سلام دوستان . من 29 سالمه و شاغلم و خارج از ایران زندگی میکنم.
من حس می کنم توی روابط اجتماعی اونقدر که باید خوب نیستم(از محیط کار اصلا حرف نمی زنم اونجا روابطم نرماله). در واقع دوست دارم یه عالمه دوست و آشنا داشته باشم و آدم محبوبی باشم اما اینطوری نیست . ارتباطم با خیلی ها مثلا دوستان دوران دانشگاه قطع شده در حالیکه خیلی ها رو می بینم که همچنان ارتباطات قدیمی رو حفظ کردن و همیشه غبطه می خورم که چرا من انقدر بی فکر هستم و از دوستانم احوالی نمی پرسم. یه مشکلمم اینه که خیلی آدما رو تحلیل می کنم یعنی اگه کسی کوچکترین حرکت برخلافی بکنه من تا مدتها می شینم و فکر می کنم که چرا این همچین کاری با من کرد و ذهنم مشغول می شه و حس می کنم اینها از روی عمد اینکار رو می کنند. مثلا یکی از دوستانم توی محل کار موقع ناهار توی یه جمع 10-15 نفره برگشت گفت تو هنوز یاد نگرفتی فلان چیزو؟ و من کلی ناراحت شدم و بعد ماهها حتی الان ناراحتم و فکر می کنم این شخص از قصد همچین حرفی رو جلوی همکارها به من زده! و این شد که دیگه ارتباطم باهاش کم و کمتر شد و تقریبا به صفر رسید.
همسرم هم از من بدتره و دوستان خیلی زیادی هم نداره و روی هر کسی هم یه عیب و ایرادی میگذاره. اما دوستانی که باهاشون رفت و آمد می کنیم و با من صمیمی هستن خصوصی بهم گفتن که همسرم مغروره و اعتماد به نفسش چسبیده به سقف و برای همین خیلی ها خوششون نمیاد باهاش رفت و آمد کنن.
اینم بگم که خانواده من خیلی اجتماعی نبودن و کلا سال تا سال نه مهمونی می رفتیم و نه مهمون داشتیم و مامانم معتقد بود اینطوری جو خانواده آروم تره و به اصطلاح دوری و دوستی. اما از وقتی زن داییم وارد خانوده ما شد و من دیدم اون و داییم مرتب با دوستاشون بیرون هستن و چقدر خوش می گذرونن عاشق این شدم که کلی دوست داشته باشم.
یکی از دوستانم که منو خوب می شناسه می گه من تا حدی شخصیت مهرطلبی دارم و دنبال تایید دیگران هستم. برای همین دوست دارم دور و برم شلوغ باشه و کلی دوست داشته باشم. خودم هم خصوصیات اشخاص مهرطلب رو خوندم و فکر می کنم شاید حرفش درست باشه.مثلا خیلی دوست ندارم با کسی ابراز مخالفت کنم و ترجیح می دم سکوت کنم یا همراهی با دیگران. یا خیلی راحت معذرت خواهی می کنم از کسانی که دوستشون دارم و اصلا طاقت قهر و دوری ندارم. یا مثلا خیلی وابسته هستم به همسرم و برای او زندگی می کنم و اگه نباشه بهم خیلی سخت می گذره. یا اینکه احساس می کنم به قدر کافی خوب نیستم همیشه به خودم شک دارم و اعتماد به نفسم خیلی کمه.
حالا ممنون می شم کمکم کنین. چرا من نمی تونم مثل خیلی ها کلی دوست پیدا کنم و آدم گرم و محبوبی باشم؟






در ارتباط با مسئله ای که درمورد همکارتون مطرح کردید:درارتباطاتت بادیگران همیشه وهمیشه بایداحساسات وحال خودت رو ارجح قرار بدی در مورد مثالی که شما زدی همکار شما درجمع حرفی زده که شما رنجیدی در حالیکه اعتقاد داری اون منظوری نداشته خوب اینکه اون منظوری داشته یا نداشته واینکه دلش پاکه ومدت زیادیه که میشناسیش وهزار ویک دلیل دیگه که ممکنه در ذهن شما مطرح شده باشه همه اینها در برابر احساس وحال شما در درجه ضعیفتری از اعتبار قرار میگیره شما رنجیدی وحال شما بدشد همون وقت باید به ایشون اعتراض میکردی بسته به موقعیت با زبون نرم ولبخند یا نگاهی جدی ورنجیده و صحت حرفش رو در مورد خودت تکذیب میکردی یا حالا که گذشته اگر صلاح میدونی رنجشت رو باهاش درمیون بزاری ویا اگر فکر میکنی که دیر شده فراموشش کن وبه چشم یه تجربه آموزنده در نظر بگیرش کم کم که تمرین کنی یاد میگیری ومیبینی که فقط وفقط با چند جمله و نگاه وچهره رنجیدهک ه در اون موقعیت بیان میکنی از احساسات بد وخشم وهزاران فکر منفی دنباله دار وطولانی مدت خلاص شدی موفق باشی عزیزم

علاقه مندی ها (Bookmarks)