای نیست. همه می‌ دانیم که باید کالری بیشتری نسبت به آن‌ چه مصرف می‌کنیم بسوزانیم، همچنین ورزش کنیم و غذاهای سالم مصرف کنیم تا وزن‌ مان کم شود. در مورد هر چیز دیگری در زندگی نیز از قبل می‌ دانیم که چه باید بکنیم اما از انجام آن می‌ ترسیم یا بر این باوریم که برای انجام آن به‌ قدر کافی توانایی نداریم.

    قدم اول این است که درک کنیم که از قبل می‌ دانیم چه باید بکنیم. علت اینکه فکر می‌کنیم نمی‌دانیم، این است که می‌ ترسیم یا به توانایی خود شک داریم. اگر دچار ترس یا تردید به خود نباشید اما همچنان ندانید که چه باید بکنید، قدم بعدی این است که به خرد درونی (هوش بی‌ نهایت) اعتماد کنید و مطمئن باشید که پاسخ‌ های موردنیازتان را به شما خواهد داد.
    ما این توانایی را داریم که به تعداد بی‌ نهایتی از افکار دسترسی پیدا کنیم پس در هیچ موقعیتی چیزی به نام کمبود ایده‌ ها و گزینه‌ ها وجود ندارد. تنها چیزی که ما را از دسترسی به این فراوانی دانش باز می‌ دارد، فکر‌ کردن خودمان است.

    هنری فورد زمانی گفت «چه فکر کنید می‌ توانید کاری را انجام دهید و چه فکر کنید نمی‌ توانید، در هر دو صورت حق با شماست». اگر زندگی خود را با این تفکر که نمی‌ توانیم هیچ کاری انجام دهیم به‌ پیش ببریم، امکان‌ های نامحدود برای انجام کارهایی که در هر لحظه می‌ توانیم انجام دهیم را به روی خود می‌ بندیم؛ اما وقتی پا را از روی ترمز ذهن برداریم و درک کنیم که این فقط فکر‌کردن ماست که سد راه‌ مان می‌ شود، به‌ صورت خودکار به وضعیت طبیعی فراوانی و امکان‌ های نامحدود در هرلحظه باز خواهیم گشت و می‌ توانیم به هر پاسخی که برای کار خود به آن نیاز داریم، دست پیدا کنیم.
    به‌ طور خلاصه، بدانید که می‌دانید چه کنید و اگر نمی‌دانید، بدانید که می‌توانید بدانید.

  9. #7
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 بهمن 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1399-12-20
    نوشته ها
    606
    امتیاز
    16,987
    سطح
    83
    Points: 16,987, Level: 83
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 363
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,107

    تشکرشده 1,128 در 455 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    121
    Array
    افکار می‌ سازند و فکر‌ کردن خراب می‌ کند.


    دلیل اینکه فکر‌ کردن، کار را خراب می‌ کند این است که وقتی به افکار خود فکر می‌ کنیم، شروع به تزریق باورهای محدود کننده، قضاوت‌ ها، نقدها، برنامه‌ ها و شرایط خود به آن افکار می‌ کنیم و به دلایل بی‌ شماری فکر می‌ کنیم که چرا نمی‌ توانیم کاری را انجام دهیم یا چیزی را داشته باشیم.

    با فکر نکردن، از تمام آن قضاوت‌ ها و برنامه‌ ریزی‌ های منفی که افکار اولیه‌ مان را خراب می‌ کنند، به دور می‌ مانیم.

    اگر از شما می‌پرسیدم که بعضی از راه‌ های رسیدن به آن درآمد کدام‌ اند، پس از مدتی همان پدیدۀ افکار اتفاقی مثبت را تجربه می‌ کردید، یعنی افکاری در مورد شیوه رسیدن به آن درآمد به‌ صورت خودکار به ذهن‌ تان خطور می‌ کردند.

    این‌ ها‌ افکارِ منجر به خلاقیت هستند. افکار ما ذاتاً بی‌ نهایت، بالنده و پر از انرژی مثبت هستند. اگر درنتیجۀ افکار خود، هیجانات مثبتی همانند سبک‌ بالی و نشاط ر ا تجربه کنید، یعنی افکار شما منبعی الهی و فرا زمینی دارند.

    اما به‌ محض اینکه شروع به فکر‌ کردن در مورد آن افکار (در مثال بالا افکار مربوط به شیوه‌ های رسیدن به آن درآمد) کنید فوراً احساس سنگینی و محدودیت می‌ کنید و موجی از هیجانات منفی به شما هجوم خواهند آورد.

    من از احساسات خود به‌ عنوان یک رادار درونی استفاده می‌ کنم که به من می‌ گویند آیا افکار خود را مستقیماً از کائنات دانلود می‌ کنم یا در ذهن خود مشغول فکر‌ کردن به افکارم هستم.

    شما می‌ توانید آن‌ چه به آن فکر می‌ کنید را احساس کنید بنابراین احساسات و هیجانات مثل یک راهنمای درونیِ غریزی عمل می‌ کنند که وقتی بیش‌ از حد فکر می‌ کنید، به شما هشدار می‌ دهند.

    اگر هیجانات منفی زیادی داشته باشم، می‌ فهمم که زیاده از حد فکر کرده‌ ام.


    اگر فقط چیزی را می‌ توانیم احساس کنیم که به آن فکر کنیم، آیا برای رسیدن به احساسات مثبت نیز باید مثبت فکر کنیم؟

    «ما فقط به‌ اندازه یک فکر با آرامش، عشق و شادمانی فاصله داریم؛ که حاصل وضعیت عدم تفکر هستند».


    وقتی در بخش قبل گفتم که فقط چیزی را می‌توانیم احساس کنیم که به آن فکر کنیم، یک تبصره آن را بیان نکردم: وقتی فکر می‌ کنیم، فقط هیجانات منفی را احساس می‌ کنیم. برای تجربه کردن هیجانات مثبت، اصلاً نباید فکر کنیم.

    هدف این نیست که حس کردن هیجانات منفی را به‌ کل متوقف کنیم. بعضی از هیجانات منفی می‌ توانند مفید باشند؛ مثلاً احساس ترس در هنگامی‌ که تصمیم می‌ گیریم از یک دره تاریک پایین برویم و هیچ‌ کس اطراف‌ مان نیست.

    این هیجانات منفی فقط برای حفظ بقای ما کمک‌ کننده هستند اما اگر موضوع مرگ و زندگی در میان نباشد، هیجانات منفی بیشتر مخرب هستند تا مفید.
    وقتی گفتم فقط چیزی را می‌توانیم احساس کنیم که به آن فکر کنیم، تصور کردید که برای داشتن احساس مثبت، باید مثبت فکر کنید.

