سلام دوستان عزيز، سوالى كه برام پيش اومده دقيقا همينه كه توى تاپيك مطرح كردم، من با توجه به شرايط ازدواجى كه برام پيش اومده، حس مى كنم يك سرى رفتارها ناخودآگاه تو اجتماع تغيير خواهد كرد
مثل وقت گذرانى با دوستان و خانواده، مسافرت رفتن با دوستان و خانواده، مهمانى هايى كه شركت مى كنم،لباسهايى كه انتخاب مى كنم، ساعت شغلى و كاريم و روابطم با همكارانم همه شون ناخودآگاه تغيير خواهند كرد
مى خوام بدونم شرايط نرمال رفت و آمد كردن و چارچوب درستى كه براى روابط اجتماعى تعيين شده به چه شكل هست؟ مثلا من خواهر ندارم، و خب با يه سرى از دوستانم صميميت در حد رفت و آمد، شب خونه همديگه موندن، يا دسته جمعى مسافرت كردن دارم كه براى نامزدم اين چيزها تعريف نشده، چون مثلا اين دوستان من پدر يا برادرشون يا نامزد و دوستشون ممكنه حضور داشته باشه، و با وجودى كه از دو طرف اطمينان داره اما خوشش نمياد و اي چارچوب رو نمى پسنده و خودشم دوستان زيادى نداره، و تقريبا با هيچ كدوم از دوستانش رفت و آمد نداره، و تقريبا صد در صد مسافرتهاش كارى هست، مسافرت هم كه باشه، ترجيح ميده من خونه بمونم و مثلا با مامانم اينور اونور برم، و زياد هم از دوستان من خوشش نمياد چون عقيده داره كه شيطونند، من در حال حاضر با توجه به يه سوتى كه داده بودم هرچى ميگه رعايت مى كنم تا اعتمادش جلب بشه، ولى خب الان ايران نيست، و مثلا من خونه دوستم كه ميخوام برم بمونم تا حوصله م سر نره ميگه نرو و بگو اون بياد، اين چيزها طبيعيه؟ خودش ميگه من خيلى برونگرا و اجتماعى هستم و ناخودآگاه بعد از ازدواج بايد اين اخلاقمو درست كنم! ولى من به زن دايى، يا مثلا به يكى دوتا از دوستانم كه نگاه مى كنم مى بينم مثل من هستند و ازدواج هم كردند و شوهرشون با اين اخلاقشون مشكلى نداره، شرايط نرمال رفت و آمد اجتماعى بايد به چه شكل باشه؟





مثل اين مساله كه بدجورى به طرفم علاقمند شدم و خيلى از خصوصيات منفىش رو ممكنه نبينم، يا اين مساله كه مى ترسم اگه باهاش ازدواج نكنم ديگه خواستگار خوب نداشته باشم، مخصوصا اين چند وقتى كه خودشم نيست من خيلى فكر كردم، اون خيلى ادعاش ميشه كه منو دوست داره، ولى الان متوجه شدم كارشو بيشتر از من دوست داره واسه اين كه من هزار بار بهش گفتم اين مسافرتو نره، و ارزش نداره رفتنش، چون هم راه خيلى خيلى دوره و چندين ساعت پروازه، هم مدت دو هفته حدودا منو بايد تنها بذاره، ولى آخرش كار خودشو كرد، تا ثانيه آخر گفت اگه بگى نرو نميرم، ولى بليطشو گرفته بود كاراشو كرده بود كلا در حد حرف بود همش، خيلى حالم بده، تا الان اينقدر عصبى نشده بودم، دوست دارم بهش بگم كلا بى خيال من بشه، چون هم از دست گيرهاش خسته شدم، هم دلم نمى خواد بعدا يكى منو بذاره هى بره سفر 


علاقه مندی ها (Bookmarks)