من و شوهرم در دانشگاه باهم آشنا شدیم. ما 11 سال تفاوت سنی داریم و بعد از حدود 2 سال دوستی با هم ازدواج کردیم. و الان 6 ماه است که زندگی مشترکمان را شروع کرده ایم،شوهرم قبل از ازدواج خیلی خوب بود اما بعد از ازدواج خیلی نسبت به من بی تفاوت شده است این اتفاق دقیقا در همان روزهای اولیه عقدمون افتاد مثلا من بهش التماس میکردم که اولین مسافرتمون ک مسافرت دو نفری حتی اگر شده یک روزه باشه ولی اواصلا به من اهمیتی نداد و ما اولین مسافرت را با برادرش رفتیم...
خیلی به خانواده اش اهمیت میدهد به طوریکه انگار من در یک جبهه و او و خانواده اش در جبهه ی مقابل هستند و خانواده اش چون با ازدواجمان چندان موافق نبودند خیلی پشت سر من به شوهرم بدگویی میکنند و این مسئله شوهرم را نسبت به من و احساساتم بی تفاوت تر کرده است.به طوریکه کوچکترین کاری که مطابق میلش نباشد انجام دهم غوغا به پا میکند و هرچه از دهانش در می آید به من و خانواده ام میگوید. در آخرین دعوایمان به من گفت که به خانه پدرم بروم. اما من به خاطر اینکه آبروریزی نشود نرفتم ،هرچه تلاش میکنم کمتر نتیجه میبینم





خواهر شوهر و برادر شوهر غلامان و نوکران حلقه به گوش
در بیاد . خوب به طبع زندگی روی خوبشو نشون میده
اعصاب خوردی شروع میشه خانوم از صبح از بازار بلورفروشهای شوش تا پرده فروشهای مولوی و زرتشت و زیر پا میذاره...از اون طرف به همسرجون گیر میده که چی شده این خونه؟و همسر جون هم که تمام بنگاههای شهر از زعفرانیه تا شهرری زیرپا گذاشته خسته تر از خانوم غر میزنه که چی شد این دوتیکه جهاز.جور نشد و ماجرا آغاز میشود...بقیه قصه تاپیک بعدی


علاقه مندی ها (Bookmarks)