    نمی‌ خواهم شما را متقاعد کنم که ایده من درست است. با یک تجربه فکری دیگر، خودتان حقیقت را تجربه خواهید کرد.
    رخدادی را به‌ یاد آورید که در آن بیشترین شادمانی و عشق را در تمام زندگی خود تجربه کرده‌ اید. سعی کنید تا حد ممکن همان احساسات را دوباره احساس کنید. این کار را به مدت سی ثانیه انجام دهید.

    زمانی که در اوج شادی و عشق بودید، چه افکاری در سرتان جریان داشتند؟

    بسیاری از افرادی که به این سؤال جواب می‌ دهند، متوجه می‌ شوند که در آن لحظه خاص هیچ فکری نداشتند. گروهی نیز می‌ گویند فکرشان این بود که بسیار خوشحال و قدر دان بودند.

    اگر جزو گروه دوم هستید، آیا شادمانی و عشق را قبل از آن فکر تجربه کردید یا بعد از آن؟

    ۱۰ تا ۱۵ ثانیه به پاسخ فکر کنید.

    چه بینش‌ هایی داشتید؟

    جالب اینجاست که بیشتر مردم، در زمانی که بیشترین عشق و شادمانی را در زندگی خود تجربه کردند، هیچ‌ گونه فکری در سر خود نداشتند. گروه دوم نیز شادمانی و عشق را قبل از اینکه فکر آن را داشته باشند، تجربه کردند. اگر فکری هم وجود داشته، بعد از تجربه آن احساسات بوده؛ بنابراین افکار موجب تولید احساسات مثبت نشدند.

    این ما را به حقیقت دیگری می‌ رساند: برای اینکه هیجانات مثبت را احساس کنیم، نیازی نیست افکاری داشته باشیم یا به چیزی فکر کنیم. بخش زیبای این حقیقت این است که نیاز به توجیه کردن ندارد چون می‌توان آن را همین‌ جا و در همین لحظه تجربه کرد. نیازی نیست آن را برای شما اثبات یا استدلال کنم. با آزمایشی که الآن انجام دادیم، آن را مستقیم و بی‌ واسطه تجربه کردید.

    به همین دلیل برای احساس‌کردن هیجانات مثبتی مثل شادمانی و عشق، نیاز نیست به چیزی فکر کنیم یا افکاری به ذهن‌ مان بیایند.

    وضعیت وجودی طبیعی ما وضعیت شادمانی ، عشق، سرمستی، آزادی و شکرگزاری است. شاید باور آن سخت باشد چون اگر این طبیعی است پس چرا همیشه این‌ گونه احساس نمی‌ کنیم؟ در ادامه به این سؤال پاسخ خواهم داد.

    اگر بخواهیم وضعیت طبیعی هر چیزی را ببینیم، یکی از بهترین راه‌ ها این است که به وضعیت آن در حالت نوزادی نگاه کنیم (یعنی قبل از اینکه تحت تأثیر محیط پیرامون خود قرار گیرد و تغییر کند).

    برای مثال بیایید به وضعیت طبیعی یک کودک نگاه کنیم. وضعیت طبیعی و پیش‌ فرض یک کودک چیست؟ (با فرض اینکه کودک دچار عارضۀ روحی یا جسمی نشده باشد) آیا کودکان به‌ صورت طبیعی دچار استرس، اضطراب، ترس و خودآگاهی هستند یا در حالت سرور، شادی و عشق به سر می‌ برند؟

    وضعیت طبیعی وجودی ما شادمانی، عشق و آرامش است؛ بنابراین فکر‌ کردن به هر چیزی فقط ما را از وضعیت طبیعی وجودی‌ مان دور می‌ کند، به همین دلیل وقتی‌که احساس استرس شدید داریم، به‌ شدت فکر می‌ کنیم. شدت یک هیجان منفی، نسبت مستقیم با میزان فکر‌ کردن ما در آن لحظه دارد.


    از سوی دیگر، شدت یک هیجان مثبت، نسبت عکس با میزان فکر‌ کردن ما در آن لحظه دارد. به‌ بیان‌ دیگر، هر چه‌ قدر کمتر فکر کنیم، هیجانات مثبتی که در آن لحظه احساس می‌ کنیم، قوی‌ تر خواهند بود. برای اینکه حقیقت این گفته را دریابید، چند رخداد را به‌ یاد آورید که در آن‌ ها دچار استرس و اضطراب شدید شده بودید. در آن زمان تا چه حد با خودتان فکر می‌ کردید؟
    یک یا دو دقیقه صبر کنید.

    حالا چند موقعیت را به یاد آورید که در آن‌ ها بیشترین شادمانی و لذت را تجربه کردید. در آن زمان چه‌ قدر فکر می‌ کردید؟

    یک تا دو دقیقه صبر کنید تا حقیقت آن‌ چه که دریافتید را واقعاً تجربه و درونی‌ سازی کنید.
    یکی از تشبیهاتی که معلمم برای روشن شدن این مطلب به من آموخت این بود که ذهن ما مانند یک خودرو دارای سرعت‌ سنج است اما به‌ جای سنجش کیلومتر در ساعت، «فکر در دقیقه» را اندازه می‌ گیرد. هر چه‌ قدر فکر بیشتری داشته باشیم، «فکرسنج» ما عدد بالاتری را نشان می‌ دهد و اگر بیش‌ ازحد فکر کنیم، فکرسنج وارد محدوده قرمز رنگ می‌ شود. در این حالت دچار استرس، فرسودگی، ناکامی و خشم می‌ شویم.
    این محتوای تفکر ما نیست که موجب استرس‌ مان می‌ شود بلکه مدت زمان آن است
    میزان تفکر ما رابطه مستقیم با شدت استرس و هیجانات منفی دارد که در هرلحظه تجربه می‌ کنیم. وقتی ناکامی، استرس، اضطراب یا هر نوع هیجان منفی دیگری را تجربه می‌ کنید بدانید که دلیل آن، فکر کردن شماست و شدت آن هیجانات ارتباط مستقیمی با میزان فکر‌ کردن شما دارد.

    بنابراین چیزی که به آن فکر می‌کنیم باعث رنج‌ مان نمی‌شود بلکه خودِ فکر‌ کردن، عامل رنج ماست.

    به‌ طور خلاصه، برای تجربه کردن شادمانی، عشق، خوشبختی و هرگونه هیجان مثبت دیگری، مجبور نیستید که "مثبت فکر کنید" زیرا وضعیت طبیعی وجود ما به‌گونه‌ ای است که
    این هیجانات مثبت را احساس کنیم؛ وقتی شروع به فکر‌کردن در مورد افکار خود می‌ کنیم، دیگر نمی‌ توانیم هیجانات مثبت را به‌ طور طبیعی تجربه کنیم و این منجربه قطع پیوند ما با هوش بی‌ نهایت می‌ گردد. در نتیجه دچار احساس استرس، اضطراب، افسردگی و ترس می‌ شویم.

