پارت1.
سلام دوستان.اسمم مهرزاده.متاهل و 35 ساله.یه دختر 6 ساله دارم.همسرم 32 سالشه.مهندسم و شاغل.بشدت احساس تنهایی می کنم.از اینده م می ترسم.از همسرم وحشت دارم.خواهرهام تقریبا به من و زندگیم کاملا بی تفاوت شدن و با خانواده زنم هم ارتباطم قطعه.بهم تهمت دزدی زدن و دردادگاه ثابتش کردن100 البته به دروغ و کلک.پدر و مادرم تحت سلطه خواهرانم هستند.اونها هم سردن.5 سال پیش که اختلافاتم بازنم و خانواده ش بالا گرفته بود زنم از دستم شکایت کرد و مامور اوردن محل کارم.ابروم رفت.بعدش هم زنم پا شد اومد سر زندگیش و هنوز هم با مادرش ارتباط داره.مادرش در حق من همه کاری کرد.از تهمت حمایت کرد.2 تا شکایت دیگه علیهم سازمان داد و با اینکه بیسواده کلی سیاست داره.و زن منهم دختر همین مادره.با اینکه خیلی کارا کرد بازم اومد سر خونه و زندگی و من بخاطر دخترم اسیر شدم.ابراز علاقه می کنه اما من با توجه به سابقه ش باور نمی کنم.سردی نمی کنم اما بشدت نگران فرداهایم هستم.همدمی دارم که بهش اعتماد ندارم.همدمی که سر بزنگاهها دبه در میاره....تنهای تنها هستم.نه دوستی....چه می شود کرد؟چطور از این زندان خلاص شوم؟








علاقه مندی ها (Bookmarks)