حالم خوبه و از شرایطی که دارم احساس رضایت میکنم
کارم رو دوست دارم ، برای کار کردن انگیزه دارم و روند مشخص و برنامه ریزی شده ای دارم
محیط خونه رو هم یه مقدار تغییر دادم ، باغچه حیاط رو هم برای عملیات کاشت اماده کردم
خلاصه اینکه حال عمومیم خوبه :)
میخوام بگم نیازی به دلداری ندارم ، شرایطم رو کاملا پذیرفته ام و می تونم به بهترین شکل ادامه بدم
نمی دونم چطوری بگم ، حس میکنم توی این مدت، مسائل زیادی برام پیش اومد که خیلیاشون خود به خود حل شد یا بهتره بگم نابود شد
احساس میکنم نتونستم از پس حل کردنشون بربیام
و به دنبال اون همه این مسئله ها و شاید تمام ادمایی که دوسشون داشتم ازم فرار میکنن ، منو رها می کنن
قبل از این ، این احساس رو فقط نسبت به پدرم داشتم
وقتی سنم کمتر بود ، شاید وقتی سه چهار ساله بودم ، همیشه باید انتطار میکشیدم که بیاد
بعد از هفت هشت سالگیم تا وقتی وارد دانشگاه شدم ، همه چیز خوب بود و دیگه از سفر خبری نبود
اما الان شش هفت ساله که بازم مثل همون دوران باید انتظارشو بکشم
به خصوص حالا که مادر هم کنارشه ممکنه تا تعطیلات عید دیگه برنگرده
با وجود اینکه بیشتر از هرکسی تو این دنیا دوسش دارم بعضی وقتا ازش بیزار میشم:(
خلاصه اینکه حس میکنم هنوز هم نتونستم در قبال رفتار پدرم تصمیم درستی بگیرم و احساساتم رو کنترل کنم
وقتی میره همش میخوام فراموشش کنم ، بهش فکر نکنم اما نمی تونم
این عمیق ترین مشکلیه که دارم
تو این مدت حس میکنم این احساس رها شدن و ترک شدن بازم تکرار شد
دختر مورد علاقم وخونوادش خیلی راحت تصمیم گرفتن ، خونواده من هم به همین ترتیب ، همه تکلیف خودشون رو معلوم کردن، منم به ظاهر فراموش کردم اما هنوز دست و پا میزنم
نمی خوام بگم هنوز بهش فکر میکنم موضوع این نیست
موضوع اینجاست که حس میکنم نتونستم به درستی مسئله رو مدیریت کنم
احساساتی شدم ، عجله کردم ، ترسیدم ، حماقت کردم ، دست دست کردم و..............نمی دونم
اصلا فرقی نمیکنه مهم اینه که الان حس میکنم کارم نیمه تموم مونده ، به این خاطرعذاب میکشم
این حسیه که نسبت به خودم دارم از طرف دیگه حس میکنم دائما دارم اطرافیانم رو از دست میدم
دقیقا همون حسی رو که نسبت به پدر دارم نسبت به استادم هم داشتم
دو سه سال پیش که رابطمون شکراب شد ، مطمئن بودم که باید استاد رو فراموش کنم
حالا هم بعد از شنیدن جواب رد حس میکنم اون رو دوباره از دست دادم
همینطور دختری که دوسش داشتم رو
من حالم خوبه نیازی به دلداری ندارم
فقط میخوام بدونم با این حس های ناخوشایند و البته قدیمی باید چکار کنم
چرا وحشتناک ترین کابوسای من ، ترس از دست دادن اطرافیانمه ؟






، منظورم رها شدن از این افکار هست)
سر کار هم که میری چه بهتر... وقتت پره بچه جون!در مورد اون دخترمورد علاقه هم من نمیدونم در جریان نیستم اما کلا بیخیال! چند سالته؟ انقد دختر هست... دنیا خیلی بزرگه و آدما و دخترای زیادی توش هست که خیلی مناسب تر از اون هست... نیاز به سرزنش خودت نیست... من هر چی هی کامنت گذاشتم تو این سایت که یکی بیاد به من مشاوره بده دیدم نه... اوضاع منو کسی نمیدونه... دیگه خودم تصمیم گرفتم یه کارایی بکنم به جا این افکار.. تو هم شروع که کنی خودش میگذره.. حالا که مجردی زندگی میکنی مثلا واسه غذا دست به ابتکار بزن!واسه تفریح و کمپ و... برنامه بذار... اوه کلی پلن هست که مطمئنن تا حالا عملی نکردی... شروع کن... دیگه نمی دونم... دختر هم شروع کن اون که مناسب هست رو پیدا کن... یا هر چی فقط الکی بهش فکر نکن... بیشتر عمل کن... من قبلا خیلی به این موضوع فکر می کردم که چرا فلان موقع پدرم نبود که از من حمایت کنه... چرا من تو اون موقعیت کم آوردم اما وقتی با افرادی آشنا شدم(دوستانم) که پدرشون رو از دست داده بودن و چقدر دلخوشی داشتن و اینا و یا کلا از اول پدر نداشتن و... دیدگاهم نسبت به این موضوع فرق کرد... به نظر من اگه میتونی یه سری کادو بخر برو پرورشگاه به بچه های بی پدر سر بزن... میدونم میخوای بگی حست این نیست و فرق داره اما انجام بده... من اینو تجربه کردم که دارم میگم... من شرایط خیلی بدتر ی دارم اما... خدا رو شکر این افکار با این کار خیلی حل میشه.... حس کن یه لحظه پدر اونایی و... تجربش کن میفهمی چی میگم....

علاقه مندی ها (Bookmarks)