    موضوع این نیست که به چه چیز فکر می‌ کنیم، موضوع این است که فکر می‌ کنیم. این ریشۀ رنج ماست. شدت هیجانات منفی ارتباط مستقیمی با میزان فکر‌ کردن ما در آن لحظه دارد. هر چه‌ قدر کم‌ تر فکر کنیم، فضای بیشتری برای هیجانات مثبت باز می‌ کنیم تا آن‌ ها
    تا آن‌ها به‌صورت طبیعی به سطح ذهن‌ مان بیایند.

  10. کاربر روبرو از پست مفید طنین باران تشکرکرده است .

    ammin (چهارشنبه 22 مرداد 04)

  11. #8
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 بهمن 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1399-12-20
    نوشته ها
    606
    امتیاز
    16,987
    سطح
    83
    Points: 16,987, Level: 83
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 363
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,107

    تشکرشده 1,128 در 455 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    121
    Array
    تجربه انسان چگونه خلق می‌شود؛ سه اصل بنیادی

    "اگر مردم فقط این را می‌ آموختند که از تجربه کردن نترسند، همین به‌ تنهایی برای تغییر جهان کافی بود"


    در سطح بنیادی، تجربه انسان توسط این سه اصل خلق می‌ شود: ذهن کائناتی، آگاهی کائناتی، فکر کائناتی. این سه اصل با یکدیگر همکاری می‌ کنند تا تجربیات ما را در زندگی شکل دهند و هرکدام که نباشند، ما نمی‌ توانیم هیچ‌ چیزی را تجربه کنیم. این اصول سه‌ گانه برای اولین بار توسط سیدنی بنکس کشف شدند و حالا من با فروتنی آن‌ ها را با شما در میان می‌گذارم.

    درک این سه اصل ما را قادر می‌سازد تا بدانیم که چگونه رنج خویش را تسکین دهیم و درعین‌حال به ما اجازه می‌دهد تا خلاقیت را از سرچشمه اصلی آن انجام دهیم.


    ذهن‌ کائناتی


    ذهن کائناتی همان هوش نهفته در پشت هر موجود زنده است. این همان انرژی و نیرویی است که در همه‌ چیز وجود دارد. به‌ واسطه این هوش است که سیب می‌ داند چطور بر روی شاخه درخت رشد کند، سیارات می‌ دانند چطور در مدار خود باقی بمانند و بدن ما می‌ داند چطور ضربان قلب و تنفس خود را تنظیم کند. مردم نام آن را هوش بی‌ نهایت، میدان کوانتومی، سرچشمه و چیزهای دیگر می‌ گذارند. این همان‌ جایی است که افکار و هر چیز دیگری در جهان هستی از آن سرچشمه می‌ گیرد. تمام محتویات هستی توسط ذهن کائناتی به یکدیگر پیوند داده می‌ شوند. هیچ جدایی و تفکیکی بین هیچ‌ چیز در کائنات وجود ندارد و همه باهم یگانه و یکپارچه‌ اند. اگر به نظر می‌ رسد که بین چیزها جدایی وجود دارد، این فقط یک توهم است که حاصل فکر کردن ماست. وقتی به ذهن کائناتی متصل می‌ شویم، احساس کامیابی، یگانگی با هستی، شادمانی، آرامش، انگیزش ‌و عشق سرشار پیدا می‌ کنیم.

    فقط زمانی که شروع به فکر کردن می‌ کنیم (توهم یا نفس را باور می‌ کنیم)، جریان ذهن کائناتی را مسدود می‌ کنیم و احساس جدا افتادگی، ناکامی، دلسردی، تنهایی، خشم، بیزاری، اندوه، افسردگی و ترس می‌ کنیم.


    آگاهی کائناتی


    آگاهی کائناتی، آگاهی جمعی تمام چیزها است. این همان چیزی است که به ما اجازه می‌ دهد تا از افکار و وجود خویش آگاه شویم. بدون آگاهی کائناتی قادر نبودیم هیچ‌ چیزی را تجربه کنیم و حواس پنج‌ گانه ما بی‌ استفاده می‌ شدند زیرا چیزی وجود نداشت که نسبت به آن آگاهی پیدا کنیم. آگاهی کائناتی به هر چیز وجود می‌ بخشد و آن را برای ما قابل‌ درک می‌ سازد.


    فکر کائناتی


    فکر کائناتی ماده خام کائنات است که ما از طریق آن می‌ توانیم اشکال مادی را خلق کنیم. این همان توانایی ما برای فکر‌ کردن و خلق اشکال مادی با استفاده از انرژی ذهن کائناتی است.

    افکار شامل اطلاعاتی هستند که ما آن‌ ها را به‌ واسطه آگاهی کائناتی درک می‌ کنیم. بدون افکار، چیزی نداشتیم که از آن آگاه شویم. اگر بخواهیم تشبیه کنیم، فکر کائناتی مانند یک دی‌ وی‌ دی است که تمام اطلاعات لازم را در خود دارد تا ما بتوانیم یک فیلم را بر روی تلویزیون نگاه کنیم. تلویزیون و دستگاه پخش دی‌ وی‌ دی، در حکم آگاهی کائناتی هستند که مکانیسمی را فراهم می‌ کنند تا به کمک آن اطلاعات دی‌ وی‌ دی تبدیل به فیلمی شوند که ما آن را تماشا و تجربه کنیم. برق موردنیاز برای روشن شدن تلویزیون و دستگاه پخش دی‌ وی‌ دی، همانند ذهن کائناتی است، از این لحاظ که یک انرژی یا نیروی ناپیدا می‌ باشد که به همه‌ چیز قدرت داده و آن‌ ها را به هم پیوند می‌ دهد. این همان منبعی است که همه‌ چیز به‌ واسطه آن کار و عمل می‌ کند.

    [

  12. #9
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 بهمن 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1399-12-20
    نوشته ها
    606
    امتیاز
    16,987
    سطح
    83
    Points: 16,987, Level: 83
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 363
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,107

    تشکرشده 1,128 در 455 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    121
    Array
    اگر فکر کردن دلیل اصلی رنج ماست، چطور باید آن را متوقف کنیم؟

    "یک ذهن شلوغ، جایی برای یک قلب آرام باقی نمی‌ گذارد."


    بهشت و جهنم: یک حکایت ذن

    روزی سامورایی خشن و قوی‌ هیکلی نزد یک استاد ذن که در مدیتیشن عمیق به سر می‌ برد رفت. سامورایی با بی‌ صبری و گستاخی، صدای خشن خود را بلند کرد و فریاد زد " بهشت و جهنم را برایم تعریف کن."

