سلام
من 25 سالمه و حدود یک سال که ازدواج کردم، تو مدتی که عقد بودم مادرشوهرم زیاد دوست نداشت من برم خونشون، اگر من را یکجا دعوت می کردن بهم نمی گفت البته الانم همینطوریه بعدا که بهم می گفتن ساراخانم چرا نیومدی؟من همینطوری میموندم مگه مهمونی وبده؟مگه من دعوت داشتم البته یه وقتا مادرشوهرم میگذاشت لحظه آخر به همسرم می گفت که به من بگه که من خونه یکی از اقوام دعوتم که دیگر فرصتی برای رفتن نبود.
ولی همین خانم بعضی مراسم ها را ده بار بهم زنگ می زد که حتما تو این مراسم شرکت کن و...
الانم که خودش یه مهمونی به قول خودش بخاطر من گرفته بود،یعنی قرار بود اول با من هماهنگ کنه بعد با مهمنهای دیگه ولی ایشون اول همه را دعوت کرد بعد من، منم گفتم من کار دارم نمیوتنم بیام گفت من نمیوتنم مهمونی را کنسل کنم، روم نمیشه دوباره زنگ بزنم بگم مهمونا نیان تا اینکه یکی از مهمونها گفت نمیتونه بیاد بعد مهمونی را کنسل کردخیلی بهم برخورده نمیدونم چیکار کنم؟
حس خوبی نسبت به همسرم ندارم ازش بدم اومده از خانوادش دوست ندارم دیگه ببینمش، چیکار کنم.رفتارم با همسرم تغییر کرده و دائم گیر میدم و دعوامون میشه. از همشون متنفرم.





خیلی بهم برخورده نمیدونم چیکار کنم؟
.خسته شدم چیکار کنم.
و درباره بدرفتاری های شوهرت 1:اصلا به هیچ وجه وقتی عصانیه تو هم جواب بدرفتاریاشو بهش برنگردون 2:وقتی اون داره حرف میزنه بهش نگاه کن اما اصلا پورخند و... اینجور حرکات که نشون دهنده ی تحقیر کردنه انجام نده 3:وقتی حرفاش تموم شد تو بدون گریه و بدون اینکه رفتارت رو طوری کنی که اون عصبی تر بشه برو و خودتو مشغول کارای کن و فقط یکم باهش سرسنگین رفتار کن اما باهش لج نکن و به هیچ وجه قهر نکن 4:سعی کن بیشتر بهش محبت کنی نه وقتی که با هم دعواتون شده ها بعد که آشتی کردین منظورمه 5:از همین الان هرکار اشتباهی که شوهرت کرده از ته دلت ببخشش چون هم خودت آروم میشی و هم اینکه دیگه ازش دلگیر نیستی و فکر تلافی کردن اشتباهتش هم به ذهنت نمیاد 5:یه روزی که با هم خوب هستید ازش بخواه تا با هم درمورد رنجش هاتون از هم حرف بزنید و اگه قبول کرد که دو لیوان آمیوه یا هرچیز دیگه درست کن و برو کنارش بشین و خیلی آروم و مهربون باهاش از دلخوریات اینکه دوست داری چطور باهت رفتار کنه حرف بزن و ازش بخواه که بهت کمک کنه از اون هم بخواه با تو درباره ی رنجش هاش از تو حرف بزنه و اینکه دوست داره چطور باهش رفتار کنی و خواسته هاش چیه ... و سعی کن در طول گفت و گو آرامش و مهربونیتو حفظ کنی تا تجربه ی شیرینی بشه تا دفعه بعد هم باز دلش بخواد باهات درد و دل کنه و اینکه اگه وقتی بهش پیشنهاد حرف زدن رو دادی و گفت فعلا حوصلم نمیشه و غیره تو عصبانی نشیا با مهربونی بهش بگو باشه عزیزم پس هروقت موقعیتشو داشتی بهم بگو من منتظرم چون خیلی دوست دارم باهات درد و دل کنم ... بازم میگم اصلا درباره کارای اشتباه مادرشوهر و ... با شوهرت حرف نزن که اون مجبور میشه ازشون دفاع کنه و بدتر دلخوری بوجود میاد بینتون.. واینکه میگی توان اینکه خودم به مادرشوهرم بگم رو ندارم باید بهت بگم تو نمیخوای بهش بی اخترامی کنی تو با احترامو مهربونی و البته شجاعت فقط میخوای خواسته ی خودتو بهش بگی همون طوری که قبلا گفتم مطمئن باش چیزی چپیش نمیاد و اگه یکی دوبار این کارارو بکنی دیگه خودتو هم اینقدر از توو نمیخوری و اعصابت خورد نمیشه و اونام واسشون طبیعی میشه که تو حقته که خواسته هاتو بهشون بگی . موفق باشی عزیزم

علاقه مندی ها (Bookmarks)