من 25 سالم هست حدود یکسال پیش یکی از اقوام دور پدریم برای پسرش از من به طور غیر رسمی خاستگاری کرد یعنی فقط مادرش به مادرم گفت که ما از دخترتون خوشمون اومده و قراره بیاییم خاستگاری...من از اولش جوابم منفی بود با وجود اینکه این آقا موقعیت بسیار خوبی دارن هم از لحاظ مالی هم تحصیلی و مذهبی و احتماعی اما من ازش خوشم نمیومد چند بار که تو مهمونی ها میدیدمش اصلا دوست نداشتم حتی باهاش حرف بزنم حتی وقتی مادرم بهم گفت که میخواد بیاد خاستگاریت اصلا استقبال نکردم ...خلاصه مادرم کلی باهام حرف زد چون خودش خیلی راضی بود و میخواست من رو راضی کنه میگفت پسره خوبیه باخداست خوشبختت میکنه و... من کم کم قانع شدم که علاقه همه چیز نیست و خودم را راضی کردم و اجازهدادم این آقا بیاد خاستگاری و سعی کردم به دید مثبت به اون آقا نگاه کنم تا اینکه مادرش قرار خاستگاری رو گذاشت و منم قبول کردم دو روز قبلش مادرش زنگ زد و خبر فوت خواهر شوهرشو داد و گفت با اجازتون فعلا نیاییم مادرم هم قبول کرد.چند روز بعد خواهر پسره که همسن منم بود با گوشیم تماس گرفت و بهم گفت بیا باهم در ارتباط باشیم منم قبول کردم و چند بار باهم رفتیم بیرون تو این مدت همش از برادرش تعریف میکرد به حدی که واقعا حرفاش روی من تاثیر گذاشت و شیفته اخلاق برادرش شدم وقتی صحبت ما دو نفر رو وسط میکشید همش میگفت برادرم خیلی از تو خوشش میاد همیشه از تو به عنوان یه دختره فهمیده یاد میکنه منم خیلی عادی برخورد میکردم. چند بار هم موقعی که باهم بیرون می رفتیم برادرش میومد دنبالش و این بهانه ای میشد تا من بیشتر ببینمش البته من خودم ماشین داشتم و خودم برمیگشم خونه...حدود چند ماه از فوت عمه پسره گذشت ولی خبری از اونها نشد..ولی خواهرش هم چنان با من تماس داشت تا اینکه فهمیدیم مادرش به کل فامیل گفته پسرم گفته من اصلا قصد ازدواج ندارم یعنی میخواستن از طرف فامیل به گوشه ما برسه ما هم که از همه جا بی خبر که آخه یکدفعه چشون شد ..من زنگ زدم به خواهرش گفتم یه حرفایی شنیدم اونم در کمال آرامش گفت برادرم زن نمیخواد بگیره من واقعا ماتم برد طوری باهام برخورد کرد که انگار من افتادم دنبال برادرش و حالا بهم میگن دست از سرمون بردار!خیلی زورم اومد درصورتیکه من هیچوقت حرفی نزدم که سوتفاهم ایجاد کنم هر وقت راجع به برادرش چیزی میگفت من میگفت بسپریم به بزرگترها واین حرفا اصلا خودشون شروع کننده بودن گفتن میخواییم بیام خاستگاری و تورو خیلی پسندیدیم و از اون طرف خواهرش کلی التماس میکرد که بیا باهم بریم بیرون و منم همیشه متعادل رفتار میکردم





چند بار خواهرش گریه کرد که ما چند ساله تو رودر نظر گرفتیم ولی چون پسر بزرگشون ازدواج نکرده نیومدن جلو و خیلی حرفای دیگه خداییش منم رفتار بدی نداشتم حتی از دعوت های خواهرش یکی در میون قبول میکرم هر وقتم صحبت برادرش میشد خیلی عادی برخوردمیکردم از اولم بهش فهموندم که رابطه ما فقط یه دوستیه از این جهت که چون باهم هم سنیم بهمون خوش میگذره اصلا نفهمیدم چشون شد؟اصلا لازم نبود اینقد از پسرشون تعریف کنن و اینقدر به من ابراز علاقه نشون بدن ... حالا بگذریم که من از اولشم خیلی رضایت نداشتم چیزی که من رو اذیت میکنه اینه که چرا خانواده های پسر دار فکر میکنند حق دارن با احساسات یه دختر بازی کنند بعد اسمشو میذارن آشنایی قبل از ازدواج !!! به قول شما خوب شد این رابطه کش دار نشد وگرنه ضربه شو من میخوردم...
.



علاقه مندی ها (Bookmarks)