    استاد ذن چشمانش را باز کرد، به‌ صورت سامورایی نگاه کرد و با لحنی تحقیر آمیز گفت "چرا باید به موجود فرومایه و نفرت‌ انگیز و نا امیدی مثل تو پاسخ دهم؟ آیا فکر می‌ کنی به کرمی مثل تو باید چیزی بگویم؟ نمی‌ توانم تو را تحمل کنم. از جلوی چشمم دور شو. من وقتی برای سؤالات احمقانه ندارم." سامورایی نمی‌توانست این توهین‌ ها را تحمل کند. او که کاملاً دستخوش خشم شده بود، شمشیرش را کشید تا سر استاد را از تنش جدا کند.

    استاد ذن مستقیم به چشـمان سامورایی نگاه کرد و به نرمـی گفت "این جهنم است."
    سامورایی میخکوب شد. او فوراً متوجه شد که در چنگال خشم گرفتار شده است. ذهنش جهنم را برای او خلق کرده بود؛ فردی لبریز از کینه، بیزاری، خشم و حالت تدافعی. او درک کرد که به حدی در عذاب خود فرو رفته بود که آماده بود تا انسانی را بکشد.

    چشمان سامورایی پر از اشک شد. شمشیرش را انداخت، کف دستانش را روی‌ هم گذاشت و به‌ خاطر کسب این بینش قدردانی کرد.

    استاد ذن به‌آرامی تشکر کرد و با لبخندی گفت "و این بهشت است."

    نمی‌ توان فکر‌ کردن را به‌ طور کامل متوقف کرد اما می‌ توانیم زمان آن را هر روز کمی کاهش دهیم تا به‌ تدریج کم‌ تر شود. در نهایت به نقطه‌ ای خواهیم رسید که دیگر بیشترین زمان روز را در دام فکر‌ کردن‌ های بی‌ پایان نخواهیم گذراند و در بیشتر مواقع در یک وضعیت نشاط‌ انگیز به‌ سر خواهیم برد.

    وقتی می‌ گویم که باید فکر کردن را متوقف کنیم، بسیاری از مردم تصور می‌ کنند که باید هر نوع از افکار را به‌ کلی کنار بگذارند. ما سعی نداریم چنین کاری انجام دهیم. پیش‌ از این تفاوت میان افکار و فکر‌ کردن را به‌ خوبی درک کردید. هدف ما این است که به افکار اجازه دهیم تا بر ما وارد شوند و در وجودمان جاری گردند و در همین حال، فکر‌کردن به آن افکارِ پدیده آمده را به حداقل برسانیم.

    جالب‌ ترین و متناقض‌ ترین موضوع در مورد فکر‌ کردن این است که تنها کاری که باید برای به‌ حداقل رساندن آن انجام دهید، آگاه شدن نسبت به آن است. اگر آگاه شویم که در حال فکر کردنیم و درک کنیم که این ریشه اصلی تمام رنج‌ های ماست، خوددبه‌ خود به ماهیت فکر‌ کردن پی خواهیم برد و وابستگی‌ مان با آن قطع خواهد شد. این باعث می‌ شود که چنین تفکراتی را کنار بگذاریم و بگذریم. رسیدن به این نقطه تقریباً نیاز به هیچ زحمتی ندارد و فقط با حضور مطلق در زمان حال، میسر خواهد شد.

    در اینجا تشبیهی از یکی از اساتیدم را بیان می‌کنم که این مفهوم را به‌خوبی روشن می‌کند:

    تصور کنید که یک کاسه آب کدر، کثیف و گل‌ آلود را به شما بدهم. اگر از شما بخواهم که این آب را تمیز کنید، چگونه این کار را انجام خواهید داد؟
    پانزده ثانیه صبر کنید و ببینید که چه پاسخ‌ هایی به ذهن‌ تان می‌ آیند.
    بیشتر مردم پاسخ‌ هایی از قبیل فیلتر کردن آب یا حتی جوشاندن آن می‌ دهند. آن‌ چه آن‌ ها درک نمی‌ کنند این است که اگر کاسه آب را برای
    مدتی ساکن بگذاریم، آلودگی‌ ها ته‌ نشین می‌ شوند و آب خود به‌ خود زلال می‌ شود.

    ذهن ما نیز این‌ گونه کار می‌ کند. اگر اجازه دهیم که تفکرات‌ مان اندکی آرام‌ گیرند و سعی نکنیم آن‌ ها را "فیلتر" کنیم یا "بجوشانیم"، پس از مدتی آن‌ ها خود به‌ خود رسوب می‌ کنند و ما از فکر‌ کردن رها می‌ شویم. وضعیت طبیعی آب، زلال بودن است و وضعیت طبیعی ذهن ما نیز، اگر خودمان خرابش نکنیم، شفاف بودن است.

    اگر زندگی به‌ نظرتان مبهم، نابسامان و پر استرس می‌ رسد و نمی‌ دانید قدم بعدی چیست؟ حالا متوجه شده‌ اید که تنها دلیلش این است که فکر‌کردن خودتان باعث به‌ هم خوردن ، آلودگی و تیره شدن فضای ذهن‌ تان شده و بنابراین نمی‌ توانید قدم بعدی را ببینید.

    این وضعیت، مثل یک زنگ خطر به شما اعلام می‌ کند که بیش‌ از حد فکر می‌ کنید. وقتی به این حقیقت آگاه شویم که فقط چیزی را می‌ توانیم احساس کنیم که به آن فکر کنیم و فکر‌ کردن ریشه تمام رنج‌ های ماست، به حقیقت فکر‌ کردن پی خواهیم برد و سپس فضایی به آن می‌ دهیم تا آرام شود و کم‌ کم دوباره ذهن شفافی پیدا خواهیم کرد.

    همچنین می‌ توان فکر‌ کردن را به یک باتلاق شنی تشبیه کرد. هر چه بیشتر با فکر‌کردن خود بجنگیم، دامنه هیجانات منفی و شدت آن‌ ها بیشتر می‌ شود. به همین صورت اگر در باتلاق شن گیر کنیم راه خروج از آن جنگیدن نیست. اگر وحشت کنیم و دیوانه‌ وار با آن بجنگیم، اوضاع فقط بدتر می‌ شود و شن با شدت و سرعت بیشتری ما را می‌ بلعد. تنها راه خروج از آن، دست کشیدن از تقلا و اجازه دادن به وضعیت شناور طبیعی بدن است تا کنترل را به‌ دست گیرد و ما را به‌ آسانی به سطح شن بیاورد. به همین صورت، تنها راه شکستن زنجیره فکر‌ کردن این است که آن را به حال خود رها کنیم و با اعتماد به خرد طبیعی درونی خود، به آن اجازه دهیم تا ما را هدایت کرده و به سمت شفافیت و آرامشی که همیشه از آن برخوردار است، بازگرداند.

