س
دوستان من قبلا اینجا تاپیک داشتم.با عنوان" مشکل منو شوهرم روز به روز داره بیشتر میشه".
قرار شد برم رو خودم کار کنم و بعد بیام اینجا تاپیک بزنم و نتیجه شو بگم.
من همه مشکلاتم و اونجا گفتم.
خلاصه شم اینه 20 سالمه و شوهرم 22 سال.کلی عشقولانه ازدواج کردیم.خونواده هامون کلی دوس بودن باهم.همسایه دیوار به دیواریم.
اما از روز بعد ازدواج همه چی عوض شد.الان ما نامزدیم.
همه حرمت ها شکسته شده.خونواه هامون قهرن.ما با خوانواده های هم قهریم.هیچ جا همدیگه رو نمی بینیم فقط هفته ای یه بار میریم خونه باغ شوهرمینا دوتایی.
بعد از اینجا که اومدم این تالار خیلی با خودم فک کردم.:
خیلی ها گفتن باید خودمو عوض کنم.
خیلی هام گفتن جدا شو هنوز زوده.
نمیتونم.نمیتونم.از طلاق وحشت دارم.نمیدونم چرا.میترسم.مخصوصا وقتی تاپیکهای دوستانی که اینجانو میخونم.
از یه طرف دیگه تو زندگیم هیچی نمونده.هیچی ندارم که به خاطرش با انگیزه پاشمو تلاش کنم.
انصافا کارایی که خواسته بودین کردم:
صب تا شب با خودم میگم من از همه مهمترم.بیشتر از قبل به خودم بها میدم.
حالا در هفته حداقل دو سه روزشو با خودم خوبم.خودمو دوس دارم.
دوسال بود موسیقی گوش نمیدادم.اما اون از وقتی تصمیم گرفتم عوض شم گوش کردم چند باری.حتی یه شب خواهرم اومده بود و پاشدیم کلی رقصیدیم باهم.
از همه مهمتر.یه بار ازته دل خندیدم!!!!!
.
.
.
خلاصه بهترم.اما خیلی پیشرفت نمیکنم.
یعنی میدونین.زود میشکنم.زود بر میگردم سر خونه اول.وقتی قاطی زندگیم شوهرم و کاراش میشم دوباره غصه م میگره.اخه اونم جز زندگیمه.هرچقدم بخوام نبینمش باز تو چشه.
اصن اعصاب درست حسابی ندارم.
دارم میگردم.دارم دنبال خوشبختی تو خودم میگردم.اما...
من با خودم فک کردم.من نیاز دارم به محبت یه نفر دیگه.اصن اگه نداشتم که انقد از جدایی نمیترسیدم.
دوستای خوبم.
بگین چیکار کنم که بتونم طلاق رو یه گزینه در نظر بگیرم؟؟
من هیچی از همسرم دریافت نمیکنم.هیچی جز غم و غصه.
من دیگه نمیخوام خرد شم.اینجوری اگه پیش برم هیچ جا هیچی ازم نمیمونه.
امروز داشتم ماشینو از پارک درمیاوردم برم دانشگاه.واستاد نیگام کرد.منم به خدا انقد رانندگی مو مسخره کرده اصن جلوش دست و ام میلرزه موقع رانندگی بعد دوسال.یهو خاموش کردم.
بعداس داده میگه: به خدا با سلا صلوات میری و میای ها.
گفتم: اره.جلو تو همه ش سوتی میدم.توام که همش بگرد یه چیزپیدا کنی مسخره م کنی.
گفت: مسخره نمیکنم اما خدایی مشخصه شانسی شانسی نزدی جایی دیگه تا حالا.
گفتم: باشه.اصن دیگه من به ماشینت دس نمیزنم خودتم ازینور ببیا ببرش.(واقعا ناراحت شدم.دو ساله این کارش مسخره کردن منه.تو جمع.تو تنهایی.هردفعه هم میبینه ناراحت میشم.چندبارم گفتم اینجوری نگو ناراحت میشم)
گفت: لوس نشو صلوات بفرس بیا دیگه.
