راستش چند وقتیه اینجا خیلی سر می زنم.مشکلات بقیه رو خوندمو به نظرم خدا رو شکر مشکل من به حادی بقیه نیس ولی اگه جلوشو نگیرم حادتر میشه.خونواده همسر من کلا دوتا بچه دارند.اونا توقعاتشون از ما خیلی زیاده.ما هفته ای یه بار بهشون سر میزنیم.این در حالیه که اخلاق پدر شوهرم خیلی بده و معروفه به بد اخلاقی و عصبی بودن.به خاطر رفتار بدش دوست ندارم اونجا برم اما اونا میگن من تنهایی هم شده باید برم سر بزنم ازشون.گاهی میریم اونجا هنو نرسیده باهامون دعوا میکنه چرا این کارو کردین یا چرا اون کارو نکردین؟مثلا واسه اسباب کشی ما خواهر شوهرم واسه کمک نیومد اما واسه اسباب کشی خواهر شوهرم باباش بامادعوا داشت که چرا کم کمک کردیم.خونشون میرم از من خیلی توقع کار کردن دارن.با کار مشکل ندارم با طرز فکرشون مشکل دارم.کلا حس میکنم به استقلال ما نمیخوان اهمیت بدن وبهمون خیلی احترام نمیزارن.این درحالیه که تو خونواده ما کاملا برعکسه.شوهرمم اینو خوب میفهمه ولی در مورد خونوادش میگه اخلاقشونه ومن باید بپذیرمشون.اما من صبرم حدی داره دیگه.وقتی بی احترامی میکنم جلو اونا به خودم نمیارم اما به شوهرم ابراز میکنم دست خودم نیس.اوایل حقو میداد بهم ولی تازگی همش داره دعوامون میشه سر اونا.خودشم میدونه حق با منه ولی همش میگه من کوتاه بیام.
کسی نیس جواب منو بده؟دوست ندارم به خواسته های غیر منطقی شون پاسخ بدم و در این صورت مجبورم به شوهرم بگم تا همراهیم کنه اما شوهرم دیگه واسش این کارهای اونا عادی شده و معمولا میخواد راضی نگهشون داره اما نظر من اینه باید جراتمندانه رفتار کرد اما بدون همسر؟نمیشه که.






من هم مشکلم شبیه مشکل توعه ولی شدیدترچون هم پدرشوهرم اون اخلاقای بدروداره وزورگویی ودخالت وحرفای خاله زنک میزنه وهمم مادرشوهرم وخواهرشوهرم که براخودشون حکومتین منم هفته ای یه باراونم به زورمیرم خونشون ازراه نرسیده نیش وکنایه هاشون شروع میشه همیشه خداهم ازمون طلبکارن!
انتظارهم دارن ازوقتی میرسم اونجاسرپاباشم وکارکنم وکارکنم .توی خونه هم همیشه سرکارای بدخانوادش دعوامون میشه گاهاوقتی نیستم باهاشون حرف میزنه که رفتاراشونواصلاح کنن ولی اونابدترلج میکنن وحرص میدن طوری شده که بعضامن نمیرم وخودش تنهامیره وخدامیدونه چه جوری پرش میکنن 

این درحالی بودکه جلوچشم شوهرم منو یاهردومونو همه جوراذیتی میکردن وشوهرم خودش میدیدوازشون سردمیشدوتازه اوناطلبکارهم میشدن
حرف ازتوقع شدمن هفته ای یه روزکه میرفتم خونشون مادرشوهرم خونه تکونی شودرست مینداخت همون روزیابیست کیلوهویج میخرید دفعه بعدش چهل کیلوسبزی
تازه دخترخودش وقتی اونجاکاربود جیم میشد.همشون دست به یکی میکردن که اذیتمون کنن حالادوهفته یه بارعصرهامیریم اونجاولی دیگه جرات نمیکنن اداهای قبلیشونو تکرارکنن
علاقه مندی ها (Bookmarks)