    اگر خود را مدام در نوسان میان فکر‌ کردن و فکر نکردن می‌ یابید، بدانید که این وضعیت کاملاً طبیعی و نرمال است و هیچ راهی برای آن‌که هر روز و هر ساعت را بدون فکر‌ کردن سپری کنیم وجود ندارد و اگر این را به‌ عنوان هدف خود در نظر بگیریم، فقط خود را آزار می‌ دهیم چون مرتباً مجبور می‌ شویم که به فکر‌ کردن بازگردیم.


    انسان موجودی معنوی و بی‌ نهایت است که تجربه یک زندگی جسمانی و کوتاه‌ مدت به او ارزانی شده است. از همین روی، ما به معنای واقعی کلمه یک دروازۀ زنده ما بین انسانیت و الوهیت هستیم بنابراین همیشه بین دو وضعیت اضطراب/استرس و شادمانی/آرامش در نوسانیم. ما نمی‌ توانیم نوسان بین فکر‌ کردن و فکر نکردن را کنترل یا متوقف کنیم اما می‌ توانیم زمان فکر‌ کردن را به حداقل برسانیم و لحظات بیشتری را برای احساس سرور، آرامش، شور و عشق خلق کنیم.

    به‌ دلیل عدم توانایی در کنترل فکر‌ کردن، شاید به‌ نظر برسد که دچار نفرین یک سرنوشت تغییر ناپذیر شده‌ ایم اما نباید نگران چنین چیزی باشیم زیرا همیشه می‌ توانیم به وضعیت عدم تفکر بازگردیم. این فقط بخشی از تجربه زیبای ما به‌ عنوان یک انسان است.

    آن‌ چه به ما آرامش واقعی می‌ دهد این است که بدانیم در پس تمام این فکر‌ کردن‌ های هر روزه، همیشه این وضعیت آرامش، عشق و کامیابیِ ناب به انتظارمان نشسته و می‌ توانیم در هر لحظه‌ ای که اراده کنیم آن را بازگردانیم. آن وضعیت زیبایی که همیشه خواهانش هستیم، گم نشده بلکه فقط فراموش شده؛ اما فراموش شدن آن به معنای نبودنش نیست. وقتی شب فرا می‌ رسد، خورشید همچنان وجود دارد. اگر هر شب تصور کنیم که خورشید ممکن است هرگز بازنگردد، زندگی‌ مان سرشار از افکار پر از ترس و اضطراب‌ خواهد شد. همین موضوع در مورد وضعیت وجودی ما نیز صادق است.

    شاید فقط یک لحظه کافی باشد تا به یاد آوریم که این منبع شفافیت، عشق، سرور، آرامش و کامیابی، همیشه با ما بوده و خواهد بود. گاهی آن را فراموش می‌کنیم اما اگر به یادآوریم که وقتی هیجانات منفی را تجربه می‌کنیم، درواقع گرفتار فکر‌کردن خودمان شده‌ایم، به‌آسانی خواهیم توانست که به وضعیت زیبای طبیعی خود بازگردیم. فقط کافی است که به یاد آوریم و بدانیم که این چیزی نیست به‌غیر از تفکر خودمان و با آگاهی از این‌که خورشید دوباره طلوع خواهد کرد، به آرامش خواهیم رسید.
    رسیدن به این درک، به ما کمک می‌ کند تا شب‌ را برای حضورش و نقشی که در کائنات دارد ستایش کنیم. از اینجا می‌ فهمیم که تاریکی نیز بخشی از تجربه انسانی ماست و باید زیبایی آن را مثل زیبایی خورشید گرامی بداریم.


    چگونه بدون فکر کردن می‌توانیم در این دنیا رشد کنیم؟

    " اضطراب یعنی افکار بدون کنترل . شناوری یعنی کنترل بدون افکار "

    سؤالی می‌ پرسم تا بینشی در مورد سؤال مطرح‌ شده در عنوان این بخش پیدا کنید:

    وقتی در حال انجام بهترین کار خود هستید و کاملاً شیفته و مجذوب کار خود در آن لحظه شده‌ اید، چه افکاری به سرتان می‌ آیند؟

    پانزده ثانیه صبر کنید تا پاسخی به ذهن‌ تان خطور کند.

    اگر هنوز بینش یا الهامی از پاسخ خود دریافت نکرده‌ اید، سؤال دیگری می‌ پرسم که شاید شما را مستقیماً به اصل مطلب ببرد:
    اگر کاملاً در کاری که عاشقش هستید غرق شده باشید، به‌ طوری‌که تمام حس خود از زمان و مکان را از دست بدهید (وضعیتی که به آن شناوری کامل نیز گفته می‌شود)، چه افکاری در آن لحظه در ذهن‌ تان جریان می‌ یابند؟

    در اینجا مکث کنید و منتظر باشید تا پاسخ به ذهن‌ تان بیاید (سی تا شصت ثانیه صبر کنید تا بینشی کسب کنید).

    وقتی در حال انجام بهترین کار خود هستید و در وضعیت شناوری کامل به‌ سر می‌ برید، هیچ
    جدایی و فاصله‌ ای بین شما و کاری که در حال انجامش هستید وجود ندارد و در این حالت هیچ افکاری در سرتان وجود ندارند. اگر هم افکاری داشته باشید، فقط از ذهن‌ تان عبور می‌ کنند و رد می‌ شوند، بدون این‌که در موردشان فکر کنید.

    به‌ بیان‌ دیگر، وضعیت اوج عملکرد انسان وضعیتی است که در آن فکر نکند. شاید عجیب به‌ نظر برسد، اما ما بهترین عملکرد و کار خود را زمانی نشان می‌ دهیم که به چیزی فکر نمی‌ کنیم و شما همین حالا این را با تجربه خود اثبات کردید.

    مثال دیگری می‌ زنم که حقیقت این موضوع را روشن می‌ کند. وقتی ورزشکاران حرفه‌ ای یا حتی المپیک باهم رقابت می‌ کنند، آیا فکر می‌ کنید کوچک‌ ترین حرکت خود را مورد تحلیل و تفکر قرار می‌ دهند؟ به نظر شما چه افکاری در حین مسابقه در ذهن آن‌ ها جریان دارند یا به چه چیزهایی فکر می‌ کنند؟ ورزشکارانی که بهترین عملکرد را دارند، اوج عملکرد خود را "محدوده" می‌ نامند. این "محدوده" همان وضعیت شناوری یا وضعیت عدم تفکر است.

    در فرهنگ ژاپن، واژه زیبایی برای توصیف این پدیده وجود دارد: موشین.