گفتم: من دارم جدی میگم.
گف: مسخره بازی در نیار من بیکار نیستم بیام این همه راه ماشینو وردارم بیارم.خودت بردی خودتم میاری بعدم دیگه نخواستی دس نزنی نزن بهش.
مم کلی قسم و ایه که دیگه عمرن پامو تو این ماشین بذارم و...
حتی نکرد یه جمله درست حسابی بگه: که اشکال نداره.یا مگه خاموش کردن چیه.یا...
فقط هی بیشتر مسخره م کرد.اخرشم گفت: اصن لازم نکرده بیاریش.سوییچو بیار خودم میرم میارمش.
به خدا سر کلاس هی اشکم میومد از حرفاش و طعنه هاش و برخوردش.دوستام داشتن شاخ درمیاوردن!!!
باز از ترس یه اتیش دیگه ورداشتم ماشینو اوردم گذاشتم دم درشون.سوییچو هم دادم داداشم برد داد بهش.
حتی یه اس ام اس نداده از دلم دربیاره!
از خداشه که به ماشین دس نزنم دیگه.اصن انگار من نوکرشم.
هی بهم توهین میکنه و فرداشم مثه روز اول انگار نه انگار.
چن شب پیشم کلی بهم توهین کرد هیچی نگفتم.
خب الان اینا ربطی به عوض شدن من داره؟
این حرفا هرکسی رو ناراحت میکنه دیگه
خدایی دیگه حوصله ندارم.باز باید تا یه ماه بحث کنیم.تا یه ماه اعصابم خرد باشه و زززززور بزنم سر حرفم وایستم و دیگه دیگه سوار ماشینش نشم.حتی با خودش.
من اصن گروه خونی م به این ادم نمیخوره.بگین چیکار کنم؟؟؟
- - - Updated - - -
باز گریه دارم. اه.
هرچی رشته بودم پنبه شد.
- - - Updated - - -
تا وقتی این ادم هست من نمیتونم عوض شم.
اول باید بتونم اونو پاکش کنم بعد خودمو عوض کنم.این ادم مانع یه احساس خوبه برای من






آخه یاد حرف پدرم افتادم زمانی که برای اولین بار نشستم پشت فرمون از ترس چشماش گرد شده بود منم عاشق سرعت هستم،بعد یادمه کم کم بهتر رانندگی میکردم یه بار بهم گفت فکر کنم با ابوالفضل میری با امام حسین برمیگردی والاااااااااا اینقدر خندیدم از چشمم اشک اومد...یعنی میخوام بگم اگه ترمیم کرده بودید رابطه تون رو اینقدر حساسیت نشون نمیدادی و ناراحت نمیشدی تازه کلی میخندیدی و سر به سرش میذاشتی،کنار همسرت باید آرامش داشته باشی اما قبول دارم آدم وقتی به سخره گرفته میشه اعتماد به نفسش پایین میاد و از هرچیزی منظور اشتباه برداشت میکنه و شکننده میشه،پس اول اعتماد به نفست رو ببر بالا ،و اصلا بذار کنار همسرت اشتباه کنی ،چی میشه مگه؟؟؟؟؟؟؟؟هیچی نمیشه زیاد حساس نباش سن خودت و همسرت خیلی کمه،الهام جان به جای گریه کردن غصه خوردن یا نقش آدمهایی که در حقشون ظلم شده رو در آوردن،محکم باش ،اعتماد به نفست رو بالا ببر،خانومانه تر رفتار کن،حتی برای همسرت حد و حریم بذار و متقلا شما هم به حد و حریم ایشون احترام بذار،یار هم باشید و کنار هم نه روبروی همدیگه،شما الان فقط میگی همسرت حس بد بهت میده من درک میکنم چون منم از جنس خودت هستم ،زن ظریفه باید با طرافت باهاش برخورد کرد اما اگه به جای ایشون هر شخص دیگه ای بود تا زمانی که شما برای خودت ارزش قائل نمیشدی ایشون هم هیچ ارزشی نمیذاشت.

علاقه مندی ها (Bookmarks)