سلام دوستان، امیدوارم حال همتون خوب باشه.
یکی از دوست های من هست که بنابه دلایلی ارتباط کاری و غیرکاری گسترده ای با هم داریم، یعنی زمان نسبتا زیادی رو با هم هستیم. قبل از هرچیز، یک رابطه صمیمانه و عاطفی و قدیمی هم داریم. طوریکه من شک ندارم که براش مهم هستم، دوستم داره، و حقیقتا "دوست" منه، اما...
اما یه اخلاقی داره که منو اذیت می کنه. و اون اینکه هر حرفی که می زنم (منظور حرفهای عادی هست) ردش می کنه.
انگار یک چیزی توی مغزشه که هرجمله ای که می شنوه، شروع می کنه به تحلیل دقیقش، و بعد مثل یه وکیل یا دادستان، یه ایرادی ازش درمیاره و بهت می گه. در حالیکه در اغلب اون موارد اصلا دلیلی نداره جوابی داده بشه.
من بهش گفتم که این کار منو اذیت می کنه، اولین بار که کلی ناراحت شد و گفت که با همه همینطوره. دفعات بعدی هم از کنار حرفم گذشت و جدی نگرفت. انگار یه جوری برای خودش حلش کرده که من توهم زدم! و مشکلی در رفتار اون نیست.
اینو درست می گه که با همه همینطوره. کلا این اخلاقشه، اخلاق مادرش هم هست.
اما من چیکار کنم؟
مغز من هم بی خیال نیست، نمی تونم بی توجه باشم. از اینکار کلافه می شم. دوست ندارم هر حرف ساده و گذرایی که می زنم، یکی دربیاد بگه به این علت نادرسته، یا علتش فلان چیزه، یا فلان بعد این قضیه رو ندیدی.
راه حلی دارید؟![]()







من یادمه حتی ممکن بود طرفم یه چیزی بگه که من درتمام طول زندگیم تا به اون لحظه باهاش موافق بودم ولی وقتی از طرف یکی دیگه مطرح میشد یهو شروع میکردم نقض کردن اون حرف و انگار یه جورایی با خودم بحث میکردم . دلیلشم این بود کلا بحث کردن برام لذت بخش بود ، البته پافشاری نداشتم روی حرفام چون اصلا اهمیت زیادی واسم نداشت و صرفا داشتم مکالمه رو پیش میبردم پس خیلی واسم مهم نبود که حالا حرفم به کرسی میشینه یا نه . مثلا یادمه یه بار اوایل عقدم شوهرم بهم گفت اگه یه مرد نتونه زنشو مدیریت کنه بعدش دیگه زنشم اون اعتماد و عشق رو بهش نداره !! من در تمام طول عمرم با این حرف موافق بودم و همیشه ام دوس داشتم شوهرم یه کوچولو بتونه کنترلم کنه ( البته قربون خدا برم تو این مورد یکم زیادی جدی گرفت خواستمو
) ولی نمیدونم چرا وقتی این حرفو شوهرم گفت شروع کردم که مگ الان صدسال پیشه ؟ این حرفا قدیمین و اصلا هم اینطور نیست و مرد فلان و زن بهمان و ... انقدر گفتم که اخرش بحثمون شد
واس همین میگم اصلا هدفی پشت این حرفا نیست چون من درتمام اون لحظه ها حتی خوشحالم بودم که همسرم این موضوعو قبول داره و هیچ وقت خطر زندگی با یه مرد زن ذلیل منو تهدید نمیکنه
توی اون جمع من از همه کمتر این رفتارو داشتم و اونا دیگه خیلی وضعشون بد بود ! یه مثال براتون میزنم که عینا خود اتفاق رو میگم :

علاقه مندی ها (Bookmarks)