    نشریه شوتوکان تایمز موشین را این‌گونه تعریف می‌ کند:

    "موشین زمانی حاصل می‌ شود که ذهن از افکار تصادفی، خشم، ترس و به‌ ویژه نفس رها شود. موشین در مبارزات ورزشی و دیگر جنبه‌ های زندگی به‌ کار می‌ رود. وقتی مبارزه‌ گر در یک مبارزه به وضعیت موشین می‌ رسد، افکار آشفته و پریشان از بین می‌ روند و او می‌ تواند آزادانه و بدون مکث، کنش و واکنش داشته باشد. در چنین حالتی او می‌ تواند بر اساس تمام آموخته‌ ها و تمریناتی که کاراته‌ کا را به آن نقطه رسانده، واکنش نشان دهد. از این‌ رو، حرکت بعدی کاراته‌ کا را فکرش تعیین نمی‌کند بلکه واکنش آموخته‌ شده، غریزی و ناخودآگاه او تعیین می‌ کند."

    بعد از تمرین، فکر‌ کردن منجر به افت عملکرد ورزشکاران می‌ شود. این موضوع در مورد هر شخص دیگری نیز صادق است. وقتی شروع به فکر‌ کردن و تحلیل بیش‌ازحد می‌ کنیم، دچار تعلل، تردید، بی‌ میلی، احساس نااچ امنی و ترس می‌ شویم. وقتی وارد وضعیت عدم تفکر می‌ شویم، در بهترین عملکرد خود قرار می‌ گیریم و بالاترین توان بالقوه را از خود بروز می‌ دهیم. بدون فکر‌ کردن، از محدودیت‌ های نفس خود رها می‌ شویم و می‌ توانیم شگفت‌ انگیزترین چیزها را در جهان خلق کنیم. از شما نمی‌ خواهم که این باور را در پیش بگیرید اما آن را امتحان
    و تجربه کنید تا بینش لازم برای انجام آن به شیوه و سبک مخصوص به خودتان را پیدا کنید

  13. #10
    عضو کوشا آغازکننده

    آخرین بازدید
    چهارشنبه 15 بهمن 04 [ 11:02]
    تاریخ عضویت
    1399-12-20
    نوشته ها
    606
    امتیاز
    16,987
    سطح
    83
    Points: 16,987, Level: 83
    Level completed: 28%, Points required for next Level: 363
    Overall activity: 17.0%
    دستاوردها:
    10000 Experience PointsVeteran
    تشکرها
    1,107

    تشکرشده 1,128 در 455 پست

    حالت من
    Mehrabon
    Rep Power
    121
    Array
    چگونه از درک شهودی خود پیروی کنیم؟


    کاری که فکر‌کردن انجام می‌ دهد این است که این پیوند با الوهیت را قطع کرده و موجب استرس، ناکامی، خشم، بیزاری، افسردگی و هیجانات منفی دیگری می‌ شود که در زندگی روزمره خود احساس می‌کنیم.

    از این پس برای ساده شدن مطلب، از اصطلاح عدم تفکر به‌ جای واژه شناوری استفاده می‌کنم اما این دو در واقع یکی هستند. وضعیت عدم تفکر همچنین به معنای پیوند مستقیم باهوش بی‌ نهایت است.
    بسیاری معتقدند که وضعیت عدم تفکر یا شناوری زمانی حاصل می‌ شود که فعالیت خاص مورد علاقه خود را انجام دهیم و این تنها زمانی است که می‌ توانیم در وضعیت شناوری قرار گیریم. این کاملاً دور از حقیقت است. ما در هر زمانی می‌ توانیم در وضعیت عدم تفکر قرار گیریم اما مشروط به اینکه در زمان حال باشیم. واقعیت را فقط می‌ توانیم در لحظه حال ببینیم و وقتی شروع به فکر‌ کردن می‌ کنیم، یعنی یا در گذشته زندگی می‌کنیم یا در آینده (که هیچ‌ کدام وجود ندارند). فقط در لحظه اکنون است که می‌ توان حقیقت را پیدا کرد. به همین دلیل است که تمام اساتید و رهبران معنوی همیشه به آموزش مدیتیشن، دعا و زیستن در لحظه اکنون مشغولند. حقیقت، هستی، آزادی، صلح، شادمانی، عشق، خداوند (همه این‌ ها هم‌ معنی هستند) را فقط در زمان حال می‌ توان یافت و تجربه کرد.

    وقتی از درک شهودی یا غریزه خود پیروی می‌ کنید، یعنی به خود اعتماد کرده‌ اید و ایمان دارید که همیشه از خرد درونیِ لازم برای عبور از موانع زندگی برخوردارید. این همان وضعیت عدم تفکر یا شناوری است. بیایید بررسی کنیم که این مفهوم را چگونه باید در زندگی روزمره خود به کار بگیریم. پیروی از درک شهودی و خرد درونی به چه صورت است و چگونه می‌ توانیم انجامش دهیم؟

    وقتی از درک شهودی خود پیروی می‌کنید، به چیزی والاتر از خودتان متوسل شده‌ اید. این یعنی در وضعیت عدم تفکر (شناوری) و در پیوند مستقیم با خداوند قرار گرفته‌ اید. در این وضعیت همیشه آن‌ چه به انجامش نیاز دارید را بدون فکر‌ کردن خواهید فهمید و توسط هوش بی‌ نهایت هدایت خواهید شد. وقتی به این محدوده پا می‌گذاریم انگار نیاز به انجام هیچ کاری نداریم زیرا از فردیت خویش جدا شده و با هستی یگانه می‌ شویم. در این وضعیت، معجزاتی مثل موفقیت‌ های شغلی غیر منتظره، آشنایی با آدم‌ های مناسب در زمان و مکان درست، رسیدن پول دقیقاً در زمانی که به آن نیاز داریم و پیدا شدن روابطی که در جستجوی‌ شان بودیم برای ما رخ می‌دهند و زندگی در کل شبیه یک معجزه می‌شود.

    مشکلات از جایی شروع می‌ شوند که فکر می‌کنیم از خدا بیشتر می‌ دانیم.خبر خوب این است که لازم نیست بیش از او بدانیم و حتی مجبور نیستیم فکر کنیم. فقط کافی است که به درک شهودی خود اعتماد کنیم و ایمان داشته باشیم که خرد درونی ما بهترین راه ممکن را نشان خواهد داد. وقتی از موفق‌ ترین، پر نعمت‌ ترین و شادترین افراد می‌ پرسید که چطور به این جایگاه رسیده‌ اند، آن‌ها موفقیت خود را به یک قدرت بالاتر نسبت می‌ دهند. چنین افرادی به چیزی بزرگ‌ تر از خویشتن اعتماد کرده‌ اند و بنابراین موفقیت خود را به آن نسبت می‌ دهند و نه به اراده مطلق خود و یا یک نیروی فاقد شعور.

