سلام....ممنون که برایپستم وقت گذاشتی....و ممنون بابت مقاله ها.....میدونم زیادی پر حرفی میکنم ولیمیخوام مساله رو یکم بیشتر باز کنم ......همه چیو واضح میگم چون واقعا به همفکریدوستان نیاز دارم......مشاور بهم گفت شوهرم از نظر اعصاب و آرامش روان آدم نرمالی نیست.....درسته30 سالشه....ولی کودک دورنش به اون فرمان میده......پدر و مادرش هردو بددهنهستن.....من از اولین دعوای زندگیمون همیشه در مقابل بددهنی و رفتاراش سکوتکردم.....مثلا میرم تو یه اتاق و درو میبندم .....خودش اینقدر بددهنی میکنه تاخسته میشه و میاد عذر خواهی میکنه....منم سریع قبول میکنم.....تو این 2 سال احساسمیکنم اینقدر ریختم تو خودم و سکوت کردم که خودم دارم خورد میشم.....شوهرم مشکلاترو اصلا درک نمیکنه.....و تا مشکلی پیش میاد به باباش زنگ میزنه.....اصلا نمیتونمبهش به عنوان تکیه گاه نگاه کنم.......میدونم آدمی نیست که بتونه پشتوانه من و بچههام باشه......راستی یادم رفت بگم تو عقد هم یه بار منو زده......ولی حاضرم قسمبخورم با وجود بددهنی هاش من به خونوادش توهین نکردم و همیشه سکوت کردم......اولیندعوامون 2ماه بعد عقد بود.....تا حدی که با بابام دعوا کرد.....سر این مساله بودکه رفته بودیم مسافرت شمال.....من گفته بودم این سگ چقدر جیگره.....اون مسافرت روبرام جهنم کرد....میگفت من اجازه نمیدم سگ بخری.....هرچی بهش میگفتم من فقط گفتماین خوشگله نگفتم بخریم......ولی اون اصلا نمیفهمیید....حتی الان هم میگه تو زن زندگینیستی چون سگ دوست داری!!!!!!!بابام اون موقع بهم گفت طلاق بگیرم....ولی من گفتمشاید ازدواج کنیم این مسایل حل میشه......1 سال باهاش زندگی کردم تا درست کنمزندگیمو و بعد پشیمون نباشم که بدون فکر طلاق گرفتم......ولی میبینم درست که نمیشههیچ،خودم دارم داغون میشم تو این زندگی.......معذرت پر حرفی کردم
- - - Updated - - -
سلام....ممنون که برایپستم وقت گذاشتی....و ممنون بابت مقاله ها.....میدونم زیادی پر حرفی میکنم ولیمیخوام مساله رو یکم بیشتر باز کنم ......همه چیو واضح میگم چون واقعا به همفکریدوستان نیاز دارم......مشاور بهم گفت شوهرم از نظر اعصاب و آرامش روان آدم نرمالی نیست.....درسته30 سالشه....ولی کودک دورنش به اون فرمان میده......پدر و مادرش هردو بددهنهستن.....من از اولین دعوای زندگیمون همیشه در مقابل بددهنی و رفتاراش سکوتکردم.....مثلا میرم تو یه اتاق و درو میبندم .....خودش اینقدر بددهنی میکنه تاخسته میشه و میاد عذر خواهی میکنه....منم سریع قبول میکنم.....تو این 2 سال احساسمیکنم اینقدر ریختم تو خودم و سکوت کردم که خودم دارم خورد میشم.....شوهرم مشکلاترو اصلا درک نمیکنه.....و تا مشکلی پیش میاد به باباش زنگ میزنه.....اصلا نمیتونمبهش به عنوان تکیه گاه نگاه کنم.......میدونم آدمی نیست که بتونه پشتوانه من و بچههام باشه......راستی یادم رفت بگم تو عقد هم یه بار منو زده......ولی حاضرم قسمبخورم با وجود بددهنی هاش من به خونوادش توهین نکردم و همیشه سکوت کردم......اولیندعوامون 2ماه بعد عقد بود.....تا حدی که با بابام دعوا کرد.....سر این مساله بودکه رفته بودیم مسافرت شمال.....من گفته بودم این سگ چقدر جیگره.....اون مسافرت روبرام جهنم کرد....میگفت من اجازه نمیدم سگ بخری.....هرچی بهش میگفتم من فقط گفتماین خوشگله نگفتم بخریم......ولی اون اصلا نمیفهمیید....حتی الان هم میگه تو زن زندگینیستی چون سگ دوست داری!!!!!!!بابام اون موقع بهم گفت طلاق بگیرم....ولی من گفتمشاید ازدواج کنیم این مسایل حل میشه......1 سال باهاش زندگی کردم تا درست کنمزندگیمو و بعد پشیمون نباشم که بدون فکر طلاق گرفتم......ولی میبینم درست که نمیشههیچ،خودم دارم داغون میشم تو این زندگی.......معذرت پر حرفی کردم
- - - Updated - - -
میدونم درست نیست حرف طلاقو اینجا بزنم......ولی من تصمیمم جدیه واسه جدا شدن.....خونوادم پشتم هستن.......نامه پزشک قانونی که منو کتک زده دارم......ولی نمیدونم چجوری جدا شم......توافقی حاضر نیست.......الان شکاک شده.......فکر میکنه من با مرد دیگه ای قول و قرار گذاشتم......خودش داره مدرک جمع میکنه که بگه من ناشذه هستم و داره مدرک جمع میکنه که ثابت کنه من روانی ام......یه شب به زور منو برد دکتر اعصاب......نسخه رو به عنوان مدرک نگه داشته......بخدا نمیدونم چیکار کنم.......من صبر کردم تو این زندگی که درستش کنم......ولی الان هم داره تهمت فاحشه بودن بهم میزنه،هم روانی بودن.......مامان بابام دارن پیر میشن سر ازدواج من.....








علاقه مندی ها (Bookmarks)