از زندگی خسته شدم .هیچ حسی ندارم دلم میخواد فقط از صب تا شب تنها توی اتاق تاریک باشم .تنم بی حس میشه پاهام شل میشه حتی الان حوصله ندارم بنویسم حوصله فکر کردنم ندارم ذهنم خالیه فردا دانشگا 8 صب امتحان ترم دارم الان 12 نصف شب نصف جزورم نخوندم. دیگه امیدی واسه زندگی ندارم






گفت شخصیتت هیچی نمی ارزه و خلاصه گفت یکی دیگه از دخترای دانشگا خودمون بهش گفته دوسش داره به هم پیام میدن گفت من جوابشو میدم خیلی دختر خانومیه و ازین چیزا منم فقط گریه کردم بعدش به زور شماره مامانمو گرفت که اگه یک بار دیگه کوچیکترین اثری ازم ببینه همه چیزو به خونوادم میگه. منم دیگه ازون شب واقعا نمیخوام هیچ وقت تو زندگیش پیدا شم 


علاقه مندی ها (Bookmarks)