    چیزهای زیادی در زندگی وجود دارند که کاملاً خارج از کنترل ما می‌ باشند و یا فقط بخش بسیار کوچکی از آن‌ ها را می‌ توانیم کنترل کنیم. نمی‌ خواهم بگویم که چون نمی‌ توانیم زندگی خود را کنترل کنیم، باید نا امید شویم و همه‌ چیز را رها کنیم، بلکه دقیقاً برعکس. وقتی درک ‌کنیم که نیازی نیست همه‌ چیز را کنترل کنیم یا رویدادها را با زور سر راه خود قرار دهیم، از رنج و درد و ناکامی رها خواهیم شد و به وضعیت عدم تفکر وارد خواهیم شد که در آن همه‌ چیز نه "بر سر" ما بلکه "به‌ خاطر" ما اتفاق می‌ افتد. در این حالت مشاهده می‌کنیم که همه‌ چیز به‌ شکل عالی و بی‌ نقص در کنار هم چیده شده بود تا ما
    دقیقاً همان فردی شویم که امروز هستیم و اگر جای چیزی عوض می‌ شد، ما امروز در جای دیگری بودیم و اگر میلیون‌ ها رویداد و شرایط کوچک به شکل معجزه‌ آسایی مثل یک ارکستر در کنار هم قرار نگرفته بودند، ما در جایی که اکنون در آن هستیم، نبودیم. برنامه‌ ریزی برای رسیدن به چنین نقطه‌ ای، غیر ممکن و بیهوده است اما ما همچنان اینجاییم. این معجزه زندگی است.

    البته در مورد کنترل نکردن چیزها در زندگی باید یک هشدار بدهم. این درست است که نمی‌ توانیم همه‌ چیز را در زندگی کنترل کنیم اما می‌ توانیم فکر‌ کردن یا نکردن خود (که ریشه اصلی تمام مشکلات و هیجانات منفی ماست) را کنترل کنیم. می‌ توانیم هرگاه که اراده کنیم، تصمیم بگیریم که تجربه خود از زندگی و احساسی که در هر لحظه داریم را تغییر دهیم. این‌ گونه می‌توانیم با رها کردن فکر کردن، انتخاب کنیم که خوشحال باشیم. آیا در نهایت این همان چیزی نیست که بیشترین اهمیت را دارد؟ مهم نیست که چه داریم، مهم این است که در درون خود چه احساسی داریم و این معیار درست سنجش موفقیت، شادی و کامیابی است.

    نکته‌ ای که می‌ خواهم به آن اشاره کنم این است که ما می‌ توانیم چیزی که خواهانش هستیم را تعیین کنیم اما شیوه و چگونگی رسیدن به آن را نمی‌ توانیم و نباید تعیین کنیم. برای مثال، اگر از موهبت قدرت تخیل (دسترسی به هوش بی‌ نهایت) برخوردار باشیم یعنی می‌ توانیم برای هر آن‌ چه در زندگی می‌ خواهیم، ایده‌ ای ارائه کنیم. این یک نعمت بزرگ است اما مشکل از جایی آغاز می‌ شود که فکر می‌ کنیم باید در مورد چگونگی رخ دادن آن نیز ایده و راه‌ کار ارائه کنیم. از این نقطه است که بیشتر مردم رو به استفاده از زورِ بدون شعور می‌ آورند تا آن خواسته را به هر قیمتی که شده به زندگی خود بیاور‌ند و هر روز برای آن متحمل رنج و سختی می‌ شوند. به همین دلیل است که بیشتر مردم بر این باورند که برای رسیدن به خواسته خود باید به‌ سختی کار کنند و زجر بکشند. این درست نیست. اگر تصور کنیم که "چگونگی" رسیدن به خواسته خود را باید خودمان تعیین کنیم، دچار رنج و سختی خواهیم شد.

    کار ما فقط این است که خواسته خود را مشخص کنیم اما کاری به چگونگی و روش ‌رسیدن به آن نداشته باشیم؛ این کار کائنات است. بی‌ نهایت روش برای فراهم شدن خواسته ما وجود دارد اما مغز کوچک و محدود ما نمی‌ تواند بهترین روش را پیدا کند و هر تلاشی در این زمینه بیهوده است. رنج ما زمانی آغاز می‌ شود که خودمان می‌خواهیم این کار را انجام دهیم؛ اما واقعیت این است که مجبور به چنین کاری نیستیم. در اینجا باید به درک شهودی و خرد درونی خود تکیه کنیم تا به نشان دهند که برای متجلی کردن خواسته خود دقیقاً چه باید بکنیم. نیازی نیست همه‌ چیز را از قبل حساب‌ و کتاب کنیم. وظیفه ما این است که خواسته خود را در ذهن داشته باشیم و به وضعیت عدم تفکر برسیم. این ما را قادر می‌ سازد تا به هوش بی‌ نهایت دسترسی پیدا کنیم تا پاسخ‌ ها دقیقاً در زمانی که به این نیاز داریم بر ما آشکار شوند.

    جاده پیش رو فقط زمانی آشکار می‌شود که شروع به راه رفتن کنیم. هرگز زمانی نخواهد رسید که تمام مسیر مشخص شود و ما آن را از پیش ببینیم. اگر این‌ چنین بود، ایمان معنای خود را کاملاً از دست می‌ داد. ایمان و اعتماد به مسیر پیش رو، مهم‌ ترین موضوع در هنگام متجلی کردن خواسته‌ ها است.

    درک شهودی و خرد درونی همیشه در حال صحبت با ما هستند. آیا آن صدای کوچک درونی که همیشه می‌ داند چه باید بکنید را می‌ شناسید؟ شاید این صدا بگوید شغل خود را ترک کنید، کسی که به شما بدی کرده را ببخشید، با کسی قرار بگذارید، یا با کسی دوباره ارتباط برقرار کنید. این همان احساس درونی است که به شما می‌ گوید چه باید بکنید. آیا تا به‌ حال از انجام ندادن کاری که این احساس به شما گفته، پیشمان شده‌ اید؟ آیا تا کنون این احساس را داشته‌ اید که باید کاری را انجام دهید اما دلیل منطقی برای آن پیدا نکرده باشید، با این‌ حال آن را انجام داده و بعد از آن اتفاقات شگفت‌ انگیزی رخ داده باشند؟ این همان درک شهودی یا غریزه شماست.

    درک شهودی در قالب افکار بر ما جاری می‌ شود اما به یاد داشته باشید که تفاوت فاحشی میان افکار و فکر‌کردن وجود دارد. افکار از ماهیت الهی برخوردارند و گویی از ناکجا بر ذهن شما جاری می‌ شوند؛ اما فکر‌ کردن یک عمل عامدانه و پر زحمت است که ما خود آن را خلق می‌ کنیم و همراه با احساس سنگینی و هیجانات منفی است. افکار الهی که از هوش بی‌ نهایت سرچشمه می‌گیرند، در شما احساس دانایی پدید می‌ آورند. این احساس دربردارنده حقیقت است و در اعماق قلب خود می‌ دانید که درست است. درک شهودی تقریباً هرگز منطقی و عقلانی به‌ نظر نمی‌ رسد اما این دقیقاً همان چیزی است که می‌ خواهیم چون دوست نداریم که قابل پیش‌ بینی باشد. اگر قابل پیش‌ بینی بود، دیگر معجزه‌ آسا نبود و دربردارنده امکان‌ های بی‌ پایان کائنات که همگی در ذات خود غافلگیر کننده و خود جوش هستند، نبود.


    درک شهودی تقریباً همیشه برخلاف ذهن منطقی عمل می‌ کند بنابراین برای آن آماده باشید؛ گاهی در گوش شما نجوا می‌ کند که باید با یک غریبه شروع به صحبت کنید و یا بی‌ مقدمه به یک دوست زنگ بزنید و بعد متوجه می‌ شوید که او در شرایط سختی بوده و شدیداً به کمک کسی نیاز داشته. درک شهودی به شما می‌گوید که موهبت الهی خود را به زندگی خویش راه دهید و حقیقت آن‌ چه می‌ دانید را فریاد کنید. این ادراک، شما را بر آن می‌ دارد تا به‌ جای اینکه به دیگران اجازه دهید خواسته شما را تعیین کنند، خودتان آن‌ چه واقعاً می‌ خواهید را دنبال کنید.

    پس اگر درک شهودی همیشه می‌ داند که چه کند و چگونه فراوانی را برای ما خلق می‌کند، چرا افراد بیشتری به آن گوش نمی‌ کنند؟ دلیلش ترس است. گوش دادن به درک شهودی می‌ تواند ترسناک و دلهره‌ آور باشد. به این دلیل که درک شهودی ما در فضای ناشناخته‌ ها زیست می‌ کند. به‌ بیان‌ دیگر، درک شهودی یک پدیده معنوی است و زمینه امکان‌ های بی‌ پایان که ماهیتاً بستری ناشناخته است فعالیت دارد. ما به‌ عنوان انسان همیشه از ناشناخته‌ ها می‌ ترسیم زیرا نمی‌ توانیم آینده را پیش‌ بینی کنیم.

    فقط زمانی می‌ توانیم امکان‌ های نامحدودی که زندگی در اختیار ما قرار می‌ دهد را تجربه کنیم که قدم در راه ناشناخته‌ ها بگذاریم. وقتی به درک شهودی خود اعتماد می‌ کنیم، معجزات و اتفاقاتی جادویی برای‌ مان رخ می‌ دهند. به معنای واقعی کلمه پا به محدوده‌ ای می‌گذاریم که در آن ‌همه‌ چیز امکان‌ پذیر است. به همین دلیل فقط نیاز به دانستن "چیستی" خواسته خود داریم و نه "چگونگی" رسیدن به آن.


    تنها راه ورود به این فضای معجزات، عبور از مسیر عدم تفکر است. اگر شروع به فکر کردن کنید، فوراً از این فضا بیرون می‌ افتید و وارد فضای اضطراب، نگرانی و رنج می‌ شوید. ما با فکر‌ کردن سعی می‌ کنیم آینده را بر اساس گذشته پیش‌ بینی کنیم. به همین دلیل است که بیشتر مردم دوباره دچار همان چیزی می‌ شوند که در گذشته بر آن‌ ها رفته است. آن‌ ها در تلاشی بیهوده، سعی می‌ کنند از ذهن محدود خود برای خلق چیزی که هرگز قبلاً تجربه نکرده‌ اند استفاده کنند اما نمی‌ دانند که این کار با فکر‌ کردن و تکیه بر گذشته میسر نمی‌ شود بلکه با ورود به وضعیت عدم تفکر و گوش کردن به درک شهودی، می‌ توانند وارد دنیای ناشناخته‌ ها شوند. ما این توانایی را داریم که در محدوده امکان‌ های بی‌ پایان، چیزی را خلق کنیم که قبلاً تجربه نکرده‌ باشیم اما تنها راه انجام دادن آن، رفتن به‌ جایی است که قبلاً در آن حضور نداشتیم که همانا وادی ناشناخته‌ هاست.

    به‌ طور خلاصه، درک شهودی شما همیشه می‌ داند که در زمان حال نیاز به انجام چه‌ کاری دارید اما تنها راه دسترسی به این دانش، ورود به وضعیت عدم تفکر است. با ورود به این وضعیت، ذهن شما دچار وحشت خواهد شد زیرا قدم در فضای امکان‌های بی‌ پایان (ناشناخته‌ ها) گذاشته‌ اید اما اگر به یاد بیاورید این فقط فکر‌ کردن شماست که باعث احساس ترس‌ تان می‌ شود، فوراً تفکر آمیخته با ترس ناپدید می‌ شود و شجاعت لازم برای عمل بر اساس درک شهودی، خود‌ به‌ خود ایجاد می‌ شود. در چنین لحظه‌ ای است که باید به خرد درونی خویش ایمان داشته باشید تا راهنمای شما در راه زندگی باشد، حتی وقتی‌ که نمی‌دانید چه اتفاقاتی در پیش رو دارید. این یک ماجراجویی لذت‌ بخش است. اگر هنوز به خواسته خود در زندگی نرسیده‌ اید، راه ناشناخته‌ ها تنها راه متجلی شدن آن است. برای به‌ دست آوردن آن‌ چه که ندارید، باید کاری انجام دهید که تا کنون انجام نداده‌ اید. وقتی عملکرد شما با استفاده از درک شهودی باشد، دیگر مدام احساس ترس نخواهید کرد. ترس فقط زمانی حکم‌ فرما می‌ شود که تفکر شما حول‌ و حوش ترس بچرخد. به‌ محض آنکه وجود ترس را تصدیق کنید و درک کنید که فقط فکر‌ کردن خودتان موجب ایجاد آن احساسات منفی شده، پرده‌ های توهم فرو می‌ افتند و دوباره به وضعیت آرامش، شادمانی و عشق ناب بازخواهید گشت. این همان فضایی است که می‌ خواهید در آن باقی بمانید و همین فضا به شما اجازه خلق احساسات مثبتی را می‌ دهد که پیش‌ نیاز متجلی شدن خواسته‌ های شما هستند.


 
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)
Powered by vBulletin® Version 4.2.5
Copyright © 1404 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
طراحی ، تبدبل ، پشتیبانی شده توسط انجمنهای تخصصی و آموزشی ویبولتین فارسی
تاریخ این انجمن توسط مصطفی نکویی شمسی شده است.
Forum Modifications By Marco Mamdouh
اکنون ساعت 18:32 برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4